ترکمن آدلری
ورود کاربر
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:


واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟
عضو شوید
SmartSection is developed by The SmartFactory (http://www.smartfactory.ca), a division of INBOX Solutions (http://inboxinternational.com)
قره گوز مال من است
نوشته شده توسط MatinGHezeljeh در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۸ (4443 بار خوانده شده)
دوستی آنها درست از همان شبی شروع شده بود كه زوزه ی سگ كوچولویی در فضای روستا طنین انداخت. تایماز اول چندان توجهی به آن نكرد و فكر كرد كه یكی از سگ های روستا است كه از جای دوری زوزه می كشد. اما یك بار و چند بار دیگر آن زوزه تكرار شد. زوزه ی دردناكی بود، زوزه ی سگ كوچولویی كه انگار درد می كشید یا احساس تنهایی و غریبی می كرد. تایماز نتوانست بی تفاوت بخوابد. دلش می خواست بداند كه این زوزه مال كدام سگ است و او برای چه می نالد. از خانه یك طبقه شان كه درش به سوی مغرب بود بیرون آمد و روی ایوان چوبی خانه رفت. تخته های ایوان زیر پایش صدا كردند. تایماز در میان تاریكی نگاهی به اطراف انداخت و ناگهان متوجه شد كه جلوی خانه دو طبقه همسایه كه درش رو به جنوب باز می شد سگ سفید كوچولویی می نالد. نورهایی كه از چراغ خانه ها به بیرون می جهیدند و قرص كامل ماه كه از بالای سر روستا نگاه می كرد، محیط را نیمه روشن كرده بودند و بر چهره زردگون تایماز نیز روشنایی می بخشیدند. تایماز كنار سگ كوچك رفت و نشست. سگ با دیدن او یك بار دیگر زوزه كرد انگار كه از تایماز كمك می خواست. سفیدی چشمان سیاه سگ را خون گرفته بود. طنابی دور گردنش بسته بود که یك سر آن به پایه ای كه جلوی خانه بود بسته شده بود. سگ به گردنش فشار می آورد و سرش را این ور و آن ور می زد تا خود را رها كند. تایماز خواست كمكش كند تا طناب را از گردنش درآورد اما با خود گفت كه نكند پسر همسایه اش «قلیچ» از این كار او ناراحت و عصبانی شود و برای همین دست نگه داشت. سگ نگاه ملتمسانه اش را به تایماز دوخته بود. تایماز دلش به حالش سوخت. با خودش گفت: نكند گرسنه شده باشد.
رفت به خانه شان و از سفره تكه ای نان برداشت. مادرش كه روی دار قالی مشغول قالیبافی بود، پرسید: این وقت شب كجا می روی؟
- می روم مقداری نان به سگ همسایه بدهم.
- سگ گازت نگیرد.
- نه مادر، سگ خیلی خوب و نازی است.
پدرش كه به گوشه ای لم داده بود و سیگار دود می كرد گفت: حلا سگها هم ناز شدند!
تایماز نزد سگ رفت و نان را تكه تكه جلوی او انداخت. سگ با حرص و ولع شروع به خوردن كرد. با عجله می خورد و دست تایماز را نگاه می كرد. گرسنگی و بی قراری از چشمانش می بارید. تایماز هم بی معطلی به او نان می داد. سگ چند بار كه خورد شروع به تكان دادن دمش كرد، انگار نانها بهش بد نچسبیده بودند. در آن حال قلیچ كه هم سن و سال تایماز بود و بیشتر از 13-12 سال نداشت، از خانه بیرون آمد و همین که تایماز را دید، با صدای خشن گفت: تو اینجا چكار میكنی؟
- دارم به سگتان نان می دهم.
- كی گفت به او نان بدهی! مگر صاحب ندارد؟
آخر گرسنه بود و زوزه می كشید، من هم دلم به حالش سوخت. معلوم بود كه بیچاره غذایی نخورده است.
- تو دلت به حال خودت بسوزد. اگر من به او غذا ندادم حتما دلیلی دارد، تو بی خود تو كار ما دخالت نكن. بهتره هر چه زودتر از اینجا بروی.
تایماز نگاهی عصبانی به چهره ی گندمگون و چشمان درشت او كرد. قلیچ هم نگاهش را به چشمای میشی تایماز دوخت و با صدای بلند گفت: گفتم از اینجا برو. و الا بابایم را خبر می كنم.
تایماز سرش را زیرانداخت و به طرف خانه شان راه افتاد. سگ هم خواست دنبال او برود، اما طناب دور گردنش مانع شد و ناله ی كوتاهی كرد و ایستاد. تایماز به بسترش رفت. اما تا نیمی از شب به زوزه های سگ گوش داد و خوابش نبرد.
روز بعد قلیچ تصمیم گرفته بود كه به خانه مادربزرگش در روستای پایین برود و چند روزی را در آنجا بماند. موقع رفتن رو به مادرش كه او را بدرقه می كرد گفت: مواظب باشید هیچ كس نباید به سگ من دست بزند. نگذارید كسی طنابش را باز كند.
مادرش با بی حوصلگی گفت: باشد تو هم با این سگت. اگر دوستش داری این را هم ببرش خانه ی مادربزرگ.
- نه آنجا موجب دردسر می شود.
- اینجا هم موجب دردسر ما می شود.
- می خواستید برایم بره بخرید تا سگ نیاورم.
- مگر پدرت پول اضافه دارد كه بره بخرد.
آن موقع تایماز هم روی ایوان خانه شان نشسته بود و حرفهای آنها را می شنید. قلیچ رفت. بعد از ظهر سگ كوچك باز هم شروع به زوزه كشیدن كرد. سگ خود را هی به این سو و آن سو می زد، تا طناب را پاره كند و راحت شود و گاه با دندانهایش طناب را می جوید اما فایده ای نداشت.آخر طناب محكمتر از این حرفها بود. تایماز مقداری استخوان را كه از غذای ظهرشان مانده بود برداشت و برد و یكی یكی جلوی دهان سگ گرفت. صدای سگ خوابید. او می پرید و استخوانها را از دست تایماز می قاپید و با حرص و ولع مشغول جویدن آنها می شد. بعد تایماز ظرف پلاستیكی را كه كنار سگ قرار داشت و خالی بود برداشت و برد و از آفتابه روی ایوان خانه شان آبی توی آن ریخت و آورد و جلوی سگ گذاشت. سگ با لذت آب خورد و چشمانش برق زد و برای تایماز دم تكان داد. تایماز دلش می خواست طناب گردن او را باز كند و او را برای بازی ببرد. دستش را به سوی طناب دراز كرد. در آن حال خانه قلیچ و اینها باز شد و مادر قلیچ قدم روی ایوان گذاشت. تایماز با صدای لرزانی گفت: خاله گوزل اگر اشكالی ندارد، طناب را باز كنم و ببرمش برای بازی. بعدا برمی گردانمش.
گوزل كه زن چاقی بود و چارقد گلدار بر سر و پیراهن گلدار بلند به تن داشت گفت: اشكالی ندارد، ولی بعدا به قلیچ نگو كه دعوایت می كند.
سپس مكثی كرد و گفت: والله این سگ با زوزه هایش سر ما را برده اگر جای دوری ببری، ما را هم از دستش راحت كردی.
تایماز و سگ كوچولو با هم به سوی چمنزار سرسبز دور روستا رفتند. سگ با اشتیاق دورادورش را نگاه می كرد، انگار از این كه به چنان صحرای فراخی پا گذاشته بود، احساس شادمانی می كرد. تایماز نگاهی به روی او كرد و گفت: راستی اسم تو چیست؟
سگ چشمان سیاهش را با مهربانی به چشم تایماز دوخت. تایماز گفت: معلوم است كه قلیچ اسمی هم برای تو انتخاب نكرده ... بگذار خودم یك اسم خوب انتخاب كنم.
تایماز لحظه ای با نگاهش سرو روی او را ورانداز كرد. سگ روی دو پای عقبش نشست و دمش را تكان داد و منتظر ماند که تایماز چه می كند. تایماز گفت: چه چشمان سیاهی داری! آها حالا پیدا كردم، قره گوز، قره گوز (چشم سیاه) بهتر از این نمی شود.
تایماز چند بار كلمه ی قره گوز را تكرار كرد و هر بار سگ به گوشهایش تكانی داد. تایماز در حالی كه می گفت: قره گوز، قره گوز، به سویی دوید. قره گوز هم دنبال او خیز برداشت. هر لحظه كه می گذشت هر ساعت و روزی كه می گذشت آنها بیشتر به هم انس می گرفتند. سگ خیلی زود به تایماز عادت كرد و حالا هرگز دلش نمی خواست از او دور شود. حتی شبها كه تایماز به خانه شان می رفت، به دنبال او پارس می كرد كه نرود. تایماز برمی گشت و استخوان و جام آبی جلوی او می گذاشت و می رفت كه بخوابد. سگ هم جلوی ایوان آنها می خوابید و منتظر می ماند كه صبح سر برسد تا دوباره بتواند با تایماز بازی كند. قره گوز، تایماز را خیلی دوست داشت و تا به حال آدم خوبی مثل او ندیده بود. خیلی از بچه ها را دیده بود كه به سویش سنگ پرتاپ می كردند، لگدش می زدند و یا برایش شكلك در می آوردند اما تایماز با همه ی آنها فرق می كرد. او فقط مهربانی می كرد و قره گوز همین را می خواست. تایماز و قره گوز هر روز با هم به دشت می رفتند. تایماز خنده كنان فرار می كرد و قره گوز به دنبال او می دوید و وقتی به تایماز می رسید دندانش را به پای او می زد و زود پس می كشید. یعنی نشان می داد كه اگر بخواهم می توانم گازت بگیرم، اما خودم این كار را نمی كنم. تایماز تكه پارچه ای را جلوی دهان او می گرفت . قره گوز می خواست پارچه را گاز بزند كه تایماز آن را پس می كشید. گاه قره گوز دو پایش را بالا می آورد و پارچه را می می قاپید و فرار می كرد. حالا تایماز به دنبال او می دوید. گاه تایماز بین بوته ها قایم می شد و قره گوز بو می كشید و پیدایش می كرد و خودش را به روی تایماز می انداخت و تایماز او را بغل می كرد و با هم روی چمن ها غلت می خوردند. یك بار مشغول كشتی گرفتن بودند كه چیز سفیدی از بین بوته ها بلند شد و شروع به فرار كرد. خوب كه نگاه كردند متوجه شدند كه خرگوش سفید رنگی بوده است. قره گوز زود از تایماز فاصله گرفت و می رفت به خرگوش نزدیك شد که تایماز فریاد زد که برگردد.
یك روز قره گوز و تایماز در روستا قدم بر می داشتند كه ناگهان سگی قوی هیكل و ابلق با سرعت به سوی آنها هجوم آورد. قره گوز همین كه متوجه شد خود را جلوی تایماز قرار داد. تا او را از گزند سگ در امان نگه دارد. سگ قوی هیكل نزدیك شد و قره گوز هم چند قدم جلو تر رفت. سگ خیز بلندی برداشت. قره گوز هم مقابل او خیز برداشت اما پاهای سگ بسیار قوی تر و بزرگتر از قره گوز بودند و او را به زمین انداختند. سگ روی قره گوز قرار گرفت و از گردن او گاز گرفت. قره گوز زوزه ای كرد و تکان شدیدی به خود داد و هیكل كوچك خود را از زیر سگ بیرون كشید و چرخشی زد و از پای سگ گاز گرفت. سگ هم به گردن خود چرخشی داد و دوباره كمر قره گوز را گرفت. گرد و خاكی بلند شد و صدای نعره و ناله دو سگ در روستا پیچید. تایماز می دید كه جثه قره گوز بسیار كوچكتر از آن سگ ابلق است و اگر معطل كند زیر چنگ و دندان او له خواهد شد. او چوبی را كه كناری افتاده بود برداشت و دادی زد و به سگ حمله كرد. چند ضربه محكم به كمر سگ كوبید. سگ نعره ای زد و پا به فرا گذاشت. قره گوز كه متوجه فرار سگ شد دوری گرفت و به دنبال او دوید تا حسابش را كف دستش بگذارد، اما تایماز از پشت سرش داد زد: آهای قره گوز برگرد! زورت به او نمی رسد، بیا برویم.
قره گوز برگشت. هر چند كه كمر و گردنش به شدت درد می كرد و خونی شده بود، اما احساس شكست نمی كرد و دلش می خواست سگ را تنبیه كند. تایماز گفت: بزرگتر كه شدی حسابش را می رسی! حالا بیا برویم.
تایماز سگ را جلوی خانه شان برد و زخمهایش را با پارچه ای پاك كرد و بست. اما قره گوز تحمل پارچه بسته را به دور بدنش نداشت و زود آنها را از بدنش جدا كرد. قره گوز دو سه روز درد كشید و بعد كاملا آن را فراموش كرد. شبها تایماز كیسه ای جلوی خانه شان می انداخت و قره گوز روی آن می خوابید. آنها قلیچ را كاملا فراموش كرده بودند و یادشان رفته بود كه یك روز او برمی گردد.
یك شب تایماز با پدر و مادرش سر سفره نشسته و مشغول خوردن چكدیرمه بود. تصمیم داشت كه استخوان های پس مانده غذا را بعد از شام ببرد و به قره گوز بدهد. در آن حال ناگهان زوزه بلند و دردناك و سپس پارس محكم قره گوز را شنید. تایماز سراسیمه به سوی در رفت. پدرش گفت: كجا می روی؟! بشین غذایت را بخور!
مادرش گفت: نمی دانم این سگ از كجا پیدایش شد، شب و روزش شده قره گوز! تایماز از اتاق بیرون رفت و یكهو قلیچ را دید كه طنابی دور گردن قره گوز انداخته او را به دنبال خود می كشید. قره گوز زور می زد كه گردنش را از حلقه طناب بیرون بكشد و با خشونت به طرف قلیچ پارس می كرد اما فایده ای نداشت.
تایماز گفت: كجا می بریش، ولش كن! قلیچ نگاه خشونت باری به تایماز كرد و گفت: كی گفت سگ مرا به اینجا بیاوری!، خجالت نمی كشی؟!
تایماز قدمی جلوتر برداشت و گفت: ولی قره گوز دیگر مال من است. او به من عادت كرده.
- به به حالا صاحبش هم شده ای، پس ما كه زحمت كشیدیم و آوردیمش اینجا چی؟ ببین اگر یك بار دیگر به سگ من دست بزنی من می دانم و تو.
و قره گوز را كشان كشان با خود برد. تایماز هم به دنبالشان رفت. تایماز نمی دانست چكار كند. از سویی می دانست كه صاحب اصلی آن قلیچ است كه او را به آنجا آورده و از سوی دیگر، كاملا به قره گوز انس گرفته بود. قره گوز هم او را دوست داشت، چون تایماز او را به طناب نمی بست. كتكش نمی زد. آب و عذای كافی می داد. سرش را نوازش می كرد. همبازی اش می شد و ... ولی قلیچ فقط بلد بود او را به جایی ببندد و سرش داد بزند. آب و غذایش را به موقع نمی داد و عصبی و ناراحتش می كرد. قره گوز دلش می خواست طناب را بجود و همه را گاز بگیرد و عقده دلش را خالی كند. قلیچ باز هم او را بست. تایماز گفت: این کارت درست نیست. اینجوری سگ دیوانه می شود.
- اتفاقا من هم همین را می خواهم. می خواهم یك سگ دیوانه داشته باشم. آن وقت هیچ کسی جرئت نمی کند بدون اجازه به خانه مان نزدیك شود حتی تو! سگ باید درنده و شجاع باشد.
- ولی همین طوری هم می شود یك سگ شجاع تربیت كرد. حتما لازم نیست او را ببندی.
- اگر نبندیش لوس و ننر می شود. اصلا این حرفها به تو چه! تو چكار به سگ من داری مگر توی دنیا سگ كم بود كه پیله كردی به سگ من. من خودم این توله را از میان آت و اشغالها پیدا كردم و آوردم. حالا تو می خواهی صاحب یك توله سگ حاضر و آماده باشی!
- ولی قره گوز مرا دوست دارد ببین.
و بعد رو به قره گوز كرد و گفت: قره گوز بیا! قره گوز خیزی به سوی تایماز برداشت ولی طناب دور گردنش او را پس كشید. قلیچ گفت: قره گوز دیگر چیست؟ كی این اسم را رویش گذاشته.
- من گذاشتم.
- تو غلط كردی.
- آخر سگ باید اسم داشته باشد.
اسمش را من قبلا گذاشتم اسمش پلنگ است.
بعد رو به قره گوز كرد و گفت: پلنگ... پلنگ...
اما قره گوز توجهی به او نكرد. تایماز گفت: قره گوز... قره گوز!
قره گوز صدای خفه و عاجزانه ای از بینی اش بیرون داد و قدمی به سوی تایماز برداشت ولی باز طناب مانعش شد. قلیچ دوباره با صدای محكمی گفت: پلنگ... آهای پلنگ.... بیا پیش من! ولی قره گوز با خشم به سوی او پارس كرد. قلیچ عصبانی شد و لگد محمكی به دهان او زد. سگ ناله ی بلند كرد و دور خود پیچید. تایماز با صدای محكمی گفت: چرا می زنیش!
- خوب می كنم. می خواهم بكشمش به تو چه!
و یك لگد دیگر به كمرش زد. تایماز با خشم جلو رفت و از یقه قلیچ چسبید و تكان شدیدی داد و قلیچ هم یقه تایماز را چسبید و بعد یقه ی هم را بالا كشیدند. آنها هم قد بودند. فقط بدن تایماز نسبت به قلیچ كمی باریكتر بود. در آن حال در چوبی خانه ی قلیچ و اینها باز شد و مادر قلیچ پا روی ایوان گذاشت و با دلهره گفت: شما چه مرگتان شده؟
قلیچ گفت: مادر این تایماز مزاحم سگ من می شود.
تایماز گفت: نه خاله گوزل، من مزاحم نمی شوم، این خودش سگ بیچاره را می زند.
- حالا یقه همدیگر را ول كنید. خجالت نمی كشید دو تا همسایه با هم دعوا كنید؟!
بعد با صدای محكمی گفت: ول كنید!
دست هر دو شل شد و یقه ی همدیگر را رها كردند. گوزل با صدای آرام تری گفت: تایماز جان، پسرم، برو خانه خودتان، این سگ مال قلیچ است. درست نیست تو كارش دخالت كنی.
تایماز نمی دانست چه جوابی بدهد. لحظه ای مات و مبهوت ماند و بعد سرش را زیر انداخت و برگشت. قره گوز هم خواست دنبال تایماز برود اما باز طناب مانعش شد. تایماز به خانه شان رفت و بالشی گرفت و آن را به دیوار تكیه داد و لم داد و غرق در ماتم شد. پدرش كه كنار سماور نشسته بود و چای می خورد گفت: چی شده، كشتی ات غرق شده؟
تایماز جوابی نداد. مادرش گفت: این بچه از كودكی دل نازك و عاطفی بود، مثل اینكه برای آن سگ ناراحت است. پدر گفت: اگر دلت سگ می خواهد، من برایت سگ می آورم، اینكه ناراحتی ندارد.
تایماز بی آنكه حرفی بزند سرش را به علامت نه تكان داد. تایماز فقط قره گوز را دوست داشت. به او عادت كرده بود و دلش می خواست كه او مال خودش باشد. دلش به حالش می سوخت. آخر چرا قره گوز می بایست گردن بسته و اسیر باشد؟ چرا نمی بایست با نشاط و شادمانه جست و خیز كند؟ آخر خشن و دیوانه وار رفتار کردن یک سگ چه دردی را درمان می كرد؟ توی همین فكرها بود كه صدای پارس قره گوز را از نزدیك شنید. انگار دم در خانه شان آمده بود. تایماز از جا پرید و در را باز كرد. قره گوز روی ایوان خانه، درست روبروی در اتاق آمده بود و نزدیك بود كه با باز شدن در تو بیاید. اما تایماز خودش سریع بیرون رفت و مانع ورود او شد. سگ دو پایش را بالا انداخت و پیراهن تایماز را چسبید و در حالی كه نفس نفس می زد نگاه ملتمسانه ای به روی تایماز انداخت. با نگاهش از تایماز می خواست كه نگذارد قلیچ او را با خودش ببرد. تایماز كه متوجه منظور سگ شده بود، سرش را نوازش كرد و گفت: چكار كنم قره گوز، كاری از دست من ساخته نیست.
در همان حال چشم تایماز به قلیچ خورد كه چوب به دست به سوی آنها می آمد. قلیچ به نزدیك آنها رسید، قره گوز خودش را پشت تایماز قایم كرد. قلیچ روی ایوان تایماز و اینها آمد و چوب را بلند كرد كه قره گوز را بزند. تایماز مچ دست او را گرفت و مانعش شد و گفت: چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
- به تو ربطی ندارد، سگ خودم است. ولم كن.
- نه نمی گذارم بزنی.
و باز دست به یقه شدند.
در آن حال پدر و مادر تایماز كه صدای آنان را شنیده بودند از خانه بیرون آمدند و با دیدن آنها حیرت كردند و گفتند: چكار دارید می كنید؟!
قلیچ گفت: تایماز نمی گذارد سگم را بیرم.
پدر تایماز جلوتر آمد و آنها را از هم جدا كرد و گفت: تایماز تو چكار به سگ او داری. دنیا پر از سگ است. یكی دیگر برایت می آورم.
تایماز با چشمانی اشك آلود گفت: نه سگ دیگر نمی خواهم، همین را می خواهم.
پدر گفت: پاك دیوانه شده! تا حالا عاشق اسب خیلی دیده بودم و لی عاشق سگ ندیده بودم. و بعد دست تایماز را كشید و گفت: بیا برویم خانه.
در آن حال قلیچ با چوب دستی اش ضربه محكمی به كمر سگ زد. سگ از درد به خود پیچید و ناله ی بلندی كرد و عاجزانه چشم به تایماز دوخت. تایماز داد زد: چرا می زنیش؟
قلیچ گفت: سگ خودم است به تو چه! حالا كجایش را دیده ای. اگر یك بار دیگر به اینجا بیاید می كشمش، به خدا می كشمش.
و با چوب سگ را دنبال كرد. سگ ابتدا پایش را بلند كرد تا با قلیچ مبارزه كند، اما وقتی كه دید طاقت ضربات چوب او را ندارد پا به فرار گذاشت. پدر به زور تایماز را توی خانه برد. تایماز با چشمان اشك بار در كناری نشست. قلیچ جای پاره ی طناب را گره زد و دوباره سگ را بست.
روز بعد دمدمه غروب بود که پدر تایماز او را فرستاد تا از دكانی كه در آن سوی روستا بود سیگار بیاورد. تایماز در حین رفتن نگاهی به سوی قره گوز انداخت. قره گوز سرش را روی دوپایش گذاشته خوابش برده بود. انگار از بس كه خودش را این سو و آن سو زده بود، دیگر خسته شده بود. تایماز از آنجا دور شد. مدتی بعد سگ بیدار شد و به یاد تایماز افتاد. دلش می خواست او را ببیند. اما طناب ولش نمی كرد. تصمیم گرفت جای پاره و گره خورده طناب را بجود. آنقدر دندان تیزش را به روی آن كشید كه بالاخره گره باز شد و قره گوز باهیجان به سوی خانه ی تایماز دوید و مقابل آن ایستاد و شروع كرد به پارس كردن. ولی هر چه پارس كرد خبری از تایماز نشد. بالاخره خسته شد و تصمیم گرفت كه همانجا بخوابد تا تایماز خودش سر برسد. خورشید رو به غروب رفت و تاریكی روستا را فرا گرفت.
در آن حال قلیچ که برای بازی پیش دوستانش رفته بود برگشت و متوجه شد كه سگ باز طنابش را پاره كرده و سر جایش نیست. نگاهی به سوی خانه ی تایماز كرد و دید كه سگ جلوی خانه ی آنها خوابیده است. خون قلیچ به جوش آمد و گفت: این دفعه دیگر از او نمی گذرم. حالا دیگر می كشمش.
چوب محكمی را كه روی ایوان خانه شان بود برداشت و به طرف سگ رفت. ابتدا خواست همانجا با چوب بزندش، اما بعد فكر كرد كه با این کار تایماز و پدر و مادرش متوجه ی ناله ی سگ می شوند و جلوی او را می گیرند. برای همین تصمیم گرفت كه سگ را به جای خلوتی در بیرون از روستا ببرد و كارش را تمام كند. از سر طناب پاره شده ی سگ گرفت و او را به دنبال خود كشید. سگ هر چه مقاومت می كرد زورش نمی رسید . قلیچ او را كشان كشان به بیرون از روستا میان دشت برد.
سر طناب پاره ی سگ را به پایه ی بوته ای بست و چوب را بالا آورد و ضربه ای به كمر سگ زد. سگ ناله ای كرد. ناله اش در دشت پیچید. درد تمام وجودش را فرا گرفت. با خشم حمله ای به سوی قلیچ كرد. قلیچ خود را عقب كشید و باز چوب را بالا برد و فرود آورد این بار سگ نیز جا خالی داد. سگ با تمام قدرت طناب را كشید كه بگریزد. در آن حال یك ضربه ی دیگری به پای سگ فرود آمد. سگ باز ناله ی بلندی كرد.
تایماز از دكان برمی گشت كه ناله ی سگ را شنید. دوان دوان خود را به كنار خانه شان رساند، اما دید خبری از سگ نیست. دلش شور زد. زود حدس زد كه قلیچ او را برده است. یك بار دیگر ناله ی سگ را از دور شنید و به سمت صدا دوید. از روستا گذشت و خود را به چمنزار زد و دیری نپایید كه قلیچ و قره گوز را از دور دید. قلیچ با چوب قره گوز را می زد و قره گوز خود را به این سو و آن سو می كشید كه راه گریزی پیدا كند و گاه به سوی قلیچ حمله ور می شد كه از خود دفاع كند و هر بار ضربه ی چوب به بدن نحیفش می خورد از درد به خود می پیچید. كمرش سخت می سوخت و پایش می لنگید. حالا به زور خودش را روی پا نگه می داشت. تمام وجودش می لرزید. خون از دماغش سرازیر می شد و سخت له له می زد و نزدیك بود كه از پا بیفتد. ضربه ی دیگری كه بر كمرش خورد او را كاملا نقش بر زمین كرد. دیگر رمق و توان برخاستن نداشت. و چشمانش تار می رفت و دنیا دور سرش می چرخید. قلیچ دست بردار نبود و تا وقتی كه شاهد مرگ سگ نباشد نمی خواست دست از زدن او بكشد. این بار می خواست ضربه ی محكم تری به سر و مخ سگ وارد كند تا كارش تمام شود. وقتی كه چوب را بالا برد دیگر نتوانست آن را پایین آورد. نگاه كه كرد دستی را دید كه چوب را گرفته است و در آن حال مشتی بر روی چشمش فرود آمد و از درد آهی كشید و بر زمین افتاد. تایماز خود را به روی آن انداخت. روی سینه اش نشست و چند مشت دیگر به شكمش زد. قلیچ باز از درد داد كشید. سگ سرش را آرام بلند كرد و با دیدن تایماز جان تازه ای گرفت و به زور خود را روی پا بلند كرد و چشمان قرمز و پر خونش را به آنها دوخت تایماز و قلیچ در خاك غلطیدند. هر یك می خواست خود را روی دیگری بكشد. لحظه ای بعد قلیچ كه قوی هیكل تر بود توانست تایماز را به زیر خود بگیرد اما قلیچ نمی دانست كه پای او در دسترس قره گوز است. قره گوز به زور پای خود را به پای او نزدیك كرد و گاز محكمی گرفت و تمام عقده های دلش را به پای او خالی كرد. قلیچ فریاد دردمندانه ای كشید كه طنین آن در دشت پیچید و در حالی كه ناله می كرد در خاك غلت خورد. تایماز بلند شد و طناب قره گوز را از پای بوته باز كرد و وقتی متوجه لنگیدن سگ شد او را بغل كرد و با خود برد. تایماز اول نمی دانست كجا برود. می دانست كه اگر به خانه شان برود، قلیچ پشت سرشان خواهد رسید و شاید حالا پدر و مادرش هم می آمدند و داد و بیداد می كردند و او را به باد كتك می گرفتند. برای همین تصمیم گرفت كه امشب پیش یكی از دوستانش برود و تا صبح پیش او بماند. تا بعدا چه پیش می آید. تایماز به سمت خانه ی آنها دوید. دوستش حمید با دیدن تایماز و سگ حیرت كرد و پرسید: این دیگر چه وضعی است؟ چی شده؟
و تایماز ماجرا را از سیر تا پیاز برای او تعریف كرد، حمید آنها را به كلبه شان هدایت كرد تا پدر و مادرش متوجه نشوند و دعوا نكنند. تایماز و حمید توی كومه كاهگلی كه مقابل خانه حمید و اینها بود رفتند. نیمی از كومه را بسته های كاه گرفته بود كه در میان تاریكی به زور دیده می شدند. آنها مقداری كاه روی زمین ریختند و قره گوز را روی آن خواباندند. قره گوز در حالی كه له له می زد و قلبش به شدت می تپید، روی كاه دراز كشید و در میان تاریكی چشمانش را به تایماز دوخت. دلش می خواست بداند كه او چه می گوید.
حمید گفت: حالا كه دعوا هم كرده اید، قلیچ دیگر دست از این سگ برنمی دارد او خیلی كله شق است. من می شناسمش.
تایماز گفت: می گویی چكار كنم؟
- بهتر است از اینجا دورش كنی.
- ببرمش كجا؟
- یك جا كه قلیچ نبیندش.
- آخر من كه جایی را ندارم.
- ببرش خانه ی پدربزرگت.
- روستای بالا؟
- آره چه اشكالی داره. هر وقت كه دلت خواست می روی و می بینیش.
- ولی این جوری كه هر روز نمی توانم ببینمش.
به هر حال بهتر از این است كه كشته شود. به این صورت حتما قلیچ او را می كشد.
تایماز نگاهی به قره گوز كرد. حالا چشمانش به تاریكی عادت كرده بود. قره گوز متوجه نگاه او شد و سرش را كمی بلند كرد. انگار به تایماز می گفت: چه می خواهی بگویی؟
شب هنگام قلیچ با چشمان اشك آلود و پای لنگان وارد خانه شان شد. مادرش با دیدن وضع و حال او رنگ رویش پرید و گفت: چه بلایی سرت آمده.
پدر هم با حیرت پرسید: چی شده قلیچ؟
قلیچ در حالی كه اشك می ریخت گفت: دعوایم شد.
- با كی؟
- تایماز
پایت چی شده؟
- سگ گاز گرفت.
مادر گفت: خاك برسرت!
و بعد رو به شوهرش كرد و گفت: ببین تایماز كار را به كجا رسانده. حسابش را كف دستش می گذارم بیا برویم.
او جلو افتاد. قلیچ و شوهرش مراد آقا هم به دنبالش. آنها در خانه ی مرگن را كوبیدند. مرگن و همسرش مارال بیرون آمدند. گوزل با داد و بیداد از تایماز شكایت كرد و ماجرا را گفت: مرگن آقا و مارال سر به زیر انداختند. آنها جوابی نداشتند كه بدهند. مراد آقا گفت: مرگن، شما همسایه منی و من احترامت را بجای آوردم. اما پسرت دیگر شورش را درآورده، ما دیگر نمی توانیم تحمل كنیم.
مرگن با صدای آهسته ای گفت: شرمنده ات هستم همسایه. خانه كه آمد خودم می دانم چكار كنم. قلیچ گفت: من آن سگ را می كشم.

تایماز و قره گوز زیر آفتاب گرم تابستان، به روستای بالا رسیدند. عرق از سر و روی تایماز می بارید. پدر بزرگ خانه ای دو اتاقه با یک آشپزخانه داشت. کنار خانه اتاقک کاهگلی کوچکی وجود داشت که کارگاه پدربزرگ بود. پدربزرگ توی آن می نشست و کلاههای پشمی ترکمنی می دوخت. چرم را از گوسفندان خودش می گرفت. پدربزرگ در حیاط خانه اش آغلی هم داشت که گوسفندانش را در آن نگه می داشت. آن روز وقتی تایماز وارد حیاط پدربزرگ شد، او مثل همیشه مشغول کلاهدوزی توی کارگاهش بود. پدربزرگ ریش سفید بلندی داشت. کلاه پشمی به سرش بود و کت کرمی بلندی به تن داشت. او مشغول دوخت و دوز بود که تایماز سلام محکمی کرد. پدربزرگ سرش را بالا آورد و با کنجکاوی به درگاه گارگاه چشم دوخت و تایماز را دید که سرورویش پر از عرق و چهره اش زیر گرما مثل لبو قرمز شده بود. پدربزرگ گفت: ببینم کی آمده، تایماز جان این توئی؟!
- بله پدربزرگ خودمم.
- بیا تو پسرجان، دست بده ببینم.
پدربزرگ با نوه اش سلام کرد و روی او را بوسید و پرسید:تنها آمدی؟
- نه.
- با مادرت آمدی؟
- نه با قره گوز آمدم.
- قره گوز کی است؟
- آها آنجاست.
و به سمت در اشاره کرد. قره گوز دمش را تکان می داد و با هیجان پدربزرگ را نگاه می کرد.
- پس با سگت آمدی؟ آها...قره گوز ... اسم خوبی است... خب چرا رنگ رویت پریده؟ پدربزرگ که این حرف را زد بغض گلوی تایماز را گرفت و گفت: پدربزرگ قره گوز را آوردم که برایم نگهش داری.
- من نگهش دارم؟ برای چی؟
- می خواهند بکشندش.
- کی؟
تایماز کنار پدربزرگ نشست و ماجرا را از اول تا آخر تعریف کرد. پدربزرگ گفت: خب، ببینم چی می شود؟ فعلا برو خانه به مادربزرگ سلام کن و بنشین چای بخور من هم الان می آیم.
تایماز توی خانه رفت و سلام کرد. مادربزرگ مشغول نخ ریسی بود او سرش را بلند کرد و از پشت عینکش با دقت نگاه کرد و گفت: اگر اشتباه نکنم پسر خودم است.
و آغوشش را باز کرد. تایماز توی بغل مادربزرگ رفت. مادربزرگ چهره ی پرچین و چروکی داشت و موهای سفیدش از زیر چارقدش بیرون می زد. چهره ی مهربانش آرامشی به تایماز می داد. مادربزرگ حال و احوالپرسی گرمی با او کرد و بعد سماور را روشن کرد که چای بگذارد. مادربزرگ سفره را پهن کرد و نان ترکمنی گرم و نرم از توی سبد برداشت و روی سفره گذاشت و گفت: بیا بخور حتما گرسنه ای؟ تایماز پاره ای نان برداشت. نیمی از آن را خورد و نیمی را برد بیرون و چند تکه کرد و جلوی قره گوز انداخت. قره گوز با شتاب مشغول خوردن شد. تایماز برگشت و کنار سفره نشست. مادربزرگ گفت: پس سگ دار هم شده ای؟ مردم گوسفندچرانی می کنند، تو سگ چرانی می کنی ها؟
و خندید. پدربزرگ هم آمد و سر سفره نشست و مشغول خوردن چای شدند. پدربزرگ گفت: حالا چرا برای خودت دردسر خریدی. می رفتی برای خودت یک سگ دیگر پیدا می کردی.
پدربزرگ من فقط همین سگ را دوست دارم. ما به هم عادت کردیم.
- ولی صاحبش یک نفر دیگر است بدون رضایت او که نمی شود.
- پدربزرگ حالا از این حرفها گذشته. اگر برگردانمش قلیچ سگ را می کشد.
عجب!...
پدربزرگ به فکر فرو رفت و پس از لحظاتی گفت: خب باشد نگهش می دارم. به هر حال صاحب اصلی این سگ خدا است. خدا به او جان داده و کسی هم حق ندارد جانش را بگیرد. مگر این که زنده ماندش خطرساز باشد.
رنگ روی تایماز باز شد. گفت: خیلی ممنونم پدربزرگ.
پدربزرگ موی تایماز را نوازش کرد و گفت: چکارش می شود کرد، آخر تنها نوه ام هستی. اما تو باید قول بدهی که به کسی نگویی که سگ اینجاست. کاری نکن که از دست من هم ناراحت شوند.
- قول می دهم.
- راستی پدربزرگ کی می آیی با ما زندگی گنی.
- هنوز زود است هر وقت که پیرو از کار افتاده شدیم می آییم.
- اگر تو پیشم باشی خیلی کمکم می کنی.
پدربزرگ، قره گوز خیلی به من عادت کرده. اگر من راه بیفتم بروم او هم دنبال من می آید. باید دور از چشم او بروم.
تو خیالت راحت باشد. من خودم یک جایی می بندمش که اصلا نتواند رفتن تو را ببیند.
تایماز با دلهره پرسید: پدربزرگ می خواهی ببندیش!
پدربزرگ قهقهه کوتاهی کرد و گفت: موقتی می بندمش. هر وقت که رفتی بازش می کنم و به او آب و غذا می دهم که به ما کاملا عادت کند.
آن روز تایماز در خانه ی پدربزرگ ماند. روز بعد آماده رفتن شد. پدربزرگ طنابی دور گردن قره گوز انداخت. قره گوز دوپایش را این سو و آن سو زد و تکان شدیدی به سرش داد تا طناب را از گردنش بیرون بیاورد. ولی موفق نشد. پدربزرگ حلقه ی دور گردن او را محمکتر کرد و سگ را کشید تا به پشت خانه ببرد اما سگ چشم به تایماز دوخت و ناله ی خفیفی کرد و پاهایش را به زمین چسباند و حرکتی نکرد. پدربزرگ گفت: بیا قره گوز.
قره گوز تکانی نخورد و زوزه ی بلندی کشید، او فهمیده بود که خبر بدی هست و پدربزرگ می خواهد او را از تایماز جدا کند. پدربزرگ با صدای محکمی گفت: هی بیا!
قره گوز سرش را به زمین انداخت و تکانی نخورد. پدربزرگ طناب را محکمتر کشید. قره گوز در حالی که سرش به خاک ساییده می شد، جلو رفت. دل تایماز به حالش سوخت و رو به پدربزرگ کرد و گفت: بگذار من ببرمش.
و سر طناب را گرفت و گفت: بیا قره گوز.
قره گوز دنبال او راه افتاد. پدربزرگ سر طناب را به نرده پشت پنجره بست. تایماز کنار قره گوز نشست و موی سرش را نوازش کرد و گفت: قره گوز مرا ببخش. من نمی خواستم این جا بگذارمت ولی غیر از این چاره ای نیست.
پدربزرگ گفت: من یک سگ چوپان از او می سازم. اتفاقا گوسفندهای من به یک نگهبان هم احتیاج دارند.
تایماز گفت: من هر چند روز می آیم پیشت. فعلا خداحافظ!

قره گوز که انگار می دانست تایماز ترکش خواهد کرد، بی تابی می کرد و آرام و قرار نداشت. او ناله خفیفی کرد و خود را با طناب به این سو و آن سو کشید. تایماز آرام آرام عقب عقب رفت تا از او دور شود. سگ خواست به سوی او بدود اما طناب مانعش شد. دو پایش را بالا آورد تا به سوی تایماز بجهد اما باز طناب نگذاشت. قره گوز یکی دوبار پارس کرد و بعد زوزه ی بلندی کشید. زوزه اش خیلی درناک و غریبانه بود. انگار از ته دلش گریه می کرد. او فهمیده بود که تایماز می خواهد تنهایش بگذارد و بی آنکه صدایش را ببرد شروع به ناله کرد . ناله اش دل تایماز را لرزاند. تایماز که تا آن لحظه خود را محکم نگه داشته بود، احساس ضعف کرد و چشمش سوخت. او هم دلش نمی خواست از قره گوز جدا شود. قره گوز تنها دوست و همبازیش شده بود. یاد روزهایی افتاد که با هم در دشت سبز می دویدند. یاد روزی که با سگ قوی هیکل دعوایشان شده بود و دنبال کردنها و فرارکردنهایشان. دلش فشرد و بی اختیار اشک ریخت. در آن حال مادربزرگ هم رسید و با دیدن اشک تایماز گفت: خدا صبرت بده پسرم تو از اول کودکی خیلی دل نازک بودی. پدربزرگ یک بار به سگ که بی تابی می کرد و یک بار به تایماز که اشک می ریخت نگاه کرد و سری تکان داد و گفت: توی هفتاد سال عمرم این شکلیش را ندیده بودم و دست تایماز را گرفت و گفت: برویم تایماز از ماشین عقب می مانی، انشاالله هر چند روز می آیی و می بینیش.
پدربزرگ تایماز را با خود برد. صدای ناله ی سگ اوج گرفت. قطرات اشک تایماز بی امان سرازیر می شد. تایماز حتی موقعی که سوار مینی بوس شد و راه افتاد یادش رفت که با پدربزرگ خداحافظی کند. صدای سگ یک لحظه هم از گوشش نمی رفت. احساس غریبی به او دست داه بود، دیگر دلخوشی ای توی روستایشان نداشت و دلش نمی خواست به آنجا برود. اما مجبور بود و ماشین بی اختیار او را با خود می برد.
تایماز ظهر هنگام جلوی خانه شان رسید همان موقع پدرش هم بیل به دست از سر زمین برمی گشت. او با دیدن تایماز قدمهای تندی برداشت و گفت: ها، بالاخره برگشتی؟!
تایماز پشت سرش را نگاه کرد و پدر را در چند قدمی خود دید و رنگ و رویش پرید. پدر آمد و گوش تایماز را گرفت و گفت: کجا بودی؟ با این بیل می زنم رو سرت خردت کنم.
و بیل را بالا آورد. تایماز نمی توانست جوابی بدهد. دلش نمی خواست جای قره گوز را به او بگوید. پدر دوباره با عصبانیت پرسید: گفتم کجا بودی؟
در آن حال در خانه باز شد و مادر تایماز سراسیمه بیرون آمد و گفت: تایماز جان برگشتی؟
و به سرعت آمد و تایماز را بغل کرد. گوش تایماز هنوز در دست پدرش بود مادر رو به او کرد و گفت: ولش کن!
پدر گوش تایماز را رها کرد اما نگاه خشمگینش را از روی او بر نمی داشت. مادر پرسید: پسرم کجا رفته بودی؟ خیلی نگرانت شدیم. کل روستا را گشتیم که پیدات کنیم. امروز می خواستیم حتی به خانه ی پدربزرگت هم برویم.
روی تایماز سرخ شد. نمی دانست چه بگوید. بالاخره گفت: دنبال قره گوز رفته بودم. او فرار کرد و رفت. من هم دنبالش بودم که پیدایش کنم.
- چی؟!
- قلیچ می خواست قره گوز را بکشد. او هم پای قلیچ را گاز گرفت و فرار کرد و رفت.
پدر گفت: حتما با تو فرار کرده.
نه اولش با من بود، ولی بعد نمی دانم کجا رفت.
پدر باز گوش تایماز را چسبید و به طرف خود کشید و گفت: بیا ببینم.
مادر گفت: چکارش داری؟
- تو کارت نباشد ... بیا ببینم.
و تایماز را کشان کشان جلوی خانه ی مراد آقا برد و داد زد: آهای مراد آقا!
مراد آقا و به دنبال او زنش و قلیچ بیرون آمدند. مچ پای قلیچ بسته شده بود و کمی می لنگید.
مرگن گفت: این تایماز است که برگشته. می دهمش دست تو و قلیچ. هر جور که خواستید تنبیهش کنید.
مراد آقا لحظه ای به تایماز خیره شد. دل تایماز هری ریخت. خروسی از نزدیک قوقولی- قوقولی بلندی سر داد. الاغی از دور دست عرعر کرد. مراد آقا گفت: می گویی ما چکارش کنیم. همان موقع سخت عصبانی شده بودیم. ولی حالا گذشت دیگر.
- به هر حال شما باید ما ببخشید یا تنبیهش کنید.
- ببخشید متان مرگن آقا، فقط خدا کند دیگر از این اتفاق ها نیفتد.
قلیچ قدمی به جلو گذاشت و گفت: ولی من سگم را می خواهم.
تایماز سرش را زیر انداخت. قلیچ دوباره پرسید: سگ من کجاست؟
مرگن جواب داد: می گوید سگ فرار کرده و رفته، معلوم نیست کجاست.
مرادآقا گفت: تو هم که با این سگت شورش را درآوردی. پایت را گاز گرفته آن وقت باز سگ می خواهی.
قلیچ گفت: تایماز مجبورش کرد که گاز بگیرد. تایماز گفت: نه مراد آقا، به خدا من باعث نشدم. این می خواست قره گوز را بکشد با چوب به جانش افتاده بود. سگ هم او را گاز گرفت.
مرادآقا خم به ابرویش آورد. گفت: راست می گوید؟
- من که گفته بودم می کشمش!
پدر داد محکمی زد و گفت: تو غلط کردی که گفتی. مگر تو به او جان دادی که بخواهی جانش را بگیری.
قلیچ گفت: سگ مال خودم است.
مرادآقا جواب داد: سگ مال هیچ کس نیست. فقط مال خودش است. هر جا که دوست دارد باید برود. تو هم دیگر حرف این سگ را نزن که دمار از روزگارت درمی آورم. برو تو، برو خانه. قلیچ بغض کرد و مات و مبهوت ماند. مراد آقا داد زد: گفتم برو خانه.
قلیچ با قدمهای سست به سوی خانه رفت. مرادآقا رو کرد به مرگن و گفت: مرگن آقا شما هم بروید خانه تان. فقط دعا کنیم که آن سگ دیگر به اینجا نیاید. شما هم راهش ندهید، ما هم راهش نمی دهیم.
تایماز هر چند روز به خانه پدربزرگ می رفت تا قره گوز را ببیند. قره گوز هر بار که تایماز را می دید دو پایش را بالا می انداخت و دورش می چرخید و چون کودکی که مادرش را پیدا کرده سرش را به دو پای تایماز می چسباند و با بینی اش ناله خفیفی می کرد و از این که تایماز هر چند روز پیشش می آمد ابراز شکایت می کرد. البته در کنار پدربزرگ برای قره گوز چندان هم بد نمی گذشت. پدربزرگ آب و نان جلویش می گذاشت. مادربزرگ ته مانده غذا را جلویش می ریخت و تا می توانست به او استخوان می داد. پدربزرگ فقط موقع خداحافظی تایماز قره گوز را می بست تا دنبالش راه نیفتد که برود. بقیه مواقع او را باز و آزاد می گذاشت. قره گوز به روستا هم کم و بیش انس گرفته بود و گاه با سگهای روستا قاطی می شد و با آنها جست و خیز و بازی می کرد ولی هیچ کس نمی توانست جای تایماز را بگیرد و همه اش آرزو می کرد که دوباره به روستای قبلی بازگردد، اما هر بار که تایماز می خواست برود قره گوز گردن خود را بسته می دید . قره گوز ناله می کرد و خود را به این سو و آن سو می زد و بالاخره ناامید و خسته می شد و آرام می گرفت. در آن حال پدربزرگ برای قره گوز نگران می شد. دلش می خواست چاره ای بیندیشد و او را نزد تایماز بفرستد. چون به این صورت برای خود تایماز هم مشکل بود که هر چند روز بیاید و برود. یک روز که تایماز به خانه ی پدربزرگ آمد، سه روز آنجا ماند. در این سه روز تایماز و سگ با هم خیلی بازی کردند، قره گوز بیش از پیش به تایماز عادت کرد و موقع خداحافظی قره گوز بیشتر از هر روز دیگری ناله کرد؛ طوری که دیوانه وار خود را به این سو و آن سو می زد و دلش می خواست طناب دور گردنش را بجود و پاره پاره کند و دنبال تایماز راه بیفتد. تایماز هم موقع رفتن دلش سخت گرفته بود.آن روز وقتی تایماز جلوی خانه شان رسید مادرش را دید که در حیاط خانه آجری زیرش گذاشته و نشسته بود و توی لگنی لباسهای کثیف را می شست. تایماز نزدش رسید و سلام کرد. مادر سرش را بلند کرد و گفت: سلام پسرم، بالاخره برگشتی؟ مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته.
تایماز گفت: خوب گذشت. خیلی بازی کردم.
- با کی بازی می کردی؟
- با... چیز ... مادر اگر یک چیزی را بهت بگویم قول می دهی به پدرم نگویی؟
- تا چی باشد.
- چیز بدی نیست.
- خب باشد.
- قول می دهی؟
- قول می دهم.
- قره گوز را پیش پدربزرگ گذاشتم.
چشمان مادر با حیرت باز شد و آهی سرداد و گفت: وا...ی اگر همسایه مان باخبر شود، خیلی بد می شود.
- اگر تو نگویی خبردار نمی شوند.
- پس بگو برای همین زود زود می رفتی خانه ی پدربزرگ. خودم هم حدس می زدم که یک خبری آنجا هست، که این طور ...
- قول دادی که نگویی ها.
- باشد ولی گناهش به گردن خودت. کار خوبی نکردی.
- آخر مادر، اگر نمی بردمش بیشتر گناه داشت. آن بیچاره کشته می شد.
- حالا برو خانه. من هم الان می آیم برایت چای می گذارم.
- پدرم خانه است؟
- نه رفته سر مزرعه.
تایماز تازه توی خانه نشسته بود که صدای آشنای پارس سگی بلند شد. بعد صدای دلهره آمیز مادرش برخاست: وای قره گوز! تایماز با عجله از خانه بیرون رفت و قره گوز را دید که با قدمهای سست و خسته و کوفته به سویش می آمد. سرطناب دور گردنش پاره شده بود. قره گوز با خستگی له له می زد و نگاه بی رمقش را به سوی او می دوخت. در آن حال مراد آقا و قلیچ که در کنار خانه شان با بیلی مشغول کندن گودال بودند، متوجه قره گوز شدند. مراد آقا با حیرت نگاه کرد و قلیچ بیل به دست به طرف قره گوز رفت.
لحظه ای بعد مرادآقا هم به دنبال او راه افتاد، تا مانع دعوای بچه ها شود. قلیچ داد زد: آهای تایماز تو که گفته بودی قره گوز فرار کرده و رفته، پس چرا اینجاست؟
تایماز گفت: خودش برگشته نمی دانم از کجا آمده.
مراد آقا گفت: خدایا باز هم دردسر شروع شد.
گوزل گفت: حالا چه خاکی بر سرمان بریزیم.
در آن حال صدای مردانه بلندی از سویی برخاست.
- من می دانم علاج این درد چی است؟
همه نگاهها به سوی صدا برگشت و پدربزرگ تایماز را دیدند که با کلاهی پشمی و دون قرمز بلند، روی اسبی سپید نشسته است. او با صدای محکمی گفت:
- شاید من بتوانم این مشکل را حل کنم.
مراد و گوزل به او سلام کردند و قلیچ با حیرت به او چشم دوخت. پدربزرگ جواب سلامشان را گفت و بعد پرسید: آهای پسر جان قلیچ! تایماز این سگ را پیش من آورده بود و من با این که دلم به این کار راضی نبود چند روزی سگ را پیش خودم نگه داشتم تا اینکه امروز فرار کرد و من هم با اسبم به دنبالش آمدم. دلم شور زد که این ماجرا عاقبت خوبی نخواهد داشت.
تایماز سرش را زیر انداخت. پدربزرگ رو به قلیچ گفت: قلیچ جان. تو پسر خوب و عاقلی هستی. من یک سوال از تو می کنم. ببینم جواب عاقلانه می توانی بدهی یا نه؟
قلیچ خودش را گرفت و دو دستش را به دو پهلویش گذاشت و با کنجکاوی پدربزرگ را نگاه کرد.
پدربزرگ با صدای مهربانی گفت: بگو ببینم بره بهتر است یا سگ؟
قلیچ متوجه سوال پدربزرگ نشد. پدربزرگ دوباره پرسید: از بین حیوانات بره را بیشتر دوست داری یا سگ را؟
مرادآقا به جای قلیچ جواب داد: معلوم است که بره بهتر است، سگ حیوان بی ثمری است.
قلیچ گفت: بره را با پول می خرند، ولی سگ مفتی مفتی هم پیدا می شود.
پدربزرگ گفت: حالا که این طور است من برایت یک بره قشنگ آوردم. من بره را به تو می دهم فقط یک خواهش از تو دارم. تو از خیر آن سگ بگذر. این دوتا به هم عادت کرده اند، بگذار با هم باشند.
و از خورجین اسب بره سفید و قشنگی را بیرون آورد و به دستش گرفت. بره بع بع بلندی کرد. قلیچ مات و مبهوت ماند. نمی دانست چه جوابی بدهد. از سویی بره را دوست داشت و چند بار از پدر و مادرش خواسته بود برایش بره بیاورند اما آنها نیاورده بودند ولی از دست تایماز هم عصبانی بود و دلش نمی خواست خودش را در این ماجرا شکست خورده ببیند. او گفت: نمی دانم چه بگویم.
در آن حال مادرش که از خانه بیرون آمده بود گفت: ای کله پوک، مگر مغز خر خوردی؟! کی یک بره را با سگ عوض می کند. برو زود بره را بگیر.
پدرش هم گفت: آن سگی که صاحبش را گاز گرفته برایش سگ نمی شود. حماقت نکن زود بره را بگیر. اگر خواستی من خودم یک سگ دیگر برایت می آورم.
پدربزرگ با بره از اسب پایین آمد و جلو رفت و به سوی قلیچ دراز کرد و قلیچ بی اختیار بره را گرفت و بغل کرد. بره سر و روی قلیچ را بو کرد و بع بع بلندی سرداد. قلیچ خنده اش گرفت. تایماز هم خندید.
مراد گفت: یادت باشد، دیگر نباید به خاطر سگ دعوا کنی.
قلیچ سری تکان داد و با بره به سوی خانه شان رفت. تایماز بی اختیار به سوی پدربزرگ رفت و او را بغل کرد. پدربزرگ موی سر تایماز را نوازش کرد و گفت: بالاخره راه چاره را پیدا کردم.
حالا هر قدر که خواستی با قره گوز بازی کن. ولی گاه گاه به ما هم سر بزن. پدربزرگت را فراموش نکنی ها.
تایماز پدربزرگ را محکم بغل کرد و گفت: باشد پدربزرگ، حتما با قره گوز می آیم.
- انشاء الله به زودی یک بره هم به تو می دهم. خیالت راحت باشد. تایماز خوشحال شد و خنده ای کرد. مادرش هم نفس راحتی کشید و لبخند زد.
از آن روز به بعد تایماز و قره گوز همیشه با هم بودند، قلیچ هم کلا از خیر سگ گرفتن گذشت و مشغول غذا دادن و بزرگ کردن بره سفید و نازش شد. مردم روستا که همیشه قره گوز را دنبال تایماز می دیدند، چند روز بعد بره کوچک نازی را هم کنار سگ دیدند که هر جا تایماز می رفت او هم به دنبالش بود و اگر از او دور می شد، بع بع صدا می کرد.

نویسنده: ع. دیه جی
برگرفته از وبلاگ شخصی ایشان (پلی بین من و شما)

مقالات دیگر در این شاخه در سایت قرار گرفته در تعداد باز دید
یارتئ غـولاق
۱۳۹۱/۹/۲۵
3953
اجـِکه جان
۱۳۹۱/۹/۱۴
3024
آلدانان مؤجک
۱۳۹۱/۷/۲۸
2456
آق پامیق
۱۳۹۰/۱/۲۷
8249
رمان چشمانم زنده است
۱۳۸۹/۱۲/۶
4816
پیشکش
۱۳۸۹/۶/۷
3249
برادر کوچک سرباز
۱۳۸۹/۱/۱۶
3381
گلنار (داستانی از فولکلور ترکمن)
۱۳۸۹/۱/۹
6881
روزه
۱۳۸۸/۵/۲۹
2549
معلم کوچک
۱۳۸۸/۵/۱۸
2400
قره گوز مال من است
۱۳۸۸/۴/۲۸
4444
یادت بخیر ادریس آقا! (داستانی بر اساس واقعیت)
۱۳۸۸/۴/۲۴
2868
هفت بند عشق
۱۳۸۸/۴/۱۴
2700
گل تنهای ترکمن
۱۳۸۸/۴/۱۴
2774
حق با کیست؟
۱۳۸۸/۴/۱۲
2229
بچه‌های آغزلی‌ اوبه
۱۳۸۸/۴/۱۲
2032
زیبا، مثل پنجه‌ی آفتاب
۱۳۸۸/۴/۱۱
1970
كمش دپه
۱۳۸۸/۳/۲۸
2695
تـابـوت
۱۳۸۸/۳/۱۲
1627
آی جان
۱۳۸۸/۳/۶
1964
بستنی
۱۳۸۸/۲/۳۱
2087
بی بی جان
۱۳۸۸/۲/۲۷
2251
کش
۱۳۸۸/۲/۲۶
1858
معلم
۱۳۸۸/۲/۲۴
1720
قودا چلیق
۱۳۸۸/۲/۲۴
2185
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
فروشگاه آنلاین صنایع دستی ترکمن

فروشگاه آنلاین سایراق به عنوان بخش فروشگاه سایت بایراق فعالیت خود آغاز نمود.


فروشگاه آنلاین چارقد، فرش، زیورآلات ترکمن سایراق

فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک

سایت فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک فعالیت خود را آغاز نمود. این سایت یکی از سایت های زیر مجموعه بایراق می باشد که با تلاش دوستان تصمیم به ایجاد فرهنگ لغت ترکمنی به فارسی و بالعکس گرفتیم که در حال تکمیل شدن می باشد.


www.SOZLUK.ir

آهنگ های پیشواز ترکمنی
برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.