ترکمن آدلری
ورود کاربر
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:


واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟
عضو شوید
SmartSection is developed by The SmartFactory (http://www.smartfactory.ca), a division of INBOX Solutions (http://inboxinternational.com)
دایره المعارف ترکمن > زبان و ادبیات > داستان > یادت بخیر ادریس آقا! (داستانی بر اساس واقعیت)
یادت بخیر ادریس آقا! (داستانی بر اساس واقعیت)
نوشته شده توسط MatinGHezeljeh در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۴ (2867 بار خوانده شده)
هر بار که مرا می دیدی اشک از چشمانت می ریختی ادریس آقا! اشکهایت از شیارهای زیر چشمانت جاری می شد و می رفت که ریش سفیدی زده ات را نمی بدهد که با آستین پیراهن چروکیده ات پاکش می کردی و بعد سعی می کردی لبخندی بزنی که دل مرا نرنجانده باشی و می گفتی: تو را که می بینم انگار که آبای جانم را می بینم. آبای تو را خیلی دوست داشت. می گفت این تنها ایلیار است که اذیتم نمی کند. فقط یک دوست دارم در ایران او ایلیار است. پسرم از تو راضی بود، ایلیار جان. تو تنها دوست پسرم بودی.
و بعد آهی می کشیدی و می گفتی: هی … آبای جان! سری تکان می دادی. انگار از دست دنیا شکوه می کردی.
و من نمی دانستم چه بگویم. نمی دانستم چه بگویم که آرامت کنم ادریس آقا. من نوجوانی دبیرستانی بیش نبودم که فقط می توانستم با نگاه اندوهگینم غصه ات را همراهی کنم و تو خود را تسکین می دادی و باز مشغول دوختن کفش می شدی. آن موقع بیشتر مهاجران افغانی در شهر ما بندرترکمن کفاش بودند. نمی دانم چرا؟ شاید به این خاطر که با کمترین امکانات می توانستید این شغل را روی پیاده روی راه بیندازید. مردم هم که می دیدند شما ارزانتر از کفاشهای ایرانی حساب می کنید کفشهایشان را بیشتر تحویل شما می دادند.
تو نخهای نایلونی قهوه ای کلفت را از پارگی کفشهای فرسوده می گذراندی و آنچنان سفت می کشیدی که پارگی دیگر نتواند خودی نشان بدهد. من در آن حال که نگاهت به پایین رو به کفش می دوختی می دیدم که قطرات اشک باز در چین و چروک چهره ات سرازیر می شدند و باز آستین پیراهنت بود که آن را پا ک می کرد. و من نمی دانستم که بیشتر ماندنم در آنجا جایز است یا نه. شاید دیدن من بیشتر ناراحتت می کرد. شاید بهتر بود خاطرات آبای را در ذهنت زنده نکنم. سرم را به زیر می انداختم و راهم را می کشیدم و می رفتم در حالی که خاطراتی که با آبای داشتم در ذهنم جولان می داد.
آبای جان راست گفته بود. من او را خیلی دوست داشتم. ولی این را نمی دانستم که تنها دوست او در ایران من بودم. نمی دانستم غیر از من دوست دیگری ندارد. چرا که من به هر حال اهل ایران بودم و در میان ترکمنهای خودمان کم دوستانی نداشتم.
راست می گویی ادریس اقا. شما به هر حال غریبه بودید در میان ما. می دانم مردم به مهاجران افغانی با چه چشمی نگاه می کردند. باز هم ترکمن صحرا نسبت به سایر مناطق ایران برای شما بهتر بود. هر چه باشد شما قزاقهای افغانستان بودید. زبان شما با ما ترکمنها خیلی فرق نداشت. مذهبیتان هم مثل ما سنی بود و بهتر می توانستید با ترکمنها به تفاهم برسید. ولی چه می شود کرد. به هر حال از افغانستان آمده بودید و همه شما را افغانی می شناختند. راستش من هم اولها با آبای جان خیلی خوب نبودم. در واقع بد هم نبودم ولی فکر نمی کردم یک روز یک پسر افغانی یکی از دوستان نزدیک من بشود.
همسایه مان آقا پهلوان ساندویجی باز کرده بود. ساندویجی در مغازه زیر ساختمان دو طبقه همسایه بود. آبای را هم بار اول آنجا دیدم که پهلوان آورده بودش که آنجا ساندویچ حاضر و ساندویجی را اداره کند. آبای پسری تپلی با رنگی روشن بود که بار اول با دیدنش هیچ فکر نمی کردم اهل افغانستان باشد. درست شبیه قزاقهایی بود که در شهرمان زندگی می کردند. همسایه می دانست چه کسی را به کار بگمارد. پسر خوش ظاهری را آورده بود به ساندویجی. از آن به بعد ساندویجی به پاتوق ما تبدیل شد. ما بچه های محل که نه پارکی و نه جایی برای سرگرمی در شهر داشتیم می نشستیم روی نیمکتهای ساندویجی و گاه با شوخی و گاه با بحث و جدل آنجا وقت می گذراندیم و بعضی وقتها هم اگر پولی توی جیب داشتیم ساندویجی می خوردیم. اولها آبای هم بدش نمی آمد که ما جمع شویم. به هر حال او هم با حرفهای ما سرگرم می شد. اما آن شب نمی دانم چه شده بود که آبای چهره گرفته ای داشت و زیاد تحویلمان نمی گرفت. نمی دانم چی شد و چی نشد که آبای به ما تذکر داد که دیگر آنجا ننشینیم. من که آن موقع کشتی گیر بودم و برای خودم غروری داشتم جواب آبای را تند دادم. بچه های محل هم کمی شیرم کردند و بعدش یکدفعه دیدم که بین ما درگیری شروع شده است. آبای یک پسر تپلی و قد کوتاه، من یک نوجوان کشیده با بدن تنومند. آبای که این همه راه از افغانستان تا ایران آمده بود و در افغانستان هم چیزی جز جنگ و فقر و بی خانمانی ندیده بود ورزش را آخر کجا دیده بود. برای همین من زود زدمش زمین و بعد دیدم که بچه ها آبای را از دستم گرفتند. آبای رنگ رویش پریده بود. اما هنوز هم می خواست دعوا را ادامه بدهد. من سکوت کرده بودم. پهلوان که صدای درگیری را از بالا شنیده بود آمد پایین و جویای قضیه شد. آبای از خود دفاع کرد و من از خودم. پهلوان رو به من کرد و گفت: ایلیار، هر کی جای تو بود الان یه سیلی روی گوشش نواخته بودم که گورشو گم کنه و بره. اینجا محل کاره محل دعوا که نیست. شما حق ندارید اینجا مزاحم کار ما باشید. من خودم به آبای گفتم که اینجا آدم جمع نکنه.
من جوابی ندادم. راستش یک جورایی از کاری که کرده بودم پشیمان بودم.
بعد پهلوان نگاهی به روی بچه ها چرخاند و گفت: از این به بعد هر کی ساندویجش را که خورد نباید بیشتر اینجا بشینه. برای گپ زنی برید یه جای دیگه.
گفتیم: باشه آقا پهلوان.
بعد رو به من و آبای کرد و گفت: یالا شما هم زود آشتی کنید و به همدیگر دست بدهید. شما دیگر همسایه هستید. همسایه ها حق ندارند با هم دعوا کنند.
ما به هم دیگر دست دادیم. چهره آبای برافروخته بود. من هم دست و پا گم کرده بودم. دوست نداشتم پیش همسایه یک آدم بی شخصیت شناخته شوم.
از آن به بعد من زیاد پایم را نمی گذاشتم به ساندویجی. اما چند روز بعد بچه های دیگر را دیدم که باز ساندویجی را به پاتوق تبدیل کرده بودند. آبای هم انگار مشکلی با آنها نداشت. آخر نمی شد که چنین نباشد. اگر می خواستند مشتری جذب کنند باید بچه ها را هم تحمل می کردند.
یک روز از جلوی ساندویجی می گذشتم که آبای به من سلام کرد. من هم سلامش را جواب دادم. گفت: چرا دیگر نمی آیی اینجا. آن شب اعصاب من خرد بود و بهت بی احترامی کردم. منو ببخش!
گفتم: نه این چه حرفیه. اتفاقا من حرکت زشتی کردم. من نباید با تو دعوا می کردم.
بله ادریس آقا، دوستی من و آبای به این صورت شروع شد. آبای دست مرا کشید و به زور برد ساندویجی. بعد ساندویجی به سوی من دراز کرد و گفت: این را از من قبول کن. دعوتت می کنم.
- نه نمی خوام به خرج بیافتی. خودم می خرم.
آبای گفت: خرجی برای من نداره. به هر حال من هم دارم اینجا کار می کنم و برای خودم سهمی دارم.
تعارفش را پذیرفتم. صحبتهایمان گل گرفت.
پرسیدم: کی اومدید از افغانستان.
- الان شش ماهه، اول مشهد اومدیم. بعد شنیدیم در بندرترکمن قزاقها و ترکمنها هستند. ما هم اومدیم اینجا.
گفتم: کار خیلی خوبی کردید... افغانستان الان امن نیست همه اش جنگ و خونریزیه.
- قبلا شوروی کشور ما را اشغال کرده بود حالا هم خود افغانها گروه گروه شدن و همدیگه رو می کشن. عموی منو هم کشتن.
- جدی؟
- آره عموی بیچاره ام به دست اونها کشته شد. من عمومو خیلی دوست داشتم. بابام هم تنها برادرش بود. بابام خیلی سرخورده شد بعد از اون تصمیم گرفتیم بیاییم اینجا که حداقل ما در امان بمانیم.
- اسم شهرتان چی بود؟
- مزار شریف.
- آره اسمشو شنیدم.
- آنجا بیشتر ازبک و ترکمن هستند یه مقدار کمی هم قزاق هستش.
پرسیدم الان چند سالته آبای؟
گفت: شانزده
بعد چشمهایش را درشت کرد و پرسید: تو چند سالته؟
گفتم: یک سال از تو بزرگترم. راستی دو چرخه سواری دوست داری یا نه؟
- چرا دوست نداشته باشم. ولی دوچرخه ام کجا بود؟
- خب من دوچرخه دارم. مشکلی نیست. یه وقتی بذاریم بریم دوچرخه سواری.
- ولی من که همه اش سر کارم. وقت نمی کنم که.
- به هر حال بعضی وقتها بهت اجازه می ده که. آقا پهلوان آدم خوبیه حتما اجازه می ده.
- شبها می تونیم سوار بشیم. بعد از این که مغازه رو بستم
- خب این هم فکر خوبیه.
در شبهای خلوت بندرترکمن چه کیفی داشت دوچرخه سواری. زیر نور ملایم تیرهای برق خیابان. در میان کوچه های پر چاله چوله. روی پیاده روی و هر جایی که عشقمان می کشید. خیابان خلوت بود و گاه و گدار ماشینی از آن می گذاشت. دوچرخه من بزرگ بود. پشتش می نشست. من هم جلو می نشستم و رکاب می زدم. هر وقت که خسته می شدیم جایمان را عوض می کردیم. البته هر کی عقب دوچرخه می نشست باید برای جلویی ترانه می خواند تا انرژی بگیرد و چه ترانه ها که نمی خوندیم. ترکمنی، فارسی، قزاقی، افغانی... ترانه افغانی خیلی برایم گوشنواز بود. مخصوصا وقتی که با نسیم خنکی که از سوی دریای خزر می وزید آمیخته می شد. آبای ترانه ملاممد جان را خوب بلد بود بخواند: گل گل گل زار ملاممد جان... من هم نامردی نمی کردم و می گذاشتم که چند بار برایم تکرار کند. آن شب شب پر خاطره ای شده بود برای ما. آبای می گفت: من هم کار می کنم و یک عالمه پول جمع می کنم و برای خودم یه دوچرخه شیک می خرم.
ما دیگر دو تا دوست شده بودیم. یک شب از آبای خواستم بیاید به خانه مان. به مادرم هم گفتم یک چکدیرمه وشمزه بپزد. به آبای هم سپردم که شکمش را با ساندویج سیر نکند. آن شب با هم نشستیم توی خانه مان و حسابی چکدیرمه خوردیم. بعد آلبومهای عکسم را نشان آبای دادم. صحنه هایی از دبیرستان، صحنه هایی از مسابقات کشتی من. صحنه هایی از مدرسه مان در دوره ابتدایی که من و پدرم با هم گرفته بودیم.
- آبای پرسید؟
- بابات چکاره است.
- معلمه. دوره ابتدایی معلم کلاس خودمان بود.
- خیلی جالبه. بابای من که کشاورز بود.
بعد آبای رو به من کرد و گفت:
خیلی دلم می خواهد من هم عکس بندازم. هیچ عکس یادگاری ندارم.
گفتم: من دوربین دارم اگه خواستی یه فیلم بگیریم و با هم عکس بندازیم.
آبای چشمانش برقی زد و گفت: جدی می گی؟
- آره اگه خواستی عید قربان با هم بگردیم وعکس بندازیم.
- چقدر مانده به عید.
- یه ماه کمتر.
پس تا اون موقع یک عالمه پول جمع کنیم و بگردیم.
آبای دو دستش را باز کرده بود. انگار پولها را بغل گرفته بود. خنده ام گرفت. گفتم: یک عالمه پول نمی خواد که آبای جان. هزار تومان زیاد هم هست.
عید قربان با هم بیرون رفتیم که در شهر بگردیم. شهر جای دیدنی خاصی نداشت. یک پل هوایی داشت کنار ایستگاه راه آهن. یک بار آن طرف و یک بار که این طرف می رفتیم یک تفریح هوایی برای خودمان کرده بودیم. اما از بالای پل می شد دریای خزر را رنگی آبی گرفته و آرام آرمیده بود در سمت غرب شهرمان دید و شاه کوه را در نقطه ای دور در جنوب شهر که در واقع می شد گفت که ادامه کوه البرز بود. بالای پل عکس انداختن هم کیفی داشت. انگار دنیا را تحت کنترل خود داشتیم. بعدش باید می رفتیم و می نشستیم کافه و بستنی می خوردیم و از کسی خواهش می کردیم که هنگام بستنی خوردن دور میز عکسمان را بیندازد. آبای که کت و شلوار مشکی شیکی پوشیده بود چنان ژستی داشت که انگار رئیس جمور افغانستان شده روی کاخ ریاست جمهوری نشسته بود. من هم شلوار مشکی با پیراهن سفید به تن کرده ام بودم که روشنی پیراهن به رنگ سبزه ام بیشتر می خورد.
بعدش باید می رفتیم به عید دیدنی آشنایان. اول رفتیم خانه ما. نشستیم گوشت قربانی خوردیم. آبای گفت: حالا نوبت ماست. باید بریم خانه ما.
و من برای بار اول رفتم به خانه شما ادریس آقا! خانه تان در قزاق محله سمت شمالی شهر بود. وارد حیاطی شدیم. در سویی از حیاط یک خانه ویلایی تازه ساخت قرار داشت و روبروی آن در سمت دیگر حیاط نیز یک خانه کاهگلی. آبای به خانه کاهگلی اشاره کرد و گفت: بیا ایلیار جان ما اینجا می نشینیم.
پرسیدم: این روبرویی خانه کیه؟
گفت: اون خانه صاحبخانه است. ما اینجا مستاجریم.
ادریس آقا، تو آن روز روی ایوان خانه ایستاده بودی و ما را نگاه می کردی. هم پیراهن بلندت سفید بود هم پیژامه گشادت و هم پارچه ای که معمولا دور سرت می پیچیدی و این سفیدیها به چهره آفتاب سوخته ات روشنایی ایی می بخشیدند. تو لبخندی زدی و گفتی: بفرمایید.
گفتم: سلام علیک ادریس آقا، عیدتان مبارک باشه.
- عید شما هم مبارک باشه پسرم.
بعد رو کردی به آبای جان و گفتی: پس اون دوست ترکمن که می گفتی همینه. احسن احسن!
البته من قبل از آن چند بار دم پیاده روی دیده بودمت که کفش می دوختی. تو هم حتما مرا دیده بودی اما اهمیتی نداده بودی چون به هر حال ما بچه بودیم.
آن روز همسرت گولسون آی را هم دیدم و دختر هفت هشت ساله ات را که با چشمان بادامیش کنجکاوانه مرا می نگریست و دختر بزرگت که حدودا چهارده پانزده ساله به نظر می رسید و روسری سفیدی به سر داشت. او مثل دخترهای قدیمی با دیدن من زود وارد خانه شد. من تا آن موقع نمی دانستم آبای خواهری به چنین سن و سالی دارد. خانمت هم با این که چینهای پیری بر چهره اش راه یافته بود، نیمی از صورتش را با چادر گلدار پوشانده بود. ولی او نرفت خانه. آمد جلوتر و تعارف کرد که بیایم تو و خوش آمد گفت.
رفتیم توی اتاق نشستیم. دیدم که درست مثل رسم ما ترکمنها سفره عیدی با تخمه و پسته و نخود و ... پهن است. خدا را شکر که قربانی هم کرده بودید. دخترت یک دیس گوشت قربانی را گذاشت کنار در و با شرم و حیا سلام آهسته ای به من کرد. من هم جواب سلامش را دادم و عید قربان را تبریک گفتم. دختر سری تکان داد و رفت. دختر قشنگی بود. رنگش مثل آبای روشن و آفتاب نخورده. چشمانش درشت اما کشیده، مثل دخترهای قشنگ قزاق. راستش اگر جای دیگری بود این دختر با چهره مهربان و نورانی و زیبایش بی شک چشم مرا می گرفت. اما او خواهر دوستم بود و باید رعایت ادب می کردم.
شکممان سیر بود. اما رسم این بود که هر خانه ای که می رفتی مقداری گوشت قربانی مزه می کردی که نشان بدهد برای تبریک عید قربان آمده ای.
نمدی فرسوده کف خانه را پوشانده بود اما دو سه تا پشتی قرمز رنگ ترکمنی قشنگ زیبایی ای به فضای خانه می داد. آن روز تو هم کنار ما نشستی ادریس آقا. بعد از چاق سلامتی پیش من سر صحبت را باز کردیم. پرسیدم: از ایران راضی هستید یا نه؟ اینجا خوب می گذره برایتان.
آهی کشیدی و گفتی: شکر بد نیست پسرم. ولی هیچ جا وطن آدم نمی شود. همیشه دلم در مزار شریف است. یک عمر را آنجا گذراندم. مزار پدربزرگ و مادربزرگ آبای جان آنجاست. این اواخر تنها برادرم هم آنجا مرحوم شد.
- آره آبای تعریف کرد.
- برای ما خیلی سخت بود که شهرمان را ترک کنیم. آدم دلش می خواهد جایی بمیرد که متولد شده. جایی که پدر و مادر و برادرش آنجا خوابیده اند. من هم دیگه سنی ازم گذشته. معلوم نیست کی اجل میاد سراغم. آدم خیلی سختش است که در این شصت سالگی آواره کشور دیگری بشه. من شب و روز بعد از نماز دعا می کنم که جنگ و درگیریها زود تمام بشه و ما بیاییم سر خانه و زندگیمان. غربت و دوری از وطن خیلی سخته پسرم. معلوم نیست آدم چه آینده ای در انتظارشه و کجا می میره. آدم تا بخواد به جای تازه ای عادت کنه و خودش را با آنجا سازگار کنه خیلی وقت می بره. خیلی سخته. نه دوستی نه آشنایی نه قوم و خویشی!
تو نفس عمیقی کشیدی و سری تکان دادی. من با سکوت خیره شده بودم به روی تو. تو انگار که خودت را دلداری می دادی آهسته گفتی: انشاا... همه چیز درست می شود.
بعد رو کردی به آبای جان و گفتی:
- آبای جان هم که همه اش می گوید می خواهم دوچرخه بخرم. من می گویم ما که معلوم نیست تا کی اینجا می مانیم. فردا شاید آمدند و گفتند باید ایران را ترک کنید. آن وقت حیف نیست که دوچرخه بماند اینجا. یا این که با قیمت ارزان فروخته شود؟ من می گویم بهتره پولش را جمع کنی. هر وقت رفتیم افغانستان آنجا دوچرخه می خری و یک عمر هم سوار می شی.
آبای رنگ رویش عوض شد و گفت:
بابا ما که معلوم نیست کی بر می گردیم افغانستان. من الان دلم می خواد دوچرخه سوار شم. بزرگ شدم دوچرخه را چکار کنم. تو رو خدا اجازه بده بابا. من خیلی دلم می خواد الان یک دوچرخه برای خودم داشته باشم.
و تو سری تکان دادی و گفتی: باشه پسرم دل شیطان بشکنه دل تو نشکنه. تو تنها پسر منی! عمر منی! خودت زحمت می کشی و کار می کنی، خودت هم حق داری که بخری.
بعد رو به من کردی و گفتی: ایلیار جان بفرما گوشت بخور. اینجا راحت باش. خانه خودتانه. تو هم مثل آبای جان پسر منی. شما بخورید من بلند می شوم.
و دعایی خواندی زیر لب. دست به محاسن کشیدی و بلند شدی و رفتی بیرون که ما را تنها بگذاری.
آبای گفت: دلم می خواد از آن دوچرخه های موتوری بخرم. یه بار سوار شدم خیلی کیف داره! وای وای چه کیفی!
از آن به بعد تو دیگر مرا می شناختی ادریس آقا. من هر روز که به طرف دبیرستان می رفتم تو را می دیدم. اگر مشغول کار بودی حرفی نمی زدم و می گذشتم. اگر بیکار نشسته بودی سلام و احوالپرسی ای می کردم و تو با محبت جوابم را می دادی و می گفتی: حالت چطوره دوست آبای جان.
و نگاهی به کفشم می انداختی و می گفتی: بیا ببینم.
و کفشم اگر واکس نداشت بدون این که بپرسی برایم واکس می زدی.
می گفتم: ادریس آقا زحمت نکش لازم، نیست.
و تو می گفتی: نه پسرم هیچ زحمتی ندارد که. تو دوست آبای جان هستی. با آبای هیچ فرقی نداری برایم. هر وقت کفشت پاره شد یا واکس نداشت بیا پیش من. ازت پول نمی گیرم، پسرم نگران نباش.
و کفشم را چنان واکس می زدی که برق می انداختی. وقتی کفش را به پا می کردم با چه لذتی خیره می شدی به کفش من. بعد لبخندی می زدی به رویم و می گفتی: پسرم خودت مواظب آبای جان باش. نگذار با بچه های بد دوست بشه. اون تنها پسرمه. من همیشه نگرانش هستم.
- خیالت راحت باشه ادریس آقا. آبای خودش پسر عاقلیه.
آبای هم ورد زبانش شده بود دوچرخه موتوری. اسم دوچرخه را هم درست نمی دانستیم. فروشگاه دوچرخه شهر انواع و اقسام دوچرخه داشت که یکی از آنها قدش مثل موتور بود. فرمانهایش هم مثل موتور زیبا بود که بهش می گفتیم دوچرخه موتوری و بعضی وقتها می رفتیم و تماشایش می کردیم. آبای رو می کرد به دوچرخه و دو دستش را مثل همیشه باز می کرد و می گفت: صبر کن تا یه ماه دیگه یه عالمه پول جمع می کنم و می خرمت. یک ماه دیگر که کار کنم سوارت می شم. اگه به بابام کمک نمی کردم خیلی زود می خریدمت ولی خب اونا هم دستشون تنگه.
آن روزی که آبای یک عالمه پولش را جور کرده بود تا دوچرخه را بخرد انگار صاحب تمام دنیا شده بود. در پوست خود نمی گنجید. او از آقا پهلوان اجازه گرفت و بعد با هم رفتیم به فروشگاه دوچرخه. درست همان دوچرخه را انتخاب کرد که دوست داشت. ده هزار تومان قیمتش بود . آبای بدون چک و چونه پول را پرداخت. اگر داشت بیشتر از آن هم می پرداخت. کاری به قیمتش نداشت. زود سوار دوچرخه شد و شروع به رکاب زدن کرد. اول کمی دستپاچه به نظر می رسید. انگار خودش هم باور نمی شد که دوچرخه را خریده است. معلوم بود خیلی برایش نقشه کشیده است. شاید هم بارها خوابش را دیده بود نمی دانم. لحظاتی که گذاشت آرامش و نشاط در چهره اش نشست. بعد به سرعت رکاب زد و گفت: حالا اگه تونستی بیا منو بگیر!
و خنده بلندی کرد و از من دور شد. بعد برگشت و داد زد:
من می رم دوچرخه را به بابا مامانم نشان بدهم. تو هم دوچرخه تو بردار بیا.
گفتم: باشه تو برو. من میام دنبالت.
حالا ما شبها نه با یک دوچرخه که با دو دوچرخه می توانستیم بگردیم توی شهر. دوچرخه آبای خیلی شیک بود کنار دوچرخه من و آبای به آن می بالید. ولی برای من مهم نبود چون من در بچگی یکی دو تا دوچرخه قشنگ را داغون کرده بودم. خب آبای اولین بارش بود و برای همین نشاط وجودش را گرفته بود. چه پزی هم می داد روی دوچرخه! انگار سوار بنز شده بود.
آبای از آن به بعد صبحها هم با دوچرخه می آمد سر کار.
یک روز از دبیرستان بر می گشتم که یکی از بچه های محل آمد جلویم و گفت: ایلیار خبرو شنیدی یا نه؟
گفتم : چه خبری؟
با صدایی لرزان گفت: آبای مرده.
گفتم: چی؟ نه!
- صبح با دوچرخه اش می اومده که با یه کامیون تصادف کرده. کامیون اونو زیر گرفته و فرار کرده!
بدون آن که کتابهایم را بگذارم خانه، دویدم سمت قزاق محله. وقتی به حیاط خانه تان پا گذاشتم، ازدحامی دیدم در آنجا. صدای گریه زنان را که شنیدم باورم شد که خبر درست است و دنیا بر سرم ریخت. چند نفر توی حیاط سر به زیر افکنده روی پاهایشان نشسته بودند. آقا پهلوان هم بینشان بود. خواهر بزرگ و کوچک آبای نشسته بودند روی ایوان و زار زار گریه می کردند. چشم گرداندم تا تو را ببینم ادریس آقا. قلبم چنان می زد که در سینه نمی گنجید. از دم در داخل خانه را نگاه کردم. اما فقط زنها را دیدم که با صدای بلند می گریستند. بیشترشان قزاق بودند که از روسری و پیراهن سفیدشان معلوم بود و چند تا زن ترکمن هم بینشان دیده می شد که از لباس و چارقدهای گلدارشان می شد شناخت. دوباره برگشتم به محوطه حیاط. از آقا پهلوان پرسیدم:
- ادریس آقا کجاست؟
گفت: بیچاره سکته کرده. بردنش بیمارستان. مادر آبای هم غش کرده و افتاده خانه.
- خدایا!
- دعا کن که برایشان اتفاق بدی نیافتد ولا بچه هایش یتیم می مانند.
گفتم: خدایا باورم نمی شود. خدایا خودت حفظش کن.
رفتم پیش خواهر کوچولوی آبای که با وحشت می گریست. نوازشش کردم. با دستم اشکش را پاک کردم و گفتم: هیچ چی نشده جانم. گریه نکن. هیچ اتفاقی نیافتاده، آبای هم میاد بابات هم میاد.
ساعتی بعد پیکر آبای را آوردند با آمبولانس. مردم محل در طول چند دقیقه جمع شدند. روحانی ای قزاق نماز میت خواند. بعد تابوت را بلند کردند تا ببرند به قبرستان. من هاج و واج مانده بودم. انگار که کابوس می دیدم. هنوز هم باورم نمی شد. بی اختیار به همراه جمعیت راه افتادم و با چشم خودم دیدم که آبای را که به پارچه ای سفید پیچیده شده بود در قبرستان شمالی شهر به خاک سپردند و به رسم ما روحانی سه بار از جماعت با صدای بلند پرسید: این انسان، چگونه انسانی بود؟
و جماعت سه بار با صدای بلند گفتند: انسان نیکویی بود.
و او را رهسپار سفر آخرت کردند و من در دل گفتم: خدایا او واقعا پسر معصومی بود. ولی آخر چرا زود گرفتیش؟ آن هم تنها پسر ادریس اقا را؟ آخر چرا از میان این همه آدم او را گرفتی؟ براستی تو جانش را گرفتی یا آن کامیوندار؟ آه کی بود آن کامیوندار؟ خدایا اگر دستم به او می رسید.
کسی نمی دانست که او که بود. کله صبح بود و در ساعتی خلوت آن اتفاق افتاده بود.
چادر عزاداری را که در حیاط خانه برپا کردند، توی چادر هم صحبت همین بود. یکی می گفت: احتمالا یکی از کامیونهایی است که از تهران به آق قلا بار حمل کرده و می گذشته است.
یکی می گفت: می گویند طرف کومیش دپه فرار کرده است.
یکی می گفت: پلیس حتما پیدایش می کند.
اما نه خبری از کامیون نشد. دو سه روز که گذشت دیگر امیدمان بریده بود. می دانی بچه هایت خیلی پریشان بودند. مادرشان هم حال خوشی نداشت. زنها تعریف می کردند که تمام روز را به نقطه ای چشم می دوزد و می گرید و گاه با خود صحبت می کند. انگار دچار اختلال حواس شده بود.
اما دختر بزرگت گل جمال، باز هم آفرین به او که تمام مسئولیتهای پذیرایی از مهمانان را بر عهده گرفته بود. البته مردها و زنهای همسایه هم کمکش می کردند. باید به کسانی که در طول یک هفته در چادر عزا می نشتند و به قاری ای که قرآن قرائت می کرد چایی داده می شد، نهار و شام داده می شد. عزاداری هم کمتر از عروسی خرج نداشت و من خیلی نگرانتان بودم. اما خدا همسایه ها و آقا پهلوان را حفظ کند که همه چیز را آماده کردند. من هم بیکار نمی نشستم. دخترها و زنها در آشپزخانه باید چای و غذا حاضر می کردند مردها باید آنها را می بردند به داخل چادر. من هم گاه سینی چای و دیس غذا را از دست گل جمال می گرفتم و می بردم. در آن حال خیلی همه اش سعی می کردم که نگاهم به پایین باشد. چون خواهر آبای بود و روزهای عزای آبای. در این روزها بد بود نگاه کردن روی دخترها در میان ما، آن هم چشمانی که همه اش اشک آلود بود و هزار درد از آن می بارید. اولها خیلی خودم را کنترل کردم ، اما چهار روز که گذشت و خبر به خود آمدن پدرش را که شنیدم ، بی اختیار لبخندی در لبم نشست و رو به گل جمال کردم و گفتم: بابات خوب شده. خدا را شکر.
گل جمال هم لبخندی به رویم زد. آنگاه اولین بار بود که چشممان در چشمان هم گره خورد. احساس کردم جرقه ای ای پرید از چشمان عسلی زیبایش به چشمان میشی من. دیدم که چهره او سرخ شد و سر به زیر انداخت. و من خودم را در دل سرزنش کردم که چرا به چشم خواهر دوست مرحومم این طور خیره شدم. سعی کردم بعد از آن دیگر تکرار نکنم. اما مگر می شد. نیرویی بی اختیار مرا به سوی او می کشید و گاه ناخودآگاه خیره می شدم به او گاه هم مکالماتی بین ما رد و بدل می شد. ولی حرف زیادی که نبود. در حد این را بگیر و آن را بده. گل جمال هم انگار حسی مشابه من داشت. او هم حالا نگاهش را نمی توانست از من بدزدد. شبها بعد از نماز عشا مردها همه شان می رفتند به خانه هایشان. اما چند تا از زنهای همسایه می ماندند پیش خواهرها و مادر آبای. من حال عجیبی پیدا کرده بودم. از سویی غم آبای که با چشم خود دیده بودم به خاک سپردندش. از سویی غم تو ادریس آقا که می دانستم برایت خیلی دردناک است و از سویی دیگر اندیشه گل جمال هم رهایم نمی کرد. شبها هم تصویرش از جلوی چشمانم نمی رفت و احساس می کردم دوستش دارم. اما من که نمی توانستم این احساسم را به او بگویم. شاید اصلا او منظوری نداشت در نگاهش و امر بر من مشتبه شده بود. شاید او به عنوان دوست آبای به من نگاه می کرد و اگر حرفی از احساسم می زدم از من سخت ناراحت می شد. از طرفی هنوز یک هفته آبای نگذشته در میان یک خانواده داغدار جایی برای این حرفها نبود. شرم آور هم بود.
تو یک هفته بعد، از بیمارستان مرخص شدی. اما دیگر آن ادریس آقای سابق نبودی. انگار یک جسد را آورده و تحویل خانواده داده بودند. وقتی رفتم حالت را بپرسم به زور می توانستی نیم خیز شوی. فقط دست راستت را می توانستی حرکت بدهی. دست چپت بی حس شده بود. بی آنکه حرفی بزنی اشک می ریختی و فقط اشک می ریختی. تنها موقعی که دختر کوچکت می آمد و می نشست پیشت، سعی می کردی اشکت را از او پنهان کنی. با یک دستت سر او را نوازش می کردی. من درکت می کردم من از نگاه های افسرده ات و ناامیدت حس می کردم که چه می کشیدی. میوه عمرت را یکی یک دانه پسرت را از دست داده بودی. هیچ پدری نمی توانست آن را تحمل کند ولی به هر حال باز جای شکرش باقی بود که دو تا دختر داشتی و امید این بچه ها تو بودی ادریس آقا! بچه هایت افسرده و رنگ پریده و ضعیف و لاغر شده بودند. مادرشان بی رمق حرکت می کرد و دیگر هیچ صحبتی نمی کرد. زنهای همسایه بعضا می آمدند و کنارش می نشستند که قوت قلبی به او بدهند اما داغ فرزند به این زودی فراموش شدنی نبود.
یک بار گفتی: باید سنگی برای قبر آبای بگذاریم.
گفتم: باشه ادریس آقا. من یه فامیلی دارم که سنگ قبر درست می کنه. می گم که مشخصات آبای جان را بنویسه که سر قبرش بگذاریم. تو خیالت راحت باشه. من خودم حل می کنم.
گفتی: خدا اجرت بده پسرم، پس پنچشنبه با هم برویم و سنگ قبر آبای جان را بگذاریم.
گفتم: اما ادریس آقا، شما باید توی خانه استراحت کنی. شما قلبتان ضعیفه. بهتره سر قبر آبای نرید.
گفتی: نه نمی شه ایلیار جان، اون پسر منه. مگه می شه نرم سر قبرش. باید برم و برایش فاتحه بخوانم.
آنگاه متوجه شدم که زنت هم نگران است. او که پس از مرگ آبای اصلا ندیده بودم حرف بزند برای اولین بار صدایش در آمد.
گفت: ادریس! دکتر گفته نباید بری.
- نه زن مگه می شه. من قرصهامو می خورم و می رم. چیزیم نمی شه.
آن پنچشنبه سوار وانت آقا پهلوان شدیم و رفتیم و سنگ قبر آبای را که سفارش کرده بودم گرفتیم و رفتیم به قبرستان. تو که برای بار اول آنجا می رفتی ابتدا لحظاتی به خاک قبر آبای خیره ماندی. سپس در حالی که اشک می ریختی قبر آبای را در آغوش کشیدی و زار زار گریستن آغاز کردی. من هم گریه ام گرفت. اما من می ترسیدم که تو دوباره سکته کنی. پهلوان گفت: ادریس آقا، به این صورت روح آبای عذاب می کشه. درست نیست. به جای این بشنیم براش سوره قرآن بخوانیم.
و دست تو را گرفت و کشید. من هم با نگرانی به چهره ات چشم دوختم. اگر بار دیگر سکته می کردی خیلی خطرناک بود برایت. اما خدا را شکر که حالت بحرانی نداشتی. سنگ قبر سفید را که نام و فامیل و تاریخ تولد و تاریخ فوت آبای رویش نوشته بود سر قبر گذاشتیم و چند تا سوره خواندیم و بعد برگشتیم. تو توی راه هیچ تکانی نمی خوردی و حرفی نمی زدی و مثل یک انسان شوکه شده مات و مبهوت توی ماشین نشسته بودی و گاه با آستین پیراهن چروکیده ات اشکت را پاک می کردی.
یک ماهی توی خانه بودی و دوا و درمان استفاده می کردی. من گاه به شما سر می زدم. در این میان هر بار که گل جمال را می دیدم باز همان حس در من زنده می شد. اما بیش از سلام و احوالپرسی هیچ حرف دیگری نمی توانستم بزنم. همان را هم مثلا با پر رویی انجام می دادم. همین که به او نزدیک می شدم قلبم تاپ تاپ می زد. توی خانه پیش خانواده اش نمی توانستم حرف بزنم. خودش هم که نمی آمد در اتاق پدرش بنشیند و با ما همصحبت شود. گل جمال دختری هم نبود که بیرون از خانه بیاید. از آن دخترانی بود که به قول ترکمنها آفتاب به چهره شان نخورده بود. اصلا نه تنها گل جمال که بیشتر دختران آن محل کم می آمدند بیرون. جامعه بسته و کوچکی بود و دختران اصلا دوست نداشتند پشت سرشان کسی حرف در بیاورد. چه برسد به این که بخواهند با پسری نیز بیرون خانه هم صحبت شوند.
یک ماهی گذشت تا بتوانی سر کار بیایی ادریس آقا. باز نشستی جای قبلی ات دم پیاده روی و واکس و چوتکه و نخ و سوزن و ... را پهن کردی تا دوباره لقمه نانی به دست آوری. من با دیدنت اولین سوالی که کردم این بود:
- بالاخره آن کامیوندار چی شد ادریس آقا؟
سری به تاسف تکان دادی و گفتی: سپردمش به خدا ایلیار جان. ما افغانی هستیم. جان افغانی مگر ارزشی دارد؟
اشک در چشمت حلقه زد.
گفتم: مگر پلیس پیگیر قضیه نشده؟.
- چه می گویم. می گویند فرار کرده و رفته. کسی هم شناسایی نکرده. می گویند هر وقت خبری شد خودمان اطلاع می دهیم. ما هم صدایمان به جایی نمی رسد. کسی نمی آید که جدی جدی پیگیر قضیه باشد.
و چشمت را به نقطه ای دوختی و باز سری تکان دادی و آهی از ته دل کشیدی و گفتی: پسرم رفت. آبای جانم رفت. حالا اگر صاحب کامیون هم پیدا شود مگر پسر من برمی گردد. حاصل عمر من رفت.
معلوم بود که دست چپت هنوز هم نایی ندارد. من می دیدم که موقع کفش دوختن دست چپت می لرزید. سعی می کردی که تنها از دست راستت کار بکشی. آن موقع دلم می خواست کفش را از دستت بردارم و خودم بدوزم به جای تو. اما مگر تو می گذاشتی.
تو در طول آن یک ماه چنان شکسته شده بودی که ده سال پیرتر از قبل به نظر می آمدی. می دانستم که تمام خیال و اندیشه ات شده بود آبای جان. از نگاهت، از نفسهایت و از اشکهایت آنگاه که به من چشم می دوختی، پیدا بود. می گفتی: تو تنها دوست آبای جان بودی. او تو را دوست داشت. تو جای پسر منی. تو یادآور آبای جان منی. تو را که می بینم انگار آبای را می بینم.
تو هر پنچ شنبه از من می خواستی که با هم برویم به قبرستان. من اولها هر هفته می آمدم اما مدتی که گذشت دیگر نمی توانستم هر هفته با تو بیایم. من چهارم دبیرستان قبول شده بودم و امسال برای من سال مهمی بود. باید بیشتر درس می خواندم تا به دانشگاه قبول شوم.
اما تو هر چند روز می رفتی سر قبر آبای، گاه به تنهایی و گاه با خانواده ات. انگار با دیدن قبر آبای آرامش می گرفتی. انگار با خودش ملاقات می کردی و برمی گشتی. من درست نمی توانستم احساس تو را درک کنم. تمام فکر و ذکرت شده بود یاد و خاطره آبای جان. آنقدر مایوس و ناامید شده بودی که انگار دنیا برایت به آخر رسیده بود. من هر وقت که از مقابلت به سمت دبیرستان می گذشتم می دیدم که سر به زیر افکنده ای و غرق در اندیشه ای. دیگر اگر هم دستت خالی بود مرا نمی دیدی. روز به روز شکسته تر از قبل می شدی. چین و چروک چهره ات در طی چند ماه چند برابر شده بود. لاغر و ضعیف و رنجور شده بودی. من معمولا موقع برگشت از دبیرستان سلام می کردم و لحظاتی کنارت می نشستم و جویای حالت می شدم. می گفتم: ادریس آقا، قسمت این بوده که خدا آبای رو زودتر بگیره. ولی با این همه غصه ای که تو می خوری خدای ناکرده اتفاق بدی برایت می افتد. تو باید حالا غم این بچه هایت را بخوری.
و تو تنها آهی می کشیدی و می گفتی: درسته پسرم. اینها همه اش قضا و قدر الهیه. دعا کن که خدا بهم صبر و تحمل بده.
و من هم بعد از نماز برایت دعا می کردم.
خدا را شکر که تو با گذشت زمان کم کم به حال طبیعی خود باز گشتی. رنگ و رویت بتدریج بهتر شد. دیگر زیاد زل نمی زدی به نقطه ای نامعلوم. حتی یکی دو بار که نشستم کنارت گفتی: حکایت دوست داری پسرم!
گفتم: آره.
- پس برایت از حکایتهای قدیمی تعریف می کنم.
و از حکایات لقمان حکیم برایم گفتی. در حالی که حکایت می گفتی حس می کردم که احساس می کنی که داری برای آبای حکایت تعریف می کنی. احساس می کردم در وجود من او را می بینی. گاه لبخندی پدرانه به سویم می انداختی و قطره ای اشک در چشمت حلقه می زد که قلبم را تکان می داد.
یک روز هم با هم رفتیم دوشنبه بازار بندرترکمن و برای خانه ات سیب زمینی و پیاز و میوه خریدیم و من تا خانه ات کمکت کردم که آنها را بیاوری. تو دستی به مویم کشیدی و گفتی: خدا حفظت کنه دوست آبای جان.
زنت هم وقتی مرا دید با محبتم نگاهم کرد و گفت: بیایید خانه چای بخورید.
ما رفتیم تو. دختر کوچکت صنم جان آمد و کنارم نشست و به رویم خیره شد. مویش را نوازش کردم و گفتم: چطوری صنم جان، ماشاا... بزرگ شدی. بینیم عروسک داری بازی کنی یا نه؟
- یکی داشتم آبای برام خریده بود. کهنه شده.
گفتم: خودم یکی تازه برات می خرم. یه عروسک دختر قشنگ که مثل خودت قشنگ باشه.
دخترک لبخندی زد. در آن حال گل جمال و مادرش وارد اتاق شدند و با صدای آهسته ای به من سلام کردند. باز همان برق را در چشمان عسلی گل جمال دیدم. تو گفتی:
گل جمال حال مادرت خوب نیست خودت چایی بیار دخترم.
گل جمال سریع رفت و چایی گذاشت و آورد.
اما در آن حال تو سر سخن باز کردی و گفتی: الان همه زحمتها افتاده به گردن بیچاره دخترم. هم کار خانه اش را انجام می ده و هم قالیبافی می کنه و کمک خرجمان شده.
گل جمال طرف ما را نگاه کرد. گفتم: آن هفته هم جلوی مهمانها واقعا خوب ایستادش.
نشاط و رضایت در چشم گل جمال نشست. رفت و کنار مادرش نشست. خیلی دلم می خواست با او صحبت کنم. اما چگونه. پیش پدر و مادرش که اصلا نمی توانستم. بالاخره دل به دریا زدم گفتم بگذار جسارتی بکنم. هر چند که رویم به طرف گل جمال بود اما از تو پرسیدم: گل جمال درس هم خوانده یا نه؟
گل جمال که گویا از سوال من به وجد آمده بود زود جواب داد اما جوابش خیلی کوتاه بود: آره
تو اضافه کردی: آره پنج کلاس سواد داره. نشد که بیشتر از اون بفرستیمش مدرسه.
بیشتر از آن نمی توانستم چیزی در مورد دخترت بپرسم. همان یکی را هم شاهکار کرده بودم. ما با هم نشستیم و چایی خوردیم. من دیگر جای پسرتان شده بودم. مرا دوست آبای جان خطاب می کردید. عکسهایی را که من و آبای با هم گرفته بودیم قاب گرفته بودید و آویزان کرده بودید از دیوار خانه. تو تعریف می کردی که دخترهای همسایه هم می آیند خانه تان و به همراه گل جمال قالیبافی می کنند. همسایه ها هم پس از آن حادثه حالا بیشتر به شما سر می زنند و دوستی و موانستی بینتان ایجاد شده است. خدا را شکر که دیگر کم کم زندگیتان روالی عادی به خود می گرفت. من هم حالا شب و روز یاد گل جمال بودم. همه اش دلم می خواست به طریقی به او بگویم که دوستش دارم اما نمی دانستم چگونه و با چه زبانی و همه اش دنبال یک فرصت خوب می گشتم باید یک نقشه خوب می کشیدم. شاید هم بهتر از همه این بود که به مادرم بگویم. توی همین فکرها و نقشه ها بودم که متاسفانه آن خبر بد را شنیدم و همه خیالهای من فرو ریخت.
بله یک روز وقتی رفتم پیشت و کنارت نشستم دیدم چشمانت مثل دو کاسه خون شده بود. نفسهای بلند و عمیق می کشیدی. گفتم: چی شده ادریس اقا!
گفتی:
- ایلیار! گفتند ما باید ایران را ترک کنیم. گفتند باید بروید قزاقستان!
من یک روز منتظر چنین خبری بودم اما نه به این زودی. دلم فشرد و پرسیدم:
- چرا؟ چرا قزاقستان؟
آهی کشیدی و گفتی: می دانی که پسرم، ما قزاق هستیم. قراقستان هم به تازگی مستقل شده. رئیس جمهور قزاقستان پیغام داده که قزاقهای پراکنده در کشورهای مختلف بیان قزاقستان. برای همین افغانیهای قزاق باید برن قزاقستان.
- اگه نخواهید برید چی؟
- امروز مامور اومد خانه مان گفتن اجباریه. گفتن یا افغانستان برگردید، یا برید قزاقستان. شنیدم که می گن تو قزاقستان قزاق کمه. روسها زیادن. می خوان جمعیت قزاقها رو افزایش بدن.
با صدایی ضعیف و بی جان گفتم:
- چقدر بد شد ادریس آقا، من تازه به شما انس گرفته ام. ولی نمی دانم شاید به نفعتان باشد، به هر حال یه کشور قزاقه.
سری به افسوس تکان دادی و گفتی: هی ایلیار جان، من اگر جوان بودم خودم هم می رفتم آنجا. ولی ما یک عمر یک جوری زندگی کرده ایم آنها یک جور دیگر زندگی کرده اند. ما با نماز و روزه بزرگ شده ایم آنجا نمی دانم چه خبر است. فکر نمی کنم رسوم اونجا خیلی به ما بخوره. آخر آنها هفتاد سال زیر دست کمونیستها مانده اند. من که پنچ وقت نمازم را ترک نمی کنم، دست به هیچ چیز حرام نمی زنم چطور بروم آنجا زندگی کنم ... پسرم، من این آخر عمری دوست ندارم جای دیگری بروم. دور شدن ما از افغانستان چقدر زجرمان داد. تازه به اینجا عادت کرده ایم. حالا باید برویم یک کشور دیگر و همه چیز را از نو شروع کنیم. هی ... من که دیگر حال و حوصله ای برایم نمانده پسرم. یه پام لب گوره.
لحظه ای سکوت کردی. آهی کشیدی و ادامه دادی:
قبر پدر و مادرم ماند در افغانستان، چقدر درد آور بودن دور شدن از آنها. حالا قبر پسرم هم اینجاست. آخر چگونه می توانم آبای جان را تنهای تنها اینجا رها کنم و بروم. نه من دیگر نمی توانم. من نمی توانم قبر پسرم را اینجا بگذارم و بروم.
و باز اشک بود که از چشمان مایوست می ریخت. من دلم سخت گرفت. من هم اصلا دلم نمی خواست شما بروید مخصوصا این که حالا به گل جمال هم دل بسته بودم. سرم را پایین انداختم و گفتم:
- درک می کنم ادریس اقا. واقعا دردناکه. حالا چکار می خواهید بکنید؟
- من می روم به اداره اتباع خارجه. به پایشان می افتم. التماس می کنم. می گویم ما به اینجا عادت کرده ایم. ایران را دوست داریم. قبر پسرم اینجاست. تو را خدا بگذارید اینجا بمانیم. شاید یه آدم دلرحمی آنجا پیدا بشه که به ما کمک کنه. چه می دانم پسرم. خودم هم نمی دانم چکار کنم. اصلا دیگر حال کوچ کردن و حال زندگی کردن ندارم.
و سر به زیر انداختی و مثل روزهای اولیه ای که آبای فوت کرده بود باز غرق در ماتم و اندیشه، خیره شده ای به نقطه ای از زمین. دیگر انگار نه انگار نه صدایی می شنیدی، نه حرفی می زدی، نه مرا می دیدی. گفتم به حال خودت بگذارم و بروم. با اندوه به سمت خانه مان رفتم. سر من هم شدیدا درک می کرد و رگ گردنم می کشید. این چه دردی بود که آخر شما گرفتار شده بودید. درد هجرت، درد بی وطنی. خدا این را قسمت هیچ کس نکند.
عصر هنگام رفتم بیرون و برای صنم جان عروسک زیبایی خریدم، یک دخترک مو طلایی و چشم آبی. شب آمدم خانه تان. توی اتاق همه دور هم جمع شده بودید. تو و خانمت که گولسون آی صدایش می کردی و دخترهایت. بعد از سلام و حال و احوالپرسی رفتم پیش صنم و عروسک را گذاشتم دستش و گفتم: این مال تو صنم جان.
صنم اول با تعجب نگاه کرد. بعد شروع به خندیدن کرد. یک بار مرا نگاه می کرد و یک بار عروسک را. انگار دنیا را در دستش گذاشته بودم. بچه چیز زیادی نمی دانست. آن غمی که بر سینه شما سنگینی افکنده بود در صنم تاثیری نداشت. خوش به حال او. خوش به حال همه کودکان. خانم و دخترت خودشان را جمع و جور کردند. مادر بچه ها به گل جمال گفت: دخترم برو چایی بذار.
من رو کردم به گل جمال و گفتم: نه نمی خواهد. زحمت نکشید. فقط آمدم حالی از شما بپرسم.
گل جمال گفت: زحمتی ندارد .
چشمانمان لحظه ای به هم گره خورد و من دیدم که اندوه در چشمان عسلی گل جمال هم نشسته بود.
او رفت به آشپزخانه که چایی بگذارد. از اتاق به آشپزخانه دید داشت. هر چی سعی می کردم آن طرف را نگاه نکنم نمی شد. ناخودآگاه نگاهم می رفت به سمت گل جمال. او هم انگار احساس من را داشت. یک چشمش روی پیاله و قوری و سینی بود و چشم دیگرش به من. صنم مشغول بغل کردن و بوسیدن عروسک شد. اما تو ادریس آقا، مثل یک فرد بی جان به بالش تکیه داده بودی و سعی می کردی که با آرامش نگاهم کنی و سر صحبت را با من باز کنی.
گفتی: رفتم. نشد. کسی به حرف من گوش نمی دهد. می گویند دستور از بالاست.
- مگه زوره؟
- اگر نرویم از ایران بیرونمان می کنند که برویم به افغانستان. اما افغانستان هنوز جنگ و خونریزیه. ما اگر هم بخواهیم نمی توانیم به مزار شریف برویم. راه اصلا امن نیست. مخصوصا با زن و بچه، مخصوصا با این دخترا خطرناکه.
گل جمال با سینی چایی آورد و مثل همیشه کنار مادرش نشست. من طوری که گل جمال هم متوج شود با صدای بلند گفتم:
- راستش من هم به شما انس گرفته ام ادریس آقا و دلم نمی خواهد از اینجا بروید. به صنم جان هم انس گرفته ام و دلم برایش تنگ می شود.
اما نتوانستم بگویم که دلم برای گل جمال هم تنگ می شود. البته دیگر گفتن آن هم دردی را درمان نمی کرد. شما باید می رفتید، این حرف من دیگر هیچ چیزی را عوض نمی کرد. با این حرف فقط داغ دلم بیشتر می شد و احساس گل جمال را بیشتر بر می انگیختم و رنجش می دادم. همان بهتر که احساساتم را در دل محبوس می کردم. خود می سوختم و می ساختم. شما که رفتنی بودید. از دست من و حتی از من بزرگترهایش هم که کاری برنمی آمد.
تو گفتی:
- چکار کنیم. اگه مجبور بشیم، می ریم قزاقستان به هر حال بهتر از اینه که توی جنگ گرفتار بشیم.

چند روز بعد، وسایلتان را آماده کرده بودید برای رفتن. یخچال و تلویزیون و وسایل خانه را به قیمت ارزان فروخته بودید. بعضی ها را هم بخشیده بودید به همسایه ها. چند تا همسایه قزاق هم دورتان جمع شده بودند تا شما را بدرقه کنند. آقا پهلوان هم برای خداحافظی آمده بود. پیکانی قرمز رنگ فرسوده از راه رسید تا سوارتان کند و ببرد تا دم گمرک که تا بندرترکمن یک ساعت و نیم بیشتر فاصله نداشت. آخرین رو بوسیها و خداحافظی را با همسایه ها کردید.
باید سوار ماشین می شدید. من هم می خواستم با شما بیایم و کمکتان کنم تا دم مرز. ساکها و کیفها را گذاشتیم صندوق عقب ماشین. تو و زنت و گل جمال نشستید صندلی عقب. من و صنم جان نشستیم جلو، کنار راننده. راه افتادیم.
تو گفتی: توی راه حتما باید به آبای جان سر بزنیم. باید خداحافظی آخر را بکنیم.
از شهر که خارج شدیم. ماشین کنار قبرستان ایستاد. تو رو به زن و بچه هات کردی و گفتی: شما بمانید اینجا ما زود بر می گردیم.
زنت گفت: من هم می آیم.
- نه زن نباید بیاید قبرستان!
- اما من قبل از رفتن حتما باید قبر پسرم را ببینم. دیگر تا قیامت نمی توانم او را ببینم.
- پس گریه و زاری نباید بکنی.
من، راننده و شما زن و شوهر با هم رفتیم به سوی قبر. بچه ها ماندند توی ماشین، اما نگاهشان به سوی ما بود.
سر مزار آبای که رسیدیم مادر آبای قبر پسرش را در آغوش کشید و گریست. تو دیگر چیزی به او نگفتی. سرت را مثل همیشه بزیر انداختی. به زمین چشم دوختی و برای خود آرام گریستی. لحظاتی بعد راننده گفت: بهتر است فاتحه بخوانیم و برویم. اگر دیر برسیم گمرک را می بندند.
سوره حمد و اخلاص را سه بار خواندیم و بعد دعا کردیم. دعای مادر آبای را می شنیدم که می گفت: خدایا من که دیگر نمی بینمش اما خودت در روز محشر ما را به هم برسان. نگذار از هم دور بیافتیم.
بعد بلند شدیم و رفتیم. وقتی از قبرستان بیرون می رفتیم آخرین نگاههای اشکبارتان را به سوی قبر آبای انداختید. سوار ماشین شدیم. تا گمرک هیچ کس یک کلام حرف نزد. سکوت کامل بر فضای ماشین حکم کرده بود. بالاخره انگار راننده حوصله اش سر رفت که ضبط را باز کرد و بخشی ترکمن همراه با دوتار و کمانچه به خواندن ترانه ای از مختومقلی پرداخت.
وقتی به کنار گمرک اینچه برون رسیدیم ازدحامی در آنجا پیدا بود. چه معرکه ای بود خدایا. نمی دانستم این قدر آدم آنجا جمع می شود. بازاری آنجا راه انداخته بودند. در سویی ردیف مغازه ها، در کناری دکه های چای و جگر و .. و مسافرانی که پاسپورت را به مامور نشان داده وارد حیاط گمرک می شدند، همچنین زنها و مردانی که از سوی ترکمنستان پا به ایران می گذاشتند. همین که آنها با بار و بنه به این سو می رسیدند خریدارها دورشان را می گرفتند و می پرسید: هان؟ چی آوردید از آن طرف؟
در آن شلوغ بازار، ما هم از ماشین پیاده شدیم. ساکها را از ماشین آوردیم پایین. کرایه ماشین را پرداخت کردید. راننده رو به من کرد و گفت:
- تو با من بر می گردی یا می مانی اینجا؟
گفتم: می مانم. می خواهم کمکشان کنم.
راننده رفت. ما باید وارد محوطه کمرگ می شدیم. با هم جلو رفتیم. پلیس شکم گنده ای که دم در حیاط ایستاده بود گفت: پاسپورت؟
تو پاسپورت را از جیب داخلی کت بلندت در آوردی و گذاشتی در دست مامور. مامور گفت: این همه آدم فقط یک پاسپورت؟
بعد رو به من کرد و گفت: عکس و مشخصات این یکی نیستش که.
گفتم: من افغانی نیستم. من آمدم اینها را بدرقه کنم.
- آها بگو دیگه پس تو برو کنار. تو از این بیشتر نمی تونی جلو بری. تو بمان بقیه برن.
گفتم: تو را خدا اجازه بدین من هم بیام کمکشان کنم. این ادریس آقا مریضه، سکته کرده. اینها بدون من نمی تونن بارهاشونو ببرن.
مامور نگاهی به چهره بی رمق ادریس آقا کرد و گفت: همه سریع رد شید.
بعد گوش منو آرام پیچاند و با نیشخندی گفت: خودتو افغانی جا نزنی، نری اون ور.
گفتم: نه آقا پلیس حتما بر می گردم. خیلی ممنونم، لطف کردید.
رفتیم داخل. به صف ایستادیم. کارمند بازرسی گمرک یکی یکی ساکها را گشت. پاسپورت را مهر خروجی زدند. بعد گذشتیم آن طرف. از در پشت گمرک بیرون رفتیم و در فضای باز مثل بقیه منتظر ماندیم که ماشین بیاید و سوارتان کند و ببردتان سمت گمرک ترکمنستان.
دیگر وقت خدا حافظی رسیده بود. چه لحظه سختی بود لحظه جدایی! می رفتید به دیاری بسیار دور، دورتر از ترکمنستان. نه شما درست می دانستید کجا خواهید رفت و نه من. فقط می دانستیم که مقصدتان قزاقستان بود. از سوی سفارت قزاقستان ویزایی برایتان صادر شده بود و گفته بودند پا به آن سو که گذاشتید مسئولان خودشان می دانند چکار کنند. توکل به خدا کرده راه افتاده بودید. در این سو باید من می ماندم با دنیایی از خاطرات. شاید دیگر تا آخر عمر نمی توانستم ببینمتان. شاید هم قسمت می شد و یک روز پای من هم به قزاقستان می افتاد و آنجا پیدایتان می کردم. کار دنیا را نمی شود پیش بینی کرد.
بله لحظه خداحافظی بود و آن لحظه دیگر کسی نمی توانست اشکش را پنهان کند. همه اشک می ریختیم. مادر آبای با صدایی لرزان گفت:
هیچ دلم نمی خواهد ایران را ترک کنم. تازه انس گرفته بودیم. مثل وطن دوممان شده بود.
و ناخود آگاه دست روی شانه من انداخت و با صدای نالان گفت: پسرم قبر آبای را سپردم به تو . وقت به وقت سر بزن به او. برایش قرآن بخوان. سعی کن جای خالی ما را پر کنی.
گفتم: قول می دهم مادرجان. او دوست خوب من بود جای برادرم بود. حتما به او سر می زنم. او تنها یادگار شما در ایران است. من هیچ وقت آبای و شما را فراموش نمی کنم.
چشم به گل جمال دوختم. او هم با چشمان اشکبارش به من خیره شده بود. دلم می خواست لحظه ای با او صحبت کنم و بگویم: کاش نمی رفتی گل جمال. تو را تازه شناخته بودم.
او هم انگار همان احساس مرا داشت و با نگاهش می گفت: کاش!
و تو ادریس آقا در سکوت سنگینی فرو رفته بودی. هیچ حرفی نمی زدی. چشمانت انگار یخ زده بود. نگاهی به سوی جنوب کردی. به سوی شهر ما بندرترکمن. نفس عمیقی کشیدی و بعد مرا در آغوش گرفتی. من هم تو را برای آخرین بار چنان به قلبم فشردم که دلم می خواست تمام غصه های قلبت را به سوی قلب خود بکشم.
گفتم: ادریس آقا. به محض این که پایتان را به قزاقستان گذاشتید حتما برایم نامه بنویسید. من یک روز پیدایتان می کنم.
و تو تنها سری تکان دادی. صنم جان هم با نگرانی نگاهش را به روی ما دوخته بود. او را بغل کردم و برای بار آخر بوسیدم و گفتم: دختر خوب، اونجایی که رفتی بابات عروسکهای گنده گنده برات می خره.
صنم انگار موقعیت را درک کرده بود که این بار هیچ عکس العملی از خود نشان نداد و سکوت کرد. مینی بوسی آمد تا مسافران را سوار کند و به گمرک ترکمنستان ببرد. همه با بار و بنه شان سوار شدند. شما هم سوار شدید. پلیس رفت توی مینی بوس و یکی یکی پاسپورتها را چک کرد. بعد ماشین راه افتاد. من با نگاهم شما را تعقیب کردم. شما هم از پنجره مینی بوس به من چشم دوختید. ناگهان دیدم که گل جمال در این لحظه آخر جرئت کرده بود که به من دست تکان بدهد. معلوم بود که دیگر نمی توانست با حجب و حیا جلوی احساس خود را بگیرد. شوق زده شدم. من هم معطل نکردم و به او دست تکان دادم. به دنبال آن صنم جان و مادرش هم به من دست تکان دادند. در آن حال دیدم که گل جمال کاغذی مچاله شده از پنجره باز ماشین به سوی من پرتاب کرد. کاغذ را از زمین برداشتم اما بازش نکردم و چشمم را از شما نکندم و با نگاهم تعقیبتان کردم. آنگاه تو را دیدم ادریس آقا که مثل انسان بی جانی تنها به من چشم دوخته بودی و هیچ تکانی نمی خوردی. مینی بوس دور شد و شما به سوی سرنوشت نامعلومتان پیش رفتید. من برگشتم و کاغذ مچاله شده را باز کردم. دیدم که گل جمال با خطی کج و معوج نوشته بود: من تو را دوست داشتم ایلیار! اما هیچ وقت نتوانستم بگویم، فراموشت نمی کنم، خدانگهدارت!
بار دیگر مسیر مینی بوس را نگاه کردم. اما دیگر مینی بوس دیده نمی شد. آهی کشیدم. چشمم و بینی ام سوخت. موج جدیدی از اشک بار دیگر فوران گرفت.
با دلی سنگین برگشتم تا از محوطه گمرک بروم بیرون. همان پلیس شکم گنده در را برایم باز کرد.
او نگاهی به رویم کرد و گفت: حالا چرا گریه می کنی؟ مگه چی ات می شدن.
گفتم: هیچ چی.
و سر به زیر انداختم و رفتم.
برگشتن از گمرک به سوی بندرترکمن کار ساده ای نبود. باید با سواری می رفتی. اما سواریها اکثرا برگشته بودند. از این و آن که سوال کردم گفتند: گمرک که تعطیل بشه یک سری ماشینها می رن طرف آق قلا و گنبد. مینی بوس کارمندها هم هست که می ره گنبد اگه خواهش کنی اونا هم می برنت.
دو ساعتی منتظر ماندم تا در حیاط گمرک را بستند و کارمندان آمدند بیرون. مینی بوسی آبی رنگی سرویس آنها بود که منتظرشان بود سوارشان کند. همان اقا پلیسه را هم دیدم که می رفت سوار مینی بوس شود. رفتم پیشش و گفتم: ببخشید می شه من هم سوار مینی بوس بشم و برم گنبد. می خوام از گنبد برم به بندرترکمن.
پلیس نگاهی به من کرد و گفت:ا... باز هم تویی.
بعد اضافه کرد: باشه بیا تو هم.
همراه با کارمندان گمرک سوار مینی بوس شدم. پلیس رو به من کرد و گفت: راستی نگفتی اون افغانی چیت می شد؟
گفتم: چی بگم همه چیزم بود. بابای دوستم، همشهریم، یه دنیا خاطره ام.
- عجب! بهتره براش فاتحه بخوانی!حتما خبر نداری، بیچاره همین که پاشو گذاشته آن طرف مرز و رسیده به گمرک ترکمنستان سکته کرده. راننده الان خبرشو آورد.
با صدای بلند گفتم: نه !
- آره پسر جان، با آمبولانس بردنش اون ور مرز. می گن زود تمام کرده. خدا رحمتش کنه.

بله ادریس آقا بالاخره این هجرت تو را از پا در آورد و تو بچه هایت را تنها گذاشتی و رفتی. یک مادر و دو دختر زبان بسته. نمی دانم بعد از آن چه شد. حتما رفته بودند قزاقستان. حتما پیکر تو را هم در قزاقستان به خاک سپرده بودند. در ترکمنستان که نمی توانستید بمانید. فقط حق ترانزیت از آنجا را داشتید.
اما از گولسون آی و گل جمال و صنم دیگر هیچ وقت خبری نشد.
اکنون که حدود پانزده سال از آن ماجرا می گذرد تنها خاطره ای تلخ از آن روزها در خیالم نقش بسته است و قطره های اشکی که تو می ریختی ادریس آقا. تصویر تو به ذهنم همیشه دلشکسته و گریان می آید و همیشه قلبم می فشارد از یاد آوردن آن روزهای پر سوز. اما من با گذشت این همه سال گاه و گدار مخصوصا در روزهای عیدفطر و عیدقربان به قبر آبای سر می زنم و برایش آیات قرآن می خوانم و هر بهار می بینم که سر قبرش سبزه و چمن و گل شقایق می روید و باور دارم بالاخره روزی یکی از اعضای خانواده تان به خاطر آبای هم که شده یادی از این دیار خواهد کرد.
آی ... گل جمال تو را نمی دانم امروز کجایی؟ نمی دانم بعدا چه ماجراها از سرتان گذشته و چه ها کشیده اید. امیدوارم که در قزاقستان با برادران قزاق خود زندگی تازه ای آغاز کرده باشید. آی .. گل جمال، آیا تو هم امروز یادی از آن روزها می کنی؟ یادی از آن پسر نوجوان که می رفتی قلب ساده اش را به خانه عشق خود تبدیل کنی اما دست تقدیر تو را کشید و برد به سوی سرنوشتی نامعلوم.
یادت بخیر گل جمال! یادت بخیر ادریس آقا! یادتان بخیر!

نویسنده: ع. دیه جی
برگرفته از وبلاگ شخصی ایشان

مقالات دیگر در این شاخه در سایت قرار گرفته در تعداد باز دید
یارتئ غـولاق
۱۳۹۱/۹/۲۵
3953
اجـِکه جان
۱۳۹۱/۹/۱۴
3024
آلدانان مؤجک
۱۳۹۱/۷/۲۸
2456
آق پامیق
۱۳۹۰/۱/۲۷
8249
رمان چشمانم زنده است
۱۳۸۹/۱۲/۶
4816
پیشکش
۱۳۸۹/۶/۷
3248
برادر کوچک سرباز
۱۳۸۹/۱/۱۶
3380
گلنار (داستانی از فولکلور ترکمن)
۱۳۸۹/۱/۹
6881
روزه
۱۳۸۸/۵/۲۹
2549
معلم کوچک
۱۳۸۸/۵/۱۸
2400
قره گوز مال من است
۱۳۸۸/۴/۲۸
4443
یادت بخیر ادریس آقا! (داستانی بر اساس واقعیت)
۱۳۸۸/۴/۲۴
2868
هفت بند عشق
۱۳۸۸/۴/۱۴
2700
گل تنهای ترکمن
۱۳۸۸/۴/۱۴
2773
حق با کیست؟
۱۳۸۸/۴/۱۲
2229
بچه‌های آغزلی‌ اوبه
۱۳۸۸/۴/۱۲
2032
زیبا، مثل پنجه‌ی آفتاب
۱۳۸۸/۴/۱۱
1970
كمش دپه
۱۳۸۸/۳/۲۸
2695
تـابـوت
۱۳۸۸/۳/۱۲
1627
آی جان
۱۳۸۸/۳/۶
1964
بستنی
۱۳۸۸/۲/۳۱
2087
بی بی جان
۱۳۸۸/۲/۲۷
2251
کش
۱۳۸۸/۲/۲۶
1858
معلم
۱۳۸۸/۲/۲۴
1720
قودا چلیق
۱۳۸۸/۲/۲۴
2185
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
فروشگاه آنلاین صنایع دستی ترکمن

فروشگاه آنلاین سایراق به عنوان بخش فروشگاه سایت بایراق فعالیت خود آغاز نمود.


فروشگاه آنلاین چارقد، فرش، زیورآلات ترکمن سایراق

فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک

سایت فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک فعالیت خود را آغاز نمود. این سایت یکی از سایت های زیر مجموعه بایراق می باشد که با تلاش دوستان تصمیم به ایجاد فرهنگ لغت ترکمنی به فارسی و بالعکس گرفتیم که در حال تکمیل شدن می باشد.


www.SOZLUK.ir

آهنگ های پیشواز ترکمنی
برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.