ترکمن آدلری
ورود کاربر
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:


واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟
عضو شوید
SmartSection is developed by The SmartFactory (http://www.smartfactory.ca), a division of INBOX Solutions (http://inboxinternational.com)
حق با کیست؟
نوشته شده توسط MatinGHezeljeh در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۲ (2416 بار خوانده شده)
حق با کیست؟
بر اساس منظومه ای از مختومقلی فراغی با عنوان «علی (ع) و گؤكجه کپدری»

وقتی كبوتر داشت در كنار بركه ای در دل صحرا دانه می چید، باد هم آنجا بود. دیده بود كه دارد بین خار و خاشاك، دانه می چیند؛ اما هر چه فكر كرد، یادش نیامد كه كبوتر از كجای صحرا به آنجا آمده است. فقط گمان برده بود كه لانه اش باید در همان اطراف باشد.
كبوتر چنان با دقت داشت بین خارها را می گشت كه دلِ باد به رحم آمد. از حركات كبوتر می توانست حدس بزند كه آن همه تلاش برای یافتن دانه را برای خودش انجام نمی دهد. حتم، جوجه ای یا جوجه هایی داشت كه انتظارش را می كشیدند. تصمیم گرفت در آن اطراف بوزد و هر چه دانه های خوب است، پیدا كند و مقابل كبوتر بریزد تا زودتر به لانه اش برگردد.
باد خواست چرخی به اطراف بزند که ناگهان صدای بالهای سنگینی را از اوج آسمان شنید. با یك نگاه به آن سمت، فهمید كه اگر کبوتر لحظه ای درنگ كند، جوجه ها هرگز او را نخواهند دید. عقابی را دید كه برای به چنگ آوردن كبوتر، از اوج آسمان به سمتش شیرجه رفته بود.
نفهمید كه عقاب چگونه و از كجا ناگهان پیدایش شد. در آن دشت گرم، تا چشم كار می‌كرد، شن های روان بود و آفتاب داغ صحرای سوزان. دید كه اگر كاری نمی كرد و دست روی دست می گذاشت، همین حالاست كه چنگال های تیز عقاب، بر تن كبوتر بنشیند. باد بدون لحظه ای درنگ، به سمت عقاب وزید. صدای بال های عقاب را گرفت و زودتر از عقاب به گوش كبوتر رساند. كبوتر تا صدا را شنید، هراسان پر كشید و شتابان راه صحرا را در پیش گرفت.
باد آن دو را همراهی كرد. سعی كرد در جهت مخالف عقاب بوزد تا سرعتش كندتر شود. فاصله ی كبوتر با عقاب اندكی بیشتر شد.
با آفتاب داغی كه از آسمان می ریخت، گرمای تند و سوزانی از دل صحرا به سمت بالا می زد. صحرا همچون تنوری می سوخت و گرمای خود را به هر چه در آن اطراف در پرواز بود، می زد.
با این كه فاصله ی بین عقاب و كبوتر همچنان حفظ می شد، اما معلوم نبود كه كبوتر تا چه زمان دیگر می توانست پر بزند. باد دید كه كبوتر راه خودش را به سمت مدینه كج نمود.
تا به مدینه برسند، باد با هر آنچه در توان داشت، كاری كرده بود كه فاصله ها بیش تر و بیش تر شود. كبوتر به بالای مدینه كه رسید، نگاه خسته و مضطرب خود را به این سوی و آنسوی انداخت و بالاخره به سمتی كه گلدسته های مسجد دیده می شد، پر كشید.
در گوشه ای از مسجد، علی (ع) با چهره ای نورانی پشت به محراب نشسته بود. تسبیحی به دست داشت كه مرتب می چرخاند و زیر لب ذكر خدای را می گفت. در گوشه و كنار مسجد، افرادی ایستاده بودند به نماز.
كبوتر سراسیمه خود را به پنجره ی كنار محراب رسانید و با خستگی و در حالی كه نفس نفس می زد، پر زنان بر روی لبه ی آن نشست. این صدا به گونه ای بود كه نگاه همه ی داخل مسجد را به سمت خود كشید. علی (ع) نگاه مهربان خود را به آن سمت دوخت. كبوتر با دیدن نگاه آرام او ، نفسی عمیق كشید. تمام دلهره ای كه داشت، در چشمان آفتابی او گم شد. برای لحظه ای كوتاه برگشت و به پشت سرش، به عمق آسمان نگاه كرد. به آن جا كه هر لحظه ممكن بود عقاب تیزپر و تیزچنگال سر برسد.
علی (ع) با دیدن اضطراب كبوتر، بلند شد و آرام به پیش رفت. نگاه به نگاه پریشان كبوتر انداخت. گفت: «آرام باش! كسی به تو آسیبی نخواهد رسانید.»
كـبوتر نگاه پرسشگر علی (ع) را كه دید ، نفسی عمیق كشید و به سخن آمد و گفت: «یا علی! پناهم بده، عقابی قصد شكار مرا دارد.»
و بعد، هر آنچه را كه در دل داشت، به او گفت. گفت كه برای چیدن دانه برای جوجه‌هایش به كنار بركه رفته بود و با دیدن عقاب و شنیدن صدای بال هایش، پرواز كرده و برای خلاصی جانش، از صحرا گذشته و به آنجا رسیده است.
عقاب داشت نزدیك و نزدیك تر می شد. باد باز هم بر بال های عقاب وزید و صدایش را به كبوتر رساند. با شنیدن صدای بال های عقاب، كبوتر که هراسان بود، هراسان تر شد. باد این را از لرزش پرهای كبوتر حدس زد. علی (ع) با دست های نورانی اش به آرامی كبوتر را گرفت و بر روی زانوانش نهاد.
عقاب فرود آمد و بر روی لبه ی پنجره ی كنار محراب، درست همان جایی كه تا لحظه ای قبل كبوتر نشسته بود، نشست. علی (ع) نگاه مهربان و پر از مهرش را به نگاه عقاب دوخت. عقاب هم پریشان می نمود. نگاهش این را نشان می داد.
علی (ع) گفت: «آرام باش!»
عقاب به چشمان علی (ع) كه نگاه كرد و صدای گرم و مهربانش را كه شنید، قدری آرام گرفت. به سخن آمد. نفسی كشید و گفت: «ای علی! عقابی بسیار گرسنه ام.»
و به این ترتیب، ماجرای گرسنگی چند روزه ی خود و دیدن كبوتر و فرار كبوتر از چنگالش در صحرا را شرح داد. بعد هم نگاهی به كبوتر انداخت كه در آغوش علی (ع) نشسته بود و گفت: «یا علی! این كبوتر صید من است و من اكنون چند روزیست كه بسیار گرسنه هستم.»
باد هم شنید عقاب چه گفت. حتی همه ی آنها كه در مسجد بودند، دیدند كه عقاب با چه حالتی این جملات را گفت. باد با شنیدن حرف هایش و لحن گفتارش، می توانست حدس بزند كه عقاب تا چه حد گرسنه است.
علی (ع) نگاه به چهره ی گرسنه و خسته ی عقاب كرد و با دست هایش به نرمی به بال كبوتر كشید. باد هم فهمید كه انتخاب سختی است. هم كبوتر به علی (ع) پناه آورده بود و هم عقاب گرسنه بود و از فرسنگ ها دور، به امید صید كبوتر به آنجا رسیده بود. اگر كبوتر را به عقاب می‌داد، این از جوانمردی بدور بود. اگر هم نمی داد، گرسنگی عقاب را چه باید می كرد؟
كسانی از بین آن ها كه در مسجد بودند، به فكر افتادند كه بروند و تكه گوشتی بیاورند و به عقاب بدهند، اما دیدند كه چشمان عقاب به كبوتر است و جز كبوتر شاید به چیز دیگر رضایت ندهد. رضایت هم نمی داد. باد این را از نگاه های عقاب می توانست بفهمد.
هر كس به فكر فرو رفت. ناگهان علی دستهایش را بلند كرد و به آرامی گفت: «قنبر! كجا هستی؟»
كسی از بین جمعیت حاضر در مسجد، راه باز كرد و به آنجا آمد. باد شنید كه علی (ع) چه گفت. همه شنیدند كه فقط در یك كلمه گفت: «شمشیرم!»
باد، شمشیر دولبه ی علی (ع) را دیده بود. دیده بود كه او با همان شمشیر برنده، در جنگ بدر و خندق و جنگ های دیگر چه كرده بود.
با شنیدن این كلمه، همه ی حاضرین در مسجد،‌ یكه خوردند. حتی باد هم از تك و تا افتاد. دید كه حتی عقاب هم به خودش لرزید. كبوتر هم حتی نفهمید او برای چه شمشیرش را می‌خواهد. باد فكر كرد شاید می خواهد در حمایت از كبوتر ، بلایی بر سر عقاب بیاورد.
قنبر رفت و ذوالفقار را آورد و به علی (ع) داد. علی (ع) آن را از نیام كشید. لبه ی تیز شمشیر، برقی خیره كننده داشت. باد دید كه عقاب هم حتی چند گامی به عقب رفت. ترسیده بود انگار. ترس را می شد حتی از لحن حرف زدنش فهمید. پرسید: «یا علی! شمشیر برای چه؟»
علی (ع) دستهای مهربانش را به پرهای كبوتر كشید و آرام گفت: «نترس!»
گفت: «با هیچ كدام از شما كاری ندارم. نه با تو ، نه با عقاب.»
باد، به نرمی وزید و این حرف ها را از دهان علی (ع) برداشت و به گوش همه ی آنها كه آن جا بودند، رساند.
علی (ع) با دست راست، قبضه ی شمشیر را گرفته بود و با دست دیگر، گوشه ی عبایی را كه بر تن داشت، به كناری زد و دستی به ران پاهایش كشید. به آرامی نگاهی به نگاه های مضطرب كبوتر انداخت و گفت: «آرام باش! می خواهم تكه ای از گوشت تنم را به این عقاب بدهم. این كمال عدالت است.»
همه، این را شنیدند. باد، همه ی كلماتی را كه از لبان علی (ع) بیرون آمده بود، بی هیچ كم و كاستی به گوش همه رسانده بود.
شمشیر علی (ع) در همان لحظه به بالا رفت. باد سریع به سمتش وزید و سعی كرد دستی كه قبضه ی شمشیر را محكم گرفته بود، به پائین نیاید و اگر هم پائین می آید، قدری آرام تر فرود بیاید.
دست راست علی (ع) فرود آمد. آنها كه ایستاده بودند و نظاره می كردند، توان دیدن این لحظه را نداشتند. چشم ها را محكم بستند تا آنچه را كه علی عینِ عدالت می نامید،‌ نبینند.
هنوز لبه ی تیز شمشیر به بدن علی (ع) اصابت نكرده بود كه ناگهان كبوتر و عقاب چرخی خوردند و در یك چشم به هم زدن، به دو فرشته ی زیبا تبدیل شدند و با سرعت، دستهای مبارك علی (ع) را گرفتند و مانع از آن شدند كه لبه ی تیز ذوالفقار به بدن علی (ع) فرود آید.
برق تیغه ی ذوالفقار، در مقابل نورِ علی (ع) و دست های مباركشان چون شمعی در مقابل خورشید بود. با كبوتر و عقاب كه اكنون به دو فرشته ی زیبا تبدیل شده بودند، آن اطراف پر از نور شده بود.
دو فرشته ی نورانی، در مقابل علی (ع) سر تعظیم فرود آوردند. یكی از آن ها گفت: «یا علی! ما به خواست خدای بزرگ و برای آزمودن جوانمردی تو به این جا آمده بودیم.»
فرشته ی دیگر گفت: «تو همچون گذشته، از این امتحان الهی نیز سربلند بیرون آمدی. تو، نهایت جوانمردی هستی. درود خدا و رسول خدا بر تو!»
و با بیان این حرف ها به اوج آسمان پرواز كردند. باد نیز از پنجره ی مسجد، خود را به بالا كشید و رفت تا آن چه را كه آن روز دیده بود، به تمام آن ها كه نمی دانستند و خبر نداشتند، تعریف كند.

نوشته ی : یوسف قوجق

مقالات دیگر در این شاخه در سایت قرار گرفته در تعداد باز دید
یارتئ غـولاق
۱۳۹۱/۹/۲۵
4235
اجـِکه جان
۱۳۹۱/۹/۱۴
3281
آلدانان مؤجک
۱۳۹۱/۷/۲۸
2691
آق پامیق
۱۳۹۰/۱/۲۷
9076
رمان چشمانم زنده است
۱۳۸۹/۱۲/۶
5105
پیشکش
۱۳۸۹/۶/۷
3384
برادر کوچک سرباز
۱۳۸۹/۱/۱۶
3537
گلنار (داستانی از فولکلور ترکمن)
۱۳۸۹/۱/۹
7451
روزه
۱۳۸۸/۵/۲۹
2745
معلم کوچک
۱۳۸۸/۵/۱۸
2579
قره گوز مال من است
۱۳۸۸/۴/۲۸
4744
یادت بخیر ادریس آقا! (داستانی بر اساس واقعیت)
۱۳۸۸/۴/۲۴
3058
هفت بند عشق
۱۳۸۸/۴/۱۴
2882
گل تنهای ترکمن
۱۳۸۸/۴/۱۴
3002
حق با کیست؟
۱۳۸۸/۴/۱۲
2417
بچه‌های آغزلی‌ اوبه
۱۳۸۸/۴/۱۲
2179
زیبا، مثل پنجه‌ی آفتاب
۱۳۸۸/۴/۱۱
2187
كمش دپه
۱۳۸۸/۳/۲۸
2858
تـابـوت
۱۳۸۸/۳/۱۲
1741
آی جان
۱۳۸۸/۳/۶
2119
بستنی
۱۳۸۸/۲/۳۱
2227
بی بی جان
۱۳۸۸/۲/۲۷
2376
کش
۱۳۸۸/۲/۲۶
1967
معلم
۱۳۸۸/۲/۲۴
1894
قودا چلیق
۱۳۸۸/۲/۲۴
2315
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
فروشگاه آنلاین صنایع دستی ترکمن

فروشگاه آنلاین سایراق به عنوان بخش فروشگاه سایت بایراق فعالیت خود آغاز نمود.


فروشگاه آنلاین چارقد، فرش، زیورآلات ترکمن سایراق

فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک

سایت فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک فعالیت خود را آغاز نمود. این سایت یکی از سایت های زیر مجموعه بایراق می باشد که با تلاش دوستان تصمیم به ایجاد فرهنگ لغت ترکمنی به فارسی و بالعکس گرفتیم که در حال تکمیل شدن می باشد.


www.SOZLUK.ir

آهنگ های پیشواز ترکمنی
برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.