ترکمن آدلری
ورود کاربر
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:


واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟
عضو شوید
SmartSection is developed by The SmartFactory (http://www.smartfactory.ca), a division of INBOX Solutions (http://inboxinternational.com)
بی بی جان
نوشته شده توسط MatinGHezeljeh در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۲۷ (2646 بار خوانده شده)
بی بی جان
بی بی جان بی طاقت شده بود و آرام و قرار نداشت. انگار دیوارهای خانه به طرفش حرکت می کردند. احساس می کرد دیگر نمی تواند در خانه بماند. چارقدش را روی سرش انداخت و به مادر شوهرش گفت: مارال دایزا مواظب بچه باش من میرم بیرون. مارال دایزا احساس کرد بی بی جان از چیزی ناراحت است؛ برای همین گفت: بی بی جان خیالت راحت باشه برو به کارت برس ؛ اما خیال خودش برای بی بی جان ناراحت بود.
بهمن ماه بود و هوا بدجور سردشده بود. بی بی جان راه می رفت و هی فکر می کرد: چرا زندگی اون به اینجا کشیده بود؟ به گذشته فکر کرد.
اون عاشق محمد نشده بود. مادر محمد، بی بی جان را دیده و پسندیده بود و به خواستگاری آمده بود و خانواده بی بی جان هم قبول کرده بودند چون می گفتند محمد پسر خوبیه کار درست حسابی داره و اهل قمار و .... نیست . (آغزی بورنی آراسسا)
درست ده سال پیش اونا ازدواج کردند؛ بعد از ازدواج، اونا مثل دو تا مرغ عشق شده بودند و همای سعادت بالای سراونها پرواز می کرد. دخترای جوون با حسرت به اونا نگاه می کردند. اوایل ازدواج، درآمد محمد زیاد نبود برای همین بی بی جان خیاطی و سوزن دوزی می کرد تا کمک خرج خانه باشه.
بی بی جان راه می رفت و فکر می کرد. فکر می کرد به زمانی که پسرش امین متولد شد و اون موقع محمد خودش رو خوشبخت ترین آدم روی زمین احساس می کرد. چند سال بعد هم ترفیع مقام محمد و زیاد شدن حقوق اون خوشبختی اونها را دو برابر کرد.
بی بی جان و مادر شوهرش، مارال دایزا، مثل دو تا دوست بودند. محمد ترفیع مقام گرفته بود و مدیر قسمت مالی شرکت شده بود و پسر مثل گل شون، امین هم سالم و سلامت بزرگ می شد. مارال دایزا کمی نگران بود و مدام زیر لب زمزمه می کرد که این همه خوشبختی نگرانم می کنه ! شاید هم پسرش را خوب می شناخت.
روزی بی بی جان مشغول سوزن دوزی بود که متوجه شد مارال دایزا دوباره زیر لب با خودش حرف میزنه. رفت پیشش و علت ناراحتی و نگرانیش را سئوال کرد: مارال دایزا چرا اینقدر نگرانی؟ اگه چیزی هست به من هم بگو، بلکه بتونم کمکت کنم. مارال دایزا گفت: می ترسم دخترم! می ترسم محمد نتونه این مسئولیت سنگین رو به دوش بکشه. امور مالی شرکتی به اون بزرگی افتاده گردن محمد. می ترسم دخترم می ترسم!
بی بی جان اون موقع به مارال دایزا دلداری داده بود و گفته بود که محمد حتما لیاقتش را داشته. بی بی جان به مارال دایزا گفته بود: خودتو ناراحت نکن خوشبختی حق ما هم هست. محمد لیاقتش رو داره و حتما از عهده کارهاش بر میاد .
بی بی جان حالا می فهمید که مارال دایزا پسرش را خوب می شناخت و برای همین ناراحت و نگران بود. چند وقتی بود که رفتار محمد عوض شده و کم حوصله و بد اخلاق شده بود و به بهانه کار زیاد، کمتر به خانه می آمد؛ اما بی بی جان فکر می کرد این ها به خاطر کار و مسئولیت زیاده و زیاد به دل نمی گرفت.
بی بی جان نفس عمیقی کشید و تازه فهمید هوا چقدر سوز داره. بارا ن نم نم شروع به باریدن کرده بود. اما اون هنوز قصد رفتن به خونه رو نداشت. باید تصمیم می گرفت. اون اتفاق بله، اون اتفاق، بی بی جان رو داغون کرده بود. از صبح تا حالا داشت پرپر میزد.
صبح به قصد خرید بیرون رفته بود. شرکتی که محمد در آن کار می کرد، نزدیک مرکز خریدی بود که بی بی جان از اونجا خرید می کرد.
بی بی جان به خودش گفت: حالا که تا اینجا آمدم، یک سری هم به محمد بزنم؛ اون حتما با دیدنم خوشحال می شه. با این فکر وارد شرکت شد و به طرف اتاق محمد حرکت کرد. بی بی جان که لازم نمی دید، بدون در زدن وارد اتاق محمد شد. اما محمد با منشی شرکت ... وای! محمد برگشت ببینه کیه که در رو باز کرده همون موقع بی بی جان بی اختیار خودش رو کنار کشید و مخفی شد. شاید هم ترسیده بود. محمد آمد و در را بست.
بی بی جان شوکه شده بود و قدرت حرکت نداشت. به زحمت خودش رو جمع و جور کرد. وسایلش را برداشت و از شرکت بیرون آمد. پاهاش قدرت حرکت نداشت. نفهمید چطور به خونه رسید. مارال دایزا نگران، به بی بی جان رنگ پریده نگاه کرد و گفت: چه اتفاقی افتاده ؟ چرا رنگ و روت پریده ؟ مارال دایزا وسایل را گرفت و کناری گذاشت و دست بی بی جان را گرفت؛ اما بی بی جان گفت: چیزی نیست مارال دایزا فقط کمی خسته شدم؛ استراحت کنم خوب می شه.
دراز کشید؛ اما طاقت نیاور. جلوی مارال دایزا و امین کوچولو نمی شد درست فکر کرد. طاقتش تموم شده بود. انگار دیوارهای خانه به طرف او حرکت می کردند. انگار هوایی برای نفس کشیدن نبود.
بی بی جان قطره های باران را روی صورتش حس کرد. باران به تندی شروع به باریدن کرد. هوای ابری دل بی بی جان هم به همراه باران شروع به باریدن کرد.
بی بی جان گریه کنان فکر کرد: مارال دایزا پسرش رو خیلی دوست داره و من نمی تونم دل پیر زن بیچاره رو بشکنم. نمی تونم امین را از پدرش محروم کنم. اون عاشق پدرشه. تو این موقعیت نمی تونم تنها به خودم فکر کنم. این زندگی منه و من هم به اندازه خودم برای این زندگی زحمت کشیدم. نمی گذارم کس دیگه راحت بیاد و صاحبش بشه. خدایا به من قدرتی بده تا زندگیم رو حفظ کنم!
بی بی جان سر تا پاش خیس شده بود. دیگه به خانه رسیده بود. اشک هاش را پاک کرد و چند نفس عمیق کشید و وارد خانه شد. می دونست مارال دایزا نگران منتظرشه؛ برای همین از دم در داد زد: مارال دایزا من اومدم حالم خوبه. خیس شدم میرم دوش بگیرم و لباس هامو عوض کنم. زیر دوش بی بی جان همه چیز رو شست. انگار با آب داغ روحش رو هم می شست.
درسته اون دیگه بی بی جان سابق نبود. یه چیزایی توی درونش عوض شده بود. اون عزمش رو جزم کرد که به این راحتی ها از زندگی- که براش این همه زحمت کشیده بود- دست نکشه. این زندگی مال اون هم بود. باید حفظش می کرد.
بی بی جان بعد از حمام رفت پیش پسرش و پیشانی پسرش را بوسید و بعد نشست پیش مارال دایزا. مارال دایزا متوجه بود که اتفاقاتی افتاده؛ اما سکوت کرد. رفت برای بی بی جان چایی داغ آورد و گفت: بخور دخترم گرم میشی. بی بی جان چایی را خورد و سرش را روی پاهای مارال دایزا گذاشت. مارال دایزا دستی به موهای بی بی جان کشید: دختر گلم! عروس خوبم! همه چیز درست میشه. موهای بی بی جان را نوازش کرد. بی بی جان چشم هاش را بست تا مارال دایزا متوجه نمدار شدن چشمان عسلی بی بی جان نشه.

نویسنده: اجو

مقالات دیگر در این شاخه در سایت قرار گرفته در تعداد باز دید
یارتئ غـولاق
۱۳۹۱/۹/۲۵
4801
اجـِکه جان
۱۳۹۱/۹/۱۴
3754
آلدانان مؤجک
۱۳۹۱/۷/۲۸
3062
آق پامیق
۱۳۹۰/۱/۲۶
10565
رمان چشمانم زنده است
۱۳۸۹/۱۲/۶
5714
پیشکش
۱۳۸۹/۶/۷
3626
برادر کوچک سرباز
۱۳۸۹/۱/۱۶
3780
گلنار (داستانی از فولکلور ترکمن)
۱۳۸۹/۱/۹
9059
روزه
۱۳۸۸/۵/۲۹
2988
معلم کوچک
۱۳۸۸/۵/۱۸
2850
قره گوز مال من است
۱۳۸۸/۴/۲۸
5272
یادت بخیر ادریس آقا! (داستانی بر اساس واقعیت)
۱۳۸۸/۴/۲۴
3344
هفت بند عشق
۱۳۸۸/۴/۱۴
3178
گل تنهای ترکمن
۱۳۸۸/۴/۱۴
3353
حق با کیست؟
۱۳۸۸/۴/۱۲
2652
بچه‌های آغزلی‌ اوبه
۱۳۸۸/۴/۱۲
2391
زیبا، مثل پنجه‌ی آفتاب
۱۳۸۸/۴/۱۱
2444
كمش دپه
۱۳۸۸/۳/۲۸
3110
تـابـوت
۱۳۸۸/۳/۱۲
1916
آی جان
۱۳۸۸/۳/۶
2333
بستنی
۱۳۸۸/۲/۳۱
2418
بی بی جان
۱۳۸۸/۲/۲۷
2647
کش
۱۳۸۸/۲/۲۶
2130
معلم
۱۳۸۸/۲/۲۴
2212
قودا چلیق
۱۳۸۸/۲/۲۴
2590
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
فروشگاه آنلاین صنایع دستی ترکمن

فروشگاه آنلاین سایراق به عنوان بخش فروشگاه سایت بایراق فعالیت خود آغاز نمود.


فروشگاه آنلاین چارقد، فرش، زیورآلات ترکمن سایراق

فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک

سایت فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک فعالیت خود را آغاز نمود. این سایت یکی از سایت های زیر مجموعه بایراق می باشد که با تلاش دوستان تصمیم به ایجاد فرهنگ لغت ترکمنی به فارسی و بالعکس گرفتیم که در حال تکمیل شدن می باشد.


www.SOZLUK.ir

دانلود آهنگ ترکمنی

سایت مرجع دانلود آهنگ ترکمنی


www.TurkmenSong.ir

آهنگ های پیشواز ترکمنی
برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.