ترکمن آدلری
ورود کاربر
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:


واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟
عضو شوید
SmartSection is developed by The SmartFactory (http://www.smartfactory.ca), a division of INBOX Solutions (http://inboxinternational.com)
دایره المعارف ترکمن > زبان و ادبیات > داستان > بچه‌های آغزلی‌ اوبه
بچه‌های آغزلی‌ اوبه
نوشته شده توسط MatinGHezeljeh در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۲ (2391 بار خوانده شده)
بچه‌های آغزلی‌ اوبه
غرق‌ در فكر مسابقه‌ی‌ فردا بودم‌ كه‌ مادر صدایم كرد: كوراوغلی‌ پسرم‌، این‌ دور و برها چند سطل‌ آب‌ بپاش‌.
- الان‌؟
- می‌بینی‌ كه‌، همه‌ جا گرد و خاك‌ است‌.
قبل‌ از آمدن‌ تابستان‌، نگرانی‌ ما از گرد و خاكی‌ بودكه‌ سراسر روستا را می‌پوشاند و با اندك‌ نسیمی‌ به‌هوا برمی‌خاست‌. بنابر این‌ چاره‌ای‌ نداشتیم‌ جز اینكه‌ عصرها، نزدیك‌ غروب‌ دور تا دور خانه‌هایمان‌ را آبپاشی‌ كنیم‌. این‌ كار برای‌ یك‌ روز كافی‌ بود و بازعصر روز بعد این‌ كار تكرار می‌شد. البته‌ رودخانه‌ی‌ گرگان‌ درست‌ از پشت‌ روستایمان‌ می‌گذشت‌ و برای‌آوردن‌ آب‌ نگرانی‌ زیادی‌ نداشتیم‌. ولی‌ آن‌ روز باد نسبتاً تندی‌ از صبح‌ شروع‌ به‌ وزیدن‌ كرد و خیلی‌زود خاكها خشك‌ شدند و تا ظهر دیگر كاملا به‌ هوا برخاستند.
مادرم‌ سطل ها را آماده‌ كرده‌ بود. راستش‌ كمی ‌خوشحال‌ بودم‌ كه‌ آبپاشی‌ را زود شروع‌ می‌كردم‌. چون‌ عصر با بچه‌ها قرار گذاشته‌ بودیم‌ كه‌ در میدان‌ روستا قاچالجی (1) تمرین‌ كنیم‌ تا فردا در مسابقه‌ای‌ كه‌ با یوقارقی‌ اوباچی‌ها (2) داشتیم ‌راحت‌تر بازی‌ كنیم‌. تابستانها بیشتر وقت‌ ما با مسابقه‌ می‌گذشت‌ و همیشه‌ هم‌ قبل‌ از مسابقه ‌رجزخوانی هایمان‌ شروع‌ می‌شد. ما از تیم‌ خودمان تعریف‌ می‌كردیم‌ و آنها از تیم‌ خودشان‌. البته‌ فوتبال ‌آنها از ما قویتر بود. بیشتر آنها می‌بردند. اما در قاچالجی‌ بیشتر ما می‌بردیم‌. برای‌ اینكه‌ سرعت ‌بچه‌های‌ ما زیاد بود. از چند روز پیش‌ كه‌ در فوتبال ‌باخته‌ بودیم‌ و آنها خجالتمان‌ داده‌ بودند، رجزخوانی های‌ ما هم‌ شروع‌ شده‌ بود، «اگر می‌توانید با ما قاچالجی‌ بازی‌ كنید. ما در قاچالجی‌ چنان‌ هستیم‌ و چنین‌ و شماها همیشه‌ از ما می‌ترسید. حتی‌ بزرگترهای‌ شما هم‌ این‌ را می‌دانند».
و خیلی‌ چیزهای‌ دیگر كه‌ حرص‌ سردسته ‌شان‌ را در می‌آوردیم‌. قرار گذاشته‌ بودیم‌ كه‌ فردا عصر در میدان‌ روستا مسابقه‌ بدهیم‌. بنابر این‌ بایستی‌ قبل‌ از عصر كار را تمام‌ می‌كردیم‌ تا تمرین‌ را زود شروع‌كنیم‌. دو تا سطل‌ كوچك‌ را هم‌ برای‌ هوزجان‌ آماده ‌كردم‌ و گفتم‌: «مادر، هوزجان‌ كجا رفته‌؟»
- فرستادمش‌ مغازه‌، الان‌ كه‌ آمد می‌فرستم‌ برود.
بعد گفت‌: «ببین‌، اول‌ پشت‌ خانه‌ را آب‌ بپاش‌».
- چشم‌.
البته‌ تا هوزجان‌ با دو سطل‌ كوچك‌ آب‌ بیاورد، من‌دوبار می‌رفتم‌ و برمی‌گشتم‌. آخر هوزجان‌ هم‌كوچك‌ بود و هم‌ ضعیف‌، تازه‌ یك‌ پایش‌ هم‌ عیب‌ داشت‌. بنابراین‌ زیاد برایش‌ سخت‌ نمی‌گرفتم‌. ولی با وجود این‌ اگر به‌ موقع‌ نمی‌آمد، حرصم‌ می‌گرفت‌، سرش‌ داد می‌زدم‌ و گاهی‌ هم‌ كتكش‌ می‌زدم‌. آن‌ روز از آن‌ روزها بود. من‌ دوبار رفتم‌ و برگشتم‌، ولی ‌او هنوز نیامده‌ بود. مغازه‌ رفتن‌ كه‌ این‌ همه‌ وقت ‌نمی‌گیرد، پس‌ چرا دیر كرد؟ اینها را هم‌ كه‌ ببرم‌، می‌روم‌ دنبالش‌. هنوز سطلها را پر نكرده‌ بودم‌ كه ‌هوزجان‌ آمد و به‌ دنبالش‌ چند تا از بچه‌های‌ تیم‌ هم‌ آمدند. تعجب‌ كردم‌. چون‌ آنها هم‌ سطل‌ داشتند.
- چه‌ شده‌ بچه‌ها، چرا آمدید قایا؟ (3)
هوزجان‌ گفت‌: «آمده‌اند كمكتان‌ كنند تا زودتر تمام ‌كنیم‌ و برویم‌ تمرین‌».
خوشحال‌ شدم‌. آخر من‌ سردسته‌ی‌ بچه‌ها بودم‌. آنها بدون‌ من‌ نمی‌توانستند بروند تمرین‌. بنابر این‌ قابل‌ قبول‌ بود كه‌ به‌ كمك‌ بیایند. اما تا به‌ حال‌ هیچ‌ وقت ‌نشده‌ بود كه‌ آنها به‌ من‌ كمك‌ كنند. تازه‌ درست‌ هم ‌نبود. باید می‌رفتند اطراف‌ خانه‌ی‌ خودشان‌ را آبپاشی‌ می‌كردند. وقتی‌ كه‌ تعداد ما زیاد شد، كارها هم‌ راحت‌تر و سریعتر پیش‌ رفت‌. هر بار با هشت‌ سطل‌ آب‌، خیلی‌ زود آبپاشی‌ پشت‌ خانه‌ را تمام‌می‌كردیم‌. چیزی‌ كه‌ بیشتر ناراحتم‌ می‌كرد این‌ بود كه‌ آنها طور دیگری‌ نگاهم‌ می‌كردند و با پچ ‌پچ‌ حرفهایی‌ به‌ هم‌ می‌زدند. بالاخره‌ طاقتم‌ تمام‌ شد.
- چیه‌ بچه‌ها، چرا این‌ طوری‌ نگاهم‌ می‌كنید؟
- هیچی‌، مگر چطوری‌ نگاهت‌ می‌كنیم‌؟
- خوب‌، نمی‌توانم‌ بگویم‌ چطور، ولی‌ یك‌ طوری‌.
هوزجان با اینكه‌ كوچك‌ بود، كله‌اش‌ خوب‌ كار می‌كرد. گفت‌: «نگران‌ بازی‌ فردا هستند، آخر حتما باید ببریم‌. اگر ببازیم‌ آبرویمان‌ می‌رود، مگر نه‌؟»
راست‌ می‌گفت‌. به‌ خصوص‌ من‌ كه‌ خیلی‌ رجزخوانی ‌كرده‌ بودم‌. هر طوری‌ شده‌ باید می‌بردیم‌، تازه‌ بعضی ‌بزرگنرها هم‌ شنیده‌ بودند و می‌خواستند بیایند تماشا.
گفتم‌: «الان‌ می‌رویم‌ تمرین‌. تازه‌، نگرانی‌ ندارد، مكه‌ همیشه‌ آنها را می‌بردیم‌، این‌ دفعه‌ هم‌ برد بماست‌».
حقیقتش‌ خودم‌ هم‌ نگران‌ بودم‌. مخصوصاً وقتی ‌بزرگترها هم‌ بیایند. ولی‌ برای‌ اینكه‌ روحیه‌شان‌ را حفظ كنند، نگرانیم‌ را نشان‌ ندادم‌.
ظهر تابستانی‌ در آغزلی‌ اوبه‌ خیلی‌ گرم‌ می‌شد. تا آبپاشی‌ تمام‌ شود، عرق‌ تنمان‌ در آمد. «یوسف ‌پناه‌» كه‌ چاق‌تر از دیگر بچه‌ها بود، تمام‌ لباسش‌ خیس ‌عرق‌ شده‌ بود. دیگران‌ هم‌ كمتر از او نبودند.
قادیر، یوسف‌، مخد داده‌، جلیل‌، پیخم‌، عابی‌، نوری‌... واقعاً به‌ بچه‌ها افتخار می‌كردم‌. گاهی‌ كه‌ در بازی‌ می‌باختیم‌ و آنها سرشان‌ را می‌انداختند پایین‌، نمی‌دانستم‌ چگونه‌ دلداریشان‌ بدهم‌. ولی‌ همین‌ كه ‌در سایه‌ی‌ درختهای‌ گز كنار میدان‌ می‌نشستیم‌، آنها خودشان‌ از من‌ دلجویی‌ می‌كردند و قول‌ می‌دادند كه‌ دفعه‌ی‌ دیگر حتماً ببرند و انگار كه‌ بانی‌ اصلی‌ باخت‌، خوشان‌ هستند و من‌ هیچ‌ گناهی‌ ندارم‌. همین ‌رفتار آنها باعث‌ شده‌ بود كه‌ من‌ هم‌ در تمرین‌ و بازی ‌مصمم‌تر باشم‌.
- بچه‌ها این‌ سطل‌ را هم‌ كه‌ ببریم‌ تمام‌ می‌شود. بعد می‌رویم‌ شنا و كمی‌ خودمان‌ را خنك‌ می‌كنیم‌.
انتظار داشتم‌ كه‌ آنها هورا بكشند و شادی‌ كنند. ولی‌نگاهی‌ به‌ همدیگر كردند، چیزی‌ به‌ هوزجان‌ گفتند و هوزجان‌ نیز به‌ نمایندگی‌ آنها گفت‌: «اگر بعد از تمرین‌ شنا كنیم‌ بهتر نیست‌؟»
- ولی‌ آخر، در این‌ گرما، برویم‌ آن‌ جا چه ‌كار؟
- زیر سایه‌ی‌ درخت‌ گز می‌ نشینیم‌ و صحبت ‌می ‌كنیم‌. هوا كه‌ كمی‌ خنك‌ شد، تمرین‌ شروع‌ می‌شود.
- عجیب‌ است‌، چرا امروز شما این‌ طوری‌ شدید؟
وقتی‌ گفتم‌ نه‌، یعنی‌ نه‌.
آن‌ قدر محكم‌ گفتم‌ كه‌ كسی‌ چیزی‌ نگفت‌. اما از حركاتشان‌ فهمیدم‌ كه‌ دلخورند. حالا دیگر برایم‌ مسلم‌ شده‌ بود كه‌ خبرهایی‌ است‌، و گر نه‌ آنها هیچ‌ وقت‌ این‌ طوری‌ نبودند. با خود گفتم‌: «بالاخره‌ معلوم‌ می‌شود».
آخرین‌ سطل‌ را كه‌ بردیم‌، مادر از بچه‌ها تشكر كرد و گفت‌: «اگر شماها نیامده‌ بودید، كوراوغلی‌ تا دو ساعت‌ دیگر هم‌ نمی‌توانست‌ تمام‌ بكند».
بعد مثل‌ اینكه‌ چیزی‌ یادش‌ آمده‌ باشد گفت‌:«راستی‌، كوراوغلی‌، الان‌ دوستت‌...»
یكدفعه‌ صدای‌ بچه‌ها درآمد: «آقی‌ اجكه‌» (4)
مادرم‌ هاج‌ و واج‌ ماند و با تعجب‌ گفت‌: «چیه‌ چه‌ خبرتان‌ است‌؟»
هوزجان‌ در حالی‌ كه‌ سعی‌ می‌كرد من‌ نفهمم‌، اشاراتی‌ با دست‌ و صورتش‌ می‌كرد.
مادر باز با تعجب‌ گفت‌: «چی‌ داری‌، با خودت‌ ادا و اطوار در می ‌آوری‌، شماها كه‌ مرا زهره‌ ترك‌ كردید. من‌ فقط خواستم‌ بگویم‌ كه‌... »
باز صدای‌ بچه‌ها درآمد و هوزجان‌ بیشتر از همه‌:«خوب‌ پس‌ برویم‌ شنا» و هورا كنان‌ راه‌ افتاد و بقیه‌ بچه‌ها هم‌ دوره‌ام‌ كردند و سعی‌ كردند مرا با خودشان‌ ببرند.
حالا دیگر برایم‌ آشكار شده‌ بود كه‌ خبرهایی‌ است‌، گفتم‌: «خوب‌ مادر... كدام‌ دوستم‌».
مادر نگاهی‌ به‌ بچه‌ها و به‌ من‌ انداخت‌ و در حالی‌ كه‌می‌خندید گفت‌: «عجب‌ بچه‌هایی‌ هستید ها... فقط می‌خواستم‌ بگویم‌ همان‌ دوستت‌ كه‌ از شهر می‌آمد».
ـ بهروز را می‌گویی‌، كی‌ آمد؟
ـ نیم‌ ساعتی‌ می‌شود، «قربان‌ تاج‌ دایزا» می‌گفت ‌فردا می‌روند.
ـ چرا این‌ قدر زود؟
و یك‌ آفتابه‌ آب‌ سرد را رویم‌ ریختم‌.
چند سالی‌ بود كه‌ بهروز تعطیلات‌ تابستان‌ می‌آمد. اما آن‌ سال‌ دیر كرده‌ بود. اوایل‌ زیاد تحویلم ‌نمی‌گرفت‌. ولی‌ یواش‌ یواش‌ خودم‌ را به‌ او تحمیل‌ كردم‌ و پارسال‌ دیگر كاملا با هم‌ دوست‌ شده‌ بودیم‌. یك‌ هفته‌ تمام‌ با هم‌ بودیم‌ و با هم‌ بازی‌ می‌كردیم‌. بچه‌های‌ محل‌ از این‌ رفتار خوششان‌ نمی‌آمد. می‌دانستند كه‌ من‌ نمی‌گذارم‌ بهروز با آنها دوست‌شود. به‌ خاطر همین‌ از من‌ می‌رنجیدند. علاقه ‌خاصی‌ به‌ او پیدا كرده‌ بودم‌. هر كاری‌ می‌خواست ‌برایش‌ انجام‌ می‌دادم‌ تا فقط دوست‌ من‌ باشد نه‌ كس‌ دیگر. با آن‌ لباسهای‌ تر و تمیز و موهای‌ صافش‌ كه‌ بهر نسیم‌ تكان‌ می‌خوردند.
لباسهای‌ تازه‌ام‌ را تنم‌ كردم‌ و رفتم‌ جلو آینه‌. با خودم ‌فكر كردم‌ «ای‌ كاش‌ موهایم‌ را نتراشیده‌ بودم‌، چه‌ بدقواره‌ شده‌ ام‌. به‌ شهر كه‌ رفتم‌، موهایم‌ را بلند می‌كنم‌ و هر روز می‌شویمش‌ تا مثل‌ موهای‌ بهروز بشود».
با عجله‌ بیرون‌ آمدم‌. «قربان‌تاج‌ دایزا» ماهی‌ سرخ‌ می‌كرد. تا من‌ را دید گفت‌: «كوراوغلی‌، آمدی‌ دوستت‌ را ببینی‌؟ فعلا بگذار چیزی‌ بخورند، بعد...»
چشمی‌ گفتم‌ و رفتم‌ زیر درخت‌ توتی‌ كه‌ جلوی ‌خانه‌شان‌ بود. قربان‌تاج‌ دایزا دوستم‌ داشت‌. اصلا خود او باعث‌ شده‌ بود كه‌ من‌ با بهروز دوست‌ شوم‌ و چند وقتی‌ بود كه‌ سراغش‌ را از او می‌گرفتم‌.
حقیقتش‌ را بخواهید خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ در فكرش ‌بودم‌. بچه‌های‌ تیم‌ هم‌ این‌ را می‌دانستند كه‌ هر وقت ‌بهروز می‌آمد من‌ از آنها می‌بریدم‌ و همه‌اش‌ با او بودم‌. به‌ خاطر همین‌ هم‌ می‌خواستند من‌ را زودتر به ‌تمرین‌ ببرند تا او را نبینم‌.
ولی‌ خوب‌ بالاخره‌ آمد. یعنی‌ چطور شده‌. وای‌ چقدر خوشحالم‌. الان‌ می‌آید بیرون‌ و با آن‌ زبان‌ شیرینش‌ می‌گوید «سلام‌ كوراوغلی‌، حالت‌ خوب‌ است‌؟»
ـ بله‌ بهروزجان‌. شما چطورید. خیلی‌ دلم‌ برایت ‌تنگ‌ شده‌ بود.
و بعد دست‌ همدیگر را می‌گیریم‌ و می‌رویم‌. دستهایش‌ نرم‌ و سفیدند و مدام‌ می‌خندد. گاهی‌ كه ‌در رودخانه‌ تنها می‌شوم‌، تمرین‌ می‌كنم‌ كه‌ مثل ‌بهروز بخندم‌. آخر یك‌ جوری‌ می‌خندید كه‌ آدم‌ كیف‌ می‌كرد. شاید همه ی‌ شهری ها این‌ طوری‌ می‌خندیدند. ولی‌ هیچ‌ وقت‌ نتوانسته‌ بودم‌ مثل‌ او بخندم‌. لباسهایی‌ هم‌ كه‌ می‌پوشید، مثل‌ لباسهای‌ من بود. یك‌ جور دیگری‌ بود. بارها آرزو كردم‌ كه‌ وقتی ‌رفتم‌ شهر، عین‌ شلوار و پیراهنی‌ را كه‌ بهروز دارد بخرم‌.
با صدای‌ مهربان‌ قربان ‌تاج‌ دایزا از عالم‌ خیال‌ بیرون ‌آمدم‌: «كوراوغلی‌، پسرم‌، مواظبشان‌ باش‌ كه‌ از قایا پایین‌ نروند. شاید لیز بخورند و لباسهایشان‌ كثیف ‌شود».
خود بهروز بود. قدش‌ كمی‌ بلند شده‌ بود. موها و لباسهایش‌ مثل‌ همیشه‌ تمیز بود. بلند شدم‌ و با خوشحالی‌، در حالی‌ كه‌ هیجان‌ زده‌ بودم‌ گفتم‌: «سلام ‌بهروز».
نگاهی‌ به‌ من‌ انداخت‌. بعد رو به‌ قربان‌تاج‌ دایزا كرد و گفت‌: «این‌ پسر همانی‌ است‌ كه‌ پارسال‌ با او بازی‌ می‌كردم‌؟»
ـ بله‌، بهروزجان‌. این‌ كوراوغلی‌ است‌ كه‌ از اول‌تابستان‌ مدام‌ سراغ‌ تو را می‌گرفت‌.
- چرا؟
- خوب‌ دوستت‌ است‌ دیگر. مگر تو به‌ كوراوغلی‌ فكر نمی‌كردی‌؟
بهروز جوابی‌ نداد و با سردی‌ به‌ من‌ دست‌ داد و گفت‌: «از پارسال‌ فرق‌ كردی‌. پارسال‌ این‌ طوری نبودی‌».
با خود فكر كردم‌ حتماً از پارسال‌ تا حالا قیافه‌ام ‌بدریخت‌ شده‌ كه‌ او زیاد تحویلم‌ نگرفت‌. یك‌جوری‌ شدم‌. انتظار نداشتم‌ او با من‌ این‌ طوری‌ رفتار كند. مثل‌ اینكه‌ آن‌ یك‌ هفته‌ای‌ را كه‌ باهم‌ بودیم‌، فراموش‌ كرده‌. ولی‌ من‌ هیچ‌ وقت‌ آن‌ لحظات‌ را فراموش‌ نكرده‌ بودم‌. چرا او نباید من‌ را بشناسد. تمام‌ آن‌ چیزهایی‌ كه‌ در ذهنم‌ از او درست‌ كرده‌ بودم‌، آب‌شد و فرو ریخت‌. قیافه‌ی‌ تازه‌ او را پیش‌ چشمهایم‌ می‌دیدم‌. اما به‌ رویم‌ نیاوردم‌ و با خنده‌ گفتم‌:«می‌خواهی‌ برویم‌ كنار رودخانه‌؟»
- بله‌. ولی‌ بگذار خواهرم‌ بیاید.
بعد با صدای‌ بلند گفت‌: «سهیلا، سهیلا، بیا دیگر».
و دختری‌ به‌ سن‌ و سال‌ هوزجان‌ از اتاق‌ بیرون‌ آمد. سهیلا نیز مثل‌ بهروز بود. سفید و زیبا.
- كجا؟
- قبلا از رودخانه‌ برایت‌ گفته‌ بودم‌.
- آه‌ بله‌، ماهیهای‌ كوچكی‌ هم‌ دارد؟
بهروز نگاهی‌ به‌ من‌ كرد:
- بله‌. می‌خواهید نشانتان‌ بدهم‌؟
- بله‌، چه‌ خوب‌.
و راه‌ افتادیم‌. صدای‌ بچه‌هایی‌ كه‌ شنا می‌كردند می‌آمد. راهم‌ را عوض‌ كردم‌ كه‌ با آنها روبرو نشوم‌.
سهیلا گفت‌: «چه‌ خبر است‌؟»
- شنا می‌كنند.
سهیلا با هیجان‌ گفت‌: «شنا؟ آخ‌ جان‌. می‌خواهم‌ ببینمشان‌. »
بهروز گفت‌: «باشد بابا. می‌رویم‌. چرا فریاد می‌زنی‌»
یك‌ جوری‌ شدم‌ و گفتم‌: «مگر شما نمی‌خواهید ماهیهای‌ كوچك‌ را ببینید»
سهیلا گفت‌: «چرا می‌خواهم‌».
- ولی‌ ماهیهای‌ كوچك‌ در جاهای‌ خلوت‌ جمع ‌می‌شوند. اینجا خیلی‌ شلوغ‌ است‌.
- پس‌ اول‌ شنا را تماشا می‌كنیم‌، بعد می‌رویم‌ دیدن‌ ماهیها.
حرفی‌ برای‌ گفتن‌ نداشتم‌. بچه‌های‌ روستایمان‌، حتی‌ خیلی‌ كوچكترها هم‌ توی‌ رودخانه‌ وول‌ می‌خوردند. بهروز و سهیلا با شور و هیجان‌، شنا كردن‌ آنها را تماشا می‌كردند و با هر حركت‌ آنها لذت‌ می‌بردند. به‌خصوص‌ آنهایی‌ كه‌ از بالای‌ قایا خودشان‌ را به‌ آب ‌می ‌انداختند، نظر آنها را به‌ خود جلب‌ كرده‌ بودند. سهیلا هیجان ‌زده ‌تر بود. بچه‌ها هم‌ كه‌ می‌دیدند بهروز و خواهرش‌ علاقه‌ نشان‌ می‌دهند، شیرین ‌كاریهایشان‌ را بیشتر می ‌كردند و انواع‌ و اقسام‌ حركات‌ را از خود نشان‌ می‌دادند. حسادت‌ تمام‌ وجودم‌ را فرا گرفته‌ بود. آنها را از دست‌ رفته‌ می‌پنداشتم‌. هیچ‌ توجهی‌ به‌ من‌ نمی‌كردند. انگار نه‌ انگار كه‌ من‌ پهلویشان‌ نشسته‌ام‌. چند بار خواستم ‌آنها را ببرم‌ دیدن‌ ماهیهای‌ كوچك‌. ولی‌ یا نشنیدند یا شنیدند و اصلا توجه‌ نشان‌ نداند. نمی‌دانستم‌ چه ‌كنم‌. هر جور فكر به‌ ذهنم‌ می ‌آمد. خواستم‌ به‌ بچه‌ها توپ‌ و تشر بزنم‌ كه‌ زیاد خودشان‌ را لوس‌ نكنند، ولی‌ ترسیدم‌ بهروز ناراحت‌ شود.
هر بار كه‌ یكی‌ از بچه‌ها خودش‌ را توی‌ آب ‌می‌انداخت‌، صدای‌ آنها هم‌ بلند می‌شد: «وای‌... چه‌جالب‌...». داشتم‌ خرد می‌شدم‌. چه‌ چیز این‌ كارها جالب‌ بود. ما هر روز شنا می‌كردیم‌ و هر روز این‌كارها را انجام‌ می‌دادیم‌. ولی‌ كسی‌ از ما تعریف ‌نكرده‌ بود. فكری‌ به‌ ذهنم‌ رسید. گفتم‌: «اینها خودشان‌ را مستقیم‌ توی‌ آب‌ می‌اندازند. ولی‌ من‌ خیلی‌ بهتر از اینها می‌توانم‌ شنا كنم‌ و عملیات‌ توی ‌آب‌ انجام‌ دهم‌. مثلا می‌توانم‌ از قایا شیرجه‌ بپرم‌ توی ‌آب‌». سهیلا نگاهی‌ به‌ من‌ كرد و گفت‌: «شیرجه ‌یعنی‌ از این‌ بالا می‌توانی‌ با شیرجه‌ خودت‌ را تو آب ‌بیندازی‌» هیچ‌ وقت‌ این‌ كار را نكرده‌ بودم‌. ولی ‌برای‌ اینكه‌ توجه‌ آنها را به‌ خودم‌ جلب‌ كنم‌ گفتم‌:«بله‌ كه‌ می‌توانم‌». بهروز نگاهی‌ به‌ من‌ كرد و گفت‌:«خوب‌، پس‌ چرا معطلی‌؟».
- اینجا، نه‌... باید برویم‌ كمی‌ آن‌ طرفتر.
سهیلا نگاهی‌ به‌ بهروز كرد و گفت‌: «خوب‌، همین‌ جا این‌ كار را بكن‌».
- اینجا شلوغ‌ است‌. تازه‌ اول‌ ماهیهای‌ كوچك‌ را به‌شما نشان‌ می‌دهم‌، بعد هم‌ شیرجه‌.
سهیلا موافقت‌ كرد و بهروز هم‌ گفت‌: «باشد، برای‌ من ‌هم‌ فرقی‌ نمی‌كند».
كمی‌ كه‌ رفتیم‌، چشم‌ سهیلا به‌ ماهیهای‌ كوچك‌ افتاد:«وای‌، چقدر زیادند».
بهروز هم‌ با هیجان‌ گفت‌: «گفتم‌ كه‌ خیلی‌ زیادند».
- بله‌. چقدر هم‌ قشنگند. اگر برای‌ دوستانم‌ تعریف ‌كنم‌، باور نمی‌كنند.
بهروز آن‌ قدر با هیجان‌ از ماهیهای‌ كوچك‌ می‌گفت ‌كه‌ من‌ احساس‌ كردم‌، همان‌ بهروز پارسالی‌ است‌، درست‌ مثل‌ آن‌ وقتهایی‌ كه‌ با من‌ حرف‌ می‌زد. چقدر خودمانی‌ بود و گاهی‌ هم‌ می‌خندید. همان‌ خنده‌ای ‌كه‌ من‌ از آن‌ خوشم‌ می‌آمد.
آنها آن‌ قدر ماهی های‌ كوچك‌ را تماشا كردند و سنگ ‌انداختند و بازی‌ كردند كه‌ كاملا خسته‌ شدند.
سهیلا نگاهی‌ به‌ من‌ انداخت‌، یعنی‌ كه‌ حالا نوبت ‌توست‌.
لباسهایم‌ را كندم‌ و رفتم‌ توی‌ آب‌ و كاملا بدنم‌ را خیس‌ كردم‌ و عملیاتی‌ را شروع‌ می‌كردم‌ كه‌ سهیلا داد زد: «كوراوغلی‌ شیرجه‌، شیرجه‌، می‌خواهم‌ ببینم‌ چطور می‌توانی‌، از این‌ بالا شیرجه‌ بپری‌ توی‌ آب‌».
و بعد دست‌ همدیگر را گرفتند و رفتند بالای‌ قایا تا بهتر بتوانند تماشا كنند. بچه‌های‌ محل‌ هم‌ نزدیكتر آمده‌ بودند. مثل‌ اینكه‌ آنها هم‌ منتظر بودند كه‌ من‌ زودتر حركتی‌ انجام‌ بدهم‌. رفتم‌ بالای‌ قایا. چشمم‌ كه‌ به‌ بچه‌های‌ تیم‌ افتاد ایستادم‌. با كنجگاوی‌ نگاهم‌ می‌كردند. نمی‌دانستند كه‌ من‌ چكار می‌خواهم‌ بكنم‌. هیچ‌ وقت‌ نتوانسته‌ بودم‌ شیرجه‌ بپرم‌. ولی‌ چه‌ كار كنم‌ حرفی‌ زده‌ بودم‌. نباید پیش‌ بهروز سرافكنده‌ می‌شدم‌. نگاه‌ هر دوتایشان‌ به‌ من‌ بود. به‌ نظرم‌ آمد كه‌ همه‌ جا ساكت‌ است‌. سكوت‌ مطلق‌. دیگر معطل‌ نكردم‌. كمی‌عقب‌ رفتم‌ و بعد دورخیز برداشتم‌ و با تمام‌ سرعت‌ به‌طرف‌ رودخانه‌ حركت‌ كردم‌. باید دستها و سرم‌ را هماهنگ‌ می‌كردم‌. تمام‌ فكرم‌ به‌ دست‌ و سرم‌ بود كه ‌یكدفعه‌ خودم‌ را بین‌ آب‌ و هوا دیدم‌. تعادلم‌ به‌ هم‌خورد و صدای‌ مهیبی‌ از رودخانه‌ برخاست‌. تا به‌خود بیایم‌ سوزش‌ دردناكی‌ تمام‌ وجودم‌ را فرا گرفت‌.با شكم‌ توی‌ آب‌ افتاده‌ بودم‌. سرم‌ به‌ دوران‌ افتاد و چشمانم‌ تار شد. صدای‌ خنده‌ی‌ بهروز و سهیلا در فضای‌ رودخانه‌ پیچید. احساس‌ كردم‌ كه‌ چند نفر زیر بغلم‌ را گرفته‌اند و با خود می‌كشند. صدای ‌هوزجان‌ و بچه‌ها بود.
- كوراوغلی‌ كوراوغلی‌ حالت‌ خوب‌ است‌؟
مثل‌ اینكه‌ می‌گفتم‌: «خوبم‌». چشمانم‌ هنوز تار می‌دید. سایه‌ی‌ بچه‌ها جلوی‌ چشمم‌ بود. سایه‌ها یواش‌ یواش‌ واضح‌تر شدند و كمی‌ بعد شناختمشان‌.
دستی‌ به‌ شكمم‌ كشیدم‌. انگار كه‌ به‌ زخمی‌ دست‌ زده‌ باشم‌، سوختم‌. دایره‌ی بزرگ‌ سرخی‌ روی‌ شكمم‌ ایجاد شده‌ بود. انگار كه‌ تمام‌ خونم‌ به‌ شكمم‌ آمده ‌باشد.
یكدفعه‌ به‌ یاد بهروز افتادم‌. نگاهی‌ به‌ قایا كردم‌:«بهروز... بهروز كجا رفته‌؟»
هوزجان‌ گفت‌: «مدام‌ می‌خندیدند و می‌گفتند، چه‌شیرجه‌ی‌ جانانه‌ای‌ كرد ها»
- چه‌ كار احمقانه‌ای‌ كردم‌. احمق‌ هستم‌، احمق‌، دیگر نمی‌توانم‌ با آنها روبرو شوم‌، از آنها خجالت‌می‌كشم‌. كسی‌ چیزی‌ نگفت‌. مدتی‌ به‌ همان‌ حال ‌آنجا نشستم‌، تا اینكه‌ بالاخره‌ طاقت‌ هوزجان‌ طاق‌شد و گفت‌: «بلند شو، لباسهایت‌ را بپوش‌ برویم‌ خانه‌».
- نه‌، خانه‌ نه‌.
باز به‌ شكم‌ خودم‌ دست‌ كشیدم‌. قدری ‌از سوزش‌ آن‌كاسته‌ شده‌ بود. نگاهی‌ به‌ بچه‌ها كردم‌. نگران‌، نگاهم‌ می‌كردند. نگاههای‌ همه‌ معصومانه‌ به‌ نظر می‌آمد. باز به‌ بهروز فكر كردم‌، اما این‌ بار احساس‌ بدی‌ به‌من‌ دست‌ داد. نگاه‌ او سرد بود. نگاهی‌ خالی‌ از محبت‌ و دوستی‌. نباید این‌ قدر خودم‌ را پیش‌ او كوچك‌ كنم‌. تصمیم‌ گرفتم‌ كه‌ دیگر با آنها روبرو نشوم‌. با خود گفتم‌: «چه‌ خوب‌ كه‌ زودتر می‌روند».
یكی‌ از بچه‌ها گفت‌: «به‌ چه‌ فكر می‌كنی‌؟»- - چی‌؟
به‌ خودم‌ آمدم‌ و گفتم‌: «خوب‌ معلوم‌ است‌، به‌ بازی‌فردا. بهتر است‌ از همین‌ جا برویم‌ تمرین‌».
بچه‌ها نگاهی‌ به‌ همدیگر انداختند و ناباورانه‌ نگاهم‌ كردند.
خندیدم‌ و گفتم‌: «حالم‌ خوب‌ است‌، بچه‌ها» و دستی ‌به‌ شكمم‌ كشیدم‌. دایره‌ی‌ قرمز رنگ‌ داشت‌ رنگ‌ می‌باخت‌. از جایم‌ بلند شدم‌ و گفتم‌: «مگر نمی‌خواهید برویم‌ تمرین‌؟»
باز بچه‌ها به‌ همدیگر نگاه‌ كردند و یكدفعه‌ همه‌ با هم ‌فریاد كشیدند: «هورا»

زیرنویس:
1- قاچالجی ‌(= قاچمالجا) نوعی‌ بازی‌ بچه‌های‌ تركمن‌.
2- یوقارقی‌ اوبا = روستا را به‌ دو قسمت‌ تقسیم‌ كرده‌ بودیم‌: یوقارقی ‌(شرق‌) و آشاقی‌ (غرب‌).
3- قایا= دیواره‌ی‌ كنار رودخانه‌.
4- اجكه‌= اصطلاحی‌ در زبان‌ تركمنی‌ برای‌ خواهر بزرگ‌ و عمه‌.

نوشته ی: عبدالرحمان اونق

مقالات دیگر در این شاخه در سایت قرار گرفته در تعداد باز دید
یارتئ غـولاق
۱۳۹۱/۹/۲۵
4801
اجـِکه جان
۱۳۹۱/۹/۱۴
3754
آلدانان مؤجک
۱۳۹۱/۷/۲۸
3062
آق پامیق
۱۳۹۰/۱/۲۶
10565
رمان چشمانم زنده است
۱۳۸۹/۱۲/۶
5714
پیشکش
۱۳۸۹/۶/۷
3626
برادر کوچک سرباز
۱۳۸۹/۱/۱۶
3780
گلنار (داستانی از فولکلور ترکمن)
۱۳۸۹/۱/۹
9059
روزه
۱۳۸۸/۵/۲۹
2988
معلم کوچک
۱۳۸۸/۵/۱۸
2850
قره گوز مال من است
۱۳۸۸/۴/۲۸
5272
یادت بخیر ادریس آقا! (داستانی بر اساس واقعیت)
۱۳۸۸/۴/۲۴
3344
هفت بند عشق
۱۳۸۸/۴/۱۴
3178
گل تنهای ترکمن
۱۳۸۸/۴/۱۴
3353
حق با کیست؟
۱۳۸۸/۴/۱۲
2652
بچه‌های آغزلی‌ اوبه
۱۳۸۸/۴/۱۲
2392
زیبا، مثل پنجه‌ی آفتاب
۱۳۸۸/۴/۱۱
2445
كمش دپه
۱۳۸۸/۳/۲۸
3110
تـابـوت
۱۳۸۸/۳/۱۲
1917
آی جان
۱۳۸۸/۳/۶
2334
بستنی
۱۳۸۸/۲/۳۱
2419
بی بی جان
۱۳۸۸/۲/۲۷
2647
کش
۱۳۸۸/۲/۲۶
2130
معلم
۱۳۸۸/۲/۲۴
2213
قودا چلیق
۱۳۸۸/۲/۲۴
2590
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
فروشگاه آنلاین صنایع دستی ترکمن

فروشگاه آنلاین سایراق به عنوان بخش فروشگاه سایت بایراق فعالیت خود آغاز نمود.


فروشگاه آنلاین چارقد، فرش، زیورآلات ترکمن سایراق

فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک

سایت فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک فعالیت خود را آغاز نمود. این سایت یکی از سایت های زیر مجموعه بایراق می باشد که با تلاش دوستان تصمیم به ایجاد فرهنگ لغت ترکمنی به فارسی و بالعکس گرفتیم که در حال تکمیل شدن می باشد.


www.SOZLUK.ir

دانلود آهنگ ترکمنی

سایت مرجع دانلود آهنگ ترکمنی


www.TurkmenSong.ir

آهنگ های پیشواز ترکمنی
برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.