ترکمن آدلری
ورود کاربر
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:


واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟
عضو شوید
SmartSection is developed by The SmartFactory (http://www.smartfactory.ca), a division of INBOX Solutions (http://inboxinternational.com)
تـابـوت
نوشته شده توسط MatinGHezeljeh در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۱۲ (1916 بار خوانده شده)
پدربزرگی داشتم و پدربزرگم تابوتی داشت. نمی دانم چه وقت و به چه دلیلی سفارش ساخت تابوت را كرده بود، اما می دانستم كه پدربزرگم تابوتی دارد. آن تابوت زیبا كه از درخت توت ساخته شده بود، در زیرزمین خانه مان نگهداری می شد. شبها كه جای خود دارد، حتی وسط روز هم وقتی مجبور می شدم وارد زیرزمین خانه مان شوم، با یادآوری آنچه وجود نداشت، تمام موهای سرم سیخ می شد.
بدتر از همه، این كه آن تابوت، نفرت انگیزترین و بدترین افكاری كه می توانست در ذهن هر آدمی خطور كند، در من زنده می كرد. در تمام آن منطقه بزرگ شهر، تنها ما بودیم كه تابوت داشتیم و به همین خاطر نیز خواهان زیادی داشت. در برخی روزها تعداد مشتری ها حتی به دو - سه نفر هم می رسید.
من نمی دانستم باید به داشتن این چیز عجیب خوشحال می بودم یا ناراحت. مشتری های تابوت به قدری به در خانه ما می آمدند كه من فكر می كردم بیشتر از همه، این آدمها هستند كه پشت سر هم می میرند.
با آمدن تابوت به خانه مان، درگیری های كوچك و بزرگ بین پدر و پدربزرگم نیز آغاز شد. پدرم به گونه ای كه به پدربزرگ بر نخورد، با لحنی ملایم پرسید: « فكر نمی كنی برای انجام كار ثواب ، راه دیگری وجود داشته باشد؟»
پدر بزرگ در حالی كه داشت به ریش سفیدش دست می كشید، گفت: « جا به اندازه كافی داریم. جایی هم نگذاشته ایم كه كسی پایش به آن گیر كند و به زمین بخورد. توی زیرزمین گذاشته ایم.»
ـ این درست است ، ولی …
ـ ولی چی ؟
ـ چون تابوت داریم مثل این است كه اجل همین امروز و فرداست كه بیاید و یقه ما را بگیرد …
پدربزرگ با شنیدن این حرف، با ملایمت لبخندی زد و گفت: « خوبه پسرم خوبه، گاهی اوقات بد نیست به مرگ هم فكر كنیم.»‌
بعد حرفش را ادامه داد: « از این گذشته، خودت می دانی كه در این اطراف كسی تابوت ندارد.»
با این حرفها ، موضوع برای مدتی خاتمه یافت.
درب خانه ما همچنان كوبیده می شد.
تابوت ما اگر در وقت تحویل به صاحب مرده، اندكی گرد و خاك داشت، وقتی به خانه برمی گشت تمیز و شسته شده بود و با رنگ مایل به آبی خود، برق می زد.
پدرم مدتی بعد دوباره به این موضوع برگشت.
ـ پدر ! می گویم كه به نظر شما داشتن تابوت شوم نیست ؟
ـ شوم بودن یا نبودن تابوت را خودت بفهم. اما مرگ آدمها به خواستن و یا نخواستن نیست. اگر چیزی در خانه نگه می داری كه به درد مردم می خورد، اگر هم شوم باشد، ناپسند نیست. همین روزهاست كه من خواهم مرد. آنوقت چكار خواهی كرد؟ شاید می خواهی بگویی كه روی دو تكه چوب مرا خواهی شست و بعد هم روی همان چوبها گذاشته و روانه ام خواهی كرد ؟
پدرم وقتی می دید پدربزرگم عصبانی شده، واپس می رفت.
آدم ها پشت سر هم می آمدند.
گاهی پدربزرگم تابوت را به وسط حیاط می آورد و میخ هایی را كه شل شده بودند،‌ سفت می كرد. اگر هم به نظرش می آمد كه رنگش اندكی پریده است، می نشست و رنگ می كرد. درست همانند زمانی كه میخ های گهواره را سفت می كرد و یا رنگش می‌زد.
من از این كارهای پدربزرگم كه با آن همه شور و علاقه به تابوت می رسید، سر در نمی آوردم. گاه به خودم می گفتم: «شاید در این سن و سال، تمام احساس او مرده باشد.»
بهار رفت و تابستان آمد و بالاخره پائیز هم از راه رسید. برگهای زرد درختان به قدری آرام آرام به زمین می ریختند كه فكر می كردی می گویند بگذارید لحظاتی قبل از مرگ برای لااقل اندكی، توی هوا بمانیم.
یك روز پدرم مست به خانه برگشت و بی اجازه پدربزرگ، تابوت را از زیرزمین در آورد و با تبر به جانش افتاد و تكه تكه اش كرد، در حالی كه داد می زد:
ـ بگذار هر كس كه دوست دارد این گونه تابوت را نگه بدارد. من دیگر تحملش را ندارم.
صدای خشمگین پدربزرگ كه از پشت شیشه های پنجره داشت نگاه می كرد، در گوشهایم نشست:
ـ آخ ، لعنت بر تو !
او فقط همین را گفت. بعد هم آهی كشید و دیدم همانجا چهار زانو نشست. نمی‌دانم پشت آن پنجره چه حالی به او دست داد. خدای را شكر هم می كنم كه نفهمیدم چه كشید و چه حالی داشت.
آنها كه نیاز به تابوت داشتند، همچون باران پائیزی كه یكریز می بارد و قطع نمی‌شود، مدام می آمدند و در می زدند و وقتی می شنیدند كه «دیگه تابوت نداریم» زیر باران، می ماندند كجا بروند و با دستپاچگی فكر می كردند كه چه بكنند و با صدای ناامیدانه ای می گفتند: «ای بابا؛ این كه خیلی بد شد.»
پدر بزرگ تا این وضعیت را می دید، از فرط پشیمانی و غصه، پژمرده می شد و با خشم نگاهی به صورت پدرم می كرد و می رفت می نشست سر جایش.
طولی نكشید حال پدر بزرگم كه به هشتاد سالگی هم سرك كشیده بود، بد و بدتر شد. پدربزرگم كه كاملا زمینگیر شده بود، مجبور بود حتی طهارت خودش را نیز در همان تشكچه خودش انجام دهد. پدرم كه فهمیده بود پدربزرگ دیگر از بسترش بلند نخواهد شد، به اقوام و خویشان دور و نزدیك خبر رساند كه اگر می خواهند خداحافظی كنند، دیر نكنند.
آنها كه بایستی می آمدند و می دیدند ، آمدند و پدربزرگ خیلی زجر نكشید و چشم روی هم گذاشت. چون ابتدای شب جان داده بود،‌ مصلحت آن شد كه صبح فردا او را دفن نمایند. چون كسی از تشویشی كه صبح فردا ایجاد می شد خبر نداشت، پدرم مجبور شد سریعاً به برادر پدربزرگمان كه ریش سفیدمان بود، بگوید كه تابوتی وجود ندارد. این هم البته جای شكرش باقی است.
همه به صرافت افتادند كه هر طور شده تابوتی پیدا كنند. تا نیمه های شب، درب خانه هایی كه حدس زده می شد تابوت دارند،‌ كوبیده شد. هر كه رفته بود، دست از پا درازتر برگشت. من با خودم می گفتم: « اوه؛ مثل اینكه همه مردم مثل پدر من فكر می كرده اند. حتما آنها هم مثل پدرم گفته اند: این چیز شوم و نحس را ما نگه نداریم. تنها كه زندگی نمی كنیم. زندگی ایلی داریم. اگر لازم باشد، پیدا می شود.»
در آن شهر بزرگ، تابوتی پیدا نمی شد.
تا اینكه دم دمای صبح، فرد خوبی آمد و ماشینش را جلوی خانه ما نگهداشت و رو به حیاط كرد و داد زد: « دو - سه نفری بیایند كمك!»
بله ؛ تابوت رنگ پریده و زهوار در رفته ای را آوردند. در زندگی ایلی، همین را هم باید شكر كرد!
ساعاتی از صبح كه گذشت، پدربزرگ را داخل تابوت گذاشتیم و راه افتادیم.
من قبلاً بارها از آن جاده گذشته بودم اما هیچوقت تا آن اندازه ناراحت و عجیب به نظر نمی آمد. به گمانم پدربزرگم كه حالا در تابوتی زشت و بدتركیب خوابیده بود كه روی دستها سر و صدا می كرد، هر آن سرش را از تابوت بیرون می آورد و رو به من می گفت: پسرم؛ برو و برای من میخ و چكش و رنگ بیاور تا این تابوت را به شكلی در بیاوریم كه انگار تازه از كارخانه بیرون آمده باشد.
تابوت بایستی به قدری محكم باشد كه آدم در لحظات آخر احساس ناراحتی نكند. لازم می شود.

نوشته ی: قربان نظر عزیزوف (نویسنده ی فقید تركمنستانی)
ترجمه ی: یوسف قوجق

مقالات دیگر در این شاخه در سایت قرار گرفته در تعداد باز دید
یارتئ غـولاق
۱۳۹۱/۹/۲۵
4801
اجـِکه جان
۱۳۹۱/۹/۱۴
3754
آلدانان مؤجک
۱۳۹۱/۷/۲۸
3062
آق پامیق
۱۳۹۰/۱/۲۶
10565
رمان چشمانم زنده است
۱۳۸۹/۱۲/۶
5714
پیشکش
۱۳۸۹/۶/۷
3626
برادر کوچک سرباز
۱۳۸۹/۱/۱۶
3780
گلنار (داستانی از فولکلور ترکمن)
۱۳۸۹/۱/۹
9059
روزه
۱۳۸۸/۵/۲۹
2988
معلم کوچک
۱۳۸۸/۵/۱۸
2850
قره گوز مال من است
۱۳۸۸/۴/۲۸
5272
یادت بخیر ادریس آقا! (داستانی بر اساس واقعیت)
۱۳۸۸/۴/۲۴
3344
هفت بند عشق
۱۳۸۸/۴/۱۴
3178
گل تنهای ترکمن
۱۳۸۸/۴/۱۴
3353
حق با کیست؟
۱۳۸۸/۴/۱۲
2652
بچه‌های آغزلی‌ اوبه
۱۳۸۸/۴/۱۲
2391
زیبا، مثل پنجه‌ی آفتاب
۱۳۸۸/۴/۱۱
2444
كمش دپه
۱۳۸۸/۳/۲۸
3110
تـابـوت
۱۳۸۸/۳/۱۲
1917
آی جان
۱۳۸۸/۳/۶
2333
بستنی
۱۳۸۸/۲/۳۱
2419
بی بی جان
۱۳۸۸/۲/۲۷
2647
کش
۱۳۸۸/۲/۲۶
2130
معلم
۱۳۸۸/۲/۲۴
2213
قودا چلیق
۱۳۸۸/۲/۲۴
2590
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
فروشگاه آنلاین صنایع دستی ترکمن

فروشگاه آنلاین سایراق به عنوان بخش فروشگاه سایت بایراق فعالیت خود آغاز نمود.


فروشگاه آنلاین چارقد، فرش، زیورآلات ترکمن سایراق

فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک

سایت فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک فعالیت خود را آغاز نمود. این سایت یکی از سایت های زیر مجموعه بایراق می باشد که با تلاش دوستان تصمیم به ایجاد فرهنگ لغت ترکمنی به فارسی و بالعکس گرفتیم که در حال تکمیل شدن می باشد.


www.SOZLUK.ir

دانلود آهنگ ترکمنی

سایت مرجع دانلود آهنگ ترکمنی


www.TurkmenSong.ir

آهنگ های پیشواز ترکمنی
برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.