ترکمن آدلری
ورود کاربر
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:


واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟
عضو شوید
SmartSection is developed by The SmartFactory (http://www.smartfactory.ca), a division of INBOX Solutions (http://inboxinternational.com)
معلم کوچک
نوشته شده توسط MatinGHezeljeh در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۸ (2593 بار خوانده شده)
هیچ وقت مثل آن روزی که نجف اولین بار برایمان کتاب آورده بود، خوشحال نشده بودیم. وقتی که کتابهایمان را به بغل گرفتیم و به طرف خانه هایمان رفتیم، پاهایمان روی زمین بند نمی شد. انگار ما کتاب را با خود نمی بردیم و این کتاب بود که ما را با خود می برد. همین که به خانه مان رسیدم کتابهایم را در داخل کیف قهوه ای که پدرم از شهر آورده بود گذاشتم و به یک دست کیف و به دست دیگر چهارپایه ای گرفتم و به دنبال مادرم گشتم. می خواستم به مادرم بگویم که می روم خواندن یاد بگیرم. مادرم را خیلی زود پیدا کردم. او در خانه ی «دولت» و اینها مشغول نخ ریسی بود. دولت را هم دیدم که به تماشای تصویرهای کتابش نشسته بود. به او گفتم: بجنب سریعتر، دیرمان شده! قربان و موخام حتما تا حلا رسیده اند. معلم منتظر ماست.
مثل اینکه دولت قبل از من به مادرم گفته بود که قرار است نجف به ما درس بدهد. مادرم پرسید: نجف می خواهد توی خانه ی خودشان درس بدهد!؟
- بله.
در آن حال چشمان مادرم به چهارپایه چوبی ای که در آستانه ی در گذاشته بودم، افتاد.
- چارپایه را چرا آوردی؟
این نیمکت است. باید رویش بنشینیم. معلم خودش گفت که بیاوریم.
لحظه ای بعد دولت هم آماده رفتن شد. یکهو قربان و موخام هم از راه رسیدند. دنبال هر یک از آنها چند بچه کوچولو افتاده بودند. مادر دولت، خاله «اوغول دوردی» رو کرد به مادر من و گفت: هی دختر، چرا ما «سچگی» (1) حاضر نکردیم که روی اینها بریزیم.
- وای راست می گویی ها.
مادرم زود از جا بلند شد.
من توی خانه یک مقدار نقل دارم، بروم و آنها را بیاورم. همانها سچگی می شود.
تا مادرم برود و برگردد خاله اوغول دوردی هم سچگی اش را حاضر کرد. همین که ما با کیف و چهارپایه مان از خانه خارج شدیم، آنها سچگی ها را به رویمان ریختند.
- بگیرید کوچولوها!
- جمع کنید بچه ها!
بچه ها سچگی ها را قبل از اینکه به زمین برسند می گرفتند و در جیبهایشان می گذاشتند. ما بدون اینکه سچگی جمع کنیم جلو می رفتیم. یکهو موخام خم شد و نقلی را از زمین برداشت من زود آستین پیراهنش را کشیدم و گفتم:
- کسی که به رویش سچگی ریخته می شود، خودش که نمی گیرد، بده بچه ها بخورند.
- وای، نمی دانستم.
موخام نقلی را که در دستش بود بالا انداخت و گفت: بگیریدش.
ما به راه افتادیم. کوچولو ها هم با داد و فریاد شادمانه ما را همراهی کردند.
وقتی که به خانه نجف و اینها رسیدیم دیدیم که تنها نشسته بود و کتابها دورش را گرفته بودند. نجف کلاس هفتم را تمام کرده بود. او از پاییز به دهستان می رفت و به تحصیل می پرداخت. تابستانها در روستای خودمان بود و به پدرش در کارها کمک می کرد. این تابستان تصمیم گرفته بود که ما را با درس و مدرسه آشنا کند. ما خوشحال بودیم که به سنی رسیده بودیم که می توانستیم درس خواندن را شروع کنیم. چیزی که مدتها انتظارش را کشیده بودیم. ازحالا باید خودمان را برای تحصیل در مدرسه ی دهستان بالا آماده می کردیم.
- سلام آقا معلم.
از در وارد شدیم. او در حالی که چیزهایی می نوشت سری تکان داد و گفت: سلام!
و بعد اضافه کرد: ولی شما دیر آمدید، کسی که دیر می کند اول باید بگوید: اجازه؟ و اگر معلم اجازه داد وارد شود. خب، بروید از نو وارد شوید.
ما بیرون رفتیم و دوباره وارد شدیم.
- آقا اجازه؟
- بیایید تو، ولی از این به بعد نباید دیر بیایید، بروید سر جایتان بنشینید. ما روی تشک نشستیم. نجف بلند شد و گفت: نه نشد! دانش آموز باید روی نیکمت بنشیند. ما روی چهارپایه های چوبیمان نشستیم. به نظر می رسید که نجف هنوز هم راضی نشده بود.
او گفت: بلند شوید ببینم.
ما بلند شدیم.
- توی اتاق گرم است، بهتر است به حیاط برویم. آنجا هم هوا خنک و هم فضا باز است.
ما به حیاط رفتیم. نجف چارپایه هایمان را به طور منظم کنار هم چید. او چارپایه من و دولت را به هم چسباند. جلوی هر یک از ما یک جعبه ی چوبی گذاشت. پشت سر ما هم دوتا جعبه چید. بعد از آن چارپایه های قربان و محمد را چید و گفت: بنشینید.
ما همان طور که نجف یاد داده بود، دستهایمان را با نظم و ترتیب روی جعبه گذاشتیم و بعد او به هر یک از ما دفتر و مدادی نوک تراشیده داد و گفت: بیایید درس را شروع کنیم.
او کتاب بزرگ مرا که پر از نقاشی های رنگی زیبا بود به دست گرفت و گفت: این کتاب الفبا است و به شما حروف را یاد می دهد. کتاب را ورق زد و یکی از صفحات کتاب را به ما نشان داد.
- نگاه کنید ببینید، به این حرفها الفبا گفته می شود. او با نوک قلم حروف را نشان داد و صدای یک یک آنها را گفت: «آ»، «ب».
وقتی گفت: آ، تصویر آب را در کنارش نشان داد، وقتی گفت: ب، تصویر بادام را نشان داد. به این صورت ما یاد گرفتیم که وقتی آفتاب می گوییم «آ» جلوی آن می آید و بادام حرف «ب» را در اول خود دارد. یک بار نجف همراه با حرف «ق» تصویر قند را نشان داد. در آن حال من گفتم: آقا معلم قبل از قربان هم «ق» می آید، مگر نه؟
بله همین طور است. من لبخندی زدم و روی قربان را نگاه کردم. نجف ادامه داد: دانش آموز اگر بخواهد سوالی از معلم خود بکند، بدون آنکه حرفی بزند اول باید دستش را بالا بیاورد. او ساعد دستش را روی جعبه گذاشت و انگشتش را بالا آورد و گفت: این طوری، در این حالت اگر معلم اجازه بدهد، باید از جایش بلند شود و سوالش را بگوید.
بعد نجف تصویر دوتار را نشان داد و گفت: «د».
دولت انگشتش را بالا آورد.
- بله، دولت نیاز محمد ف؟ نیاز محمد ف فامیل دولت بود. دولت از جا بلند شد ولی حالا دست و پایش را گم کرده و به تته پته افتاده بود.
- بفرما بگو!
دولت سرش را پایین انداخت و گفت: وقتی مرا نیاز محمد ف صدا کردید، هر چه می خواستم بگویم یادم رفت.
- بنشین!
من زود دستم را بلند کردم.
- بله؟
از جایم بلند شدم و گفتم: دولت هم با «د» شروع می شود.
دولت هم از جا بلند شد و گفت: من هم می خواستم همین را بگویم.
نجف گفت: هردو درست گفتید، حالا سرجایتان بنشینید. و بقیه حرفها را به ما نشان داد. ما هم با صدای بلند گفتیم:«آ»، «ب»، «پ»، «ت» و…
اول نجف می گفت بعد هم ما با شور و شوق تکرار می کردیم. نجف مدادی را که در دستش بود، روی دفتر حرکت داد و نوشته ای را به ما نشان داد و گفت: نگاه کنید!
مدتی قبل چند نفر با چند ماشین و تراکتور به روستای ما آمده بودند. آنها گفته بودند که ما به دنبال یافتن محل نفت و گاز هستیم. در دست آنها چوبی بود که زمین را اندازه می گرفت. نصویری که نجف نشان می داد درست شبیه همان بود. نجف روبه ما کرد و گفت: این کدام حرف است؟ من به سرعت دستم را بلند کردم. او گفت: بگو ببینم.
- همان حرفی است که زمین را اندازه می گیرد.
- اشتباه است، بنشین!
نجف صفحه ی الفبا را باز کرد و بار دیگر به ما نشان داد. حرفی که الان نشان ما داده بود، در بالاترین نقطه قرار داشت. او نوک مدادش را روی آن حرف گذاشت و گفت: کی می داند این چه حرفی است؟ دولت دستش را بالا آورد.
- خب، بگو!
- حرف ماه است.
نجف با دست اشاره کرد که بنشیند.
- شما متوجه نشدید، این حرف «آ» است.
و در مورد آن توضیح داد. در آن حال ماشینی آمد و جلوی خانه نجف و اینها ایستاد. مدیر بنگاه دامپروری «تاغان گلدی» از آن پایین آمد. شما همین جا باشید، من الان برمی گردم.
نجف از چپر بیرون رفت و با تاغان گلدی احوالپرسی کرد.
- تو چرا اینجایی؟ چرا به پدرت کمک نمی کنی؟ تعطیلات تابستانی را بی خودی می گذرانی؟
- نه، من به بچه ها درس می دهم. بیا برویم بچه ها را نشانت بدهم.
تاغان گلدی انگار قانع نشد. نجف قبل از تاغان گلدی به نزد ما آمد و طوری که فقط ما بشنویم گفت: تاغان گلدی آقا دارد می آید. وقتی رسید با نظم و ترتیب از جایتان بلند می شوید و با هم می گویید: سلام او هم می گوید سلام! آن وقت شما بدون آنکه حرفی بزنید، سرجایتان می نشینید.
تاغان گلدی آمد. ما همان طور که نجف سفارش کرده بود، عمل کردیم. او لبخندی زد و دستی به شانه نجف زد. مرحبا تو یک معلم واقعی شده ای. او نگاهش را به داخل چپر چرخاند و گفت: شما تخته تحریر ندارید؟
نجف گفت: نه نداریم و سرش را پایین انداخت.
من الان می روم به دهستان. اگر شما واقعا به تخته تحریر نیاز دارید، من با مدیر مدرسه صحبت می کنم. دفعه دیگر که آمدم حتما با خودم یک تخته می آورم. اگر هم خودم نیامدم، حتما یکی را می فرستم.
تاغان گلدی با ما خداحافظی کرد و در حالی که از چپر می رفت، لبخندی به ما زد و گفت: درس هایی را که معلم کوچک یاد می دهد، خوب حفظ کنید. او نجف را صدا زد که نزد ماشینش بیاید و به دست نجف کاغذ پیچیده ای داد و گفت: این را مادر بزرگت برایت سوغاتی فرستاده، به پدر و مادرت هم سلام رسانده. به خانواده ات بگو که حالشان خوب و روبراه است.
تاغان گلدی در حالی که سوار ماشین می شد، به ما دست تکان داد و گفت: خوب یاد بگیرید!
ما هم گفتیم: چشم!
و با نگاههای رضایت آمیزمان او را به راه سپردیم.
حدودا سه روز از آن گذشته بود. ما توی خانه ی نجف و اینها نشسته بودیم و نان و شیر شتر می خوردیم که یکی با ماشین جلوی خانه آنها آمد و تخته تحریر قهوه ای رنگی را آورد و گفت: این را از مدرسه برای معلم کوچک فرستادند.
او تخته را به نجف داد و رفت. حالا نجف معلم کوچک شناخته می شد و بزرگ و کوچک روستا هم او را معلم کوچک صدا می کردند، ولی ما کلمه ی کوچک را کنار می گذاشتیم و او را آقا معلم صدا می زدیم، چرا که او اولین معلم ما بود.

یک روز پدر نجف او را برای برگرداندن گله با خود به صحرا برد. نجف که گفته بود سه – چهار روزه برمی گردیم، تا یک هفته هم برنگشت. آن روزها ما خیلی تشنه ی یاد گرفتن بودیم و بالاخره با خود گفتیم: حتما که نباید نجف باشد، اگر به چاری هم بگوییم، به ما درس خواهد داد.
موخام گفت: چاری یک کلاس بالاتر از نجف است و حتما او خیلی بیشتر سواد دارد.
چاری اسبش را از رودخانه آب داده بود و برمی گشت که ما سر راهش قرار گرفتیم. او گفت: من می دانم شما چرا به اینجا آمدید، حتما از من می خواهید که درس بدهم.
ما نزد خود گفتیم: عجب! اگر چاری همه چیز را مثل همین تشخیص می داد، پس حتما می توانست بهتر از نجف درس بدهد.
- تا نجف برگردد، به ما درس می دهی؟
- اگر نجف هم برمی گشت به شما درس می دادم، اما افسوس که دستم بند است. آخر من مثل نجف بیکار نیستم، همه کارهای خانه را باید خودم به تنهایی انجام بدهم.
- هر کاری که داری ما خودمان انجام می دهیم، تو فقط به ما درس بده.
چاری با بی میلی گفت: خب باشد، حالا که اصرار دارید، مسئله ای نیست. چوب که به پشت اسب فرود آمد، حیوان تکانی به خود داد و به طرف اصطبل راه افتاد. ما هم کنار آنها قدم برداشتیم، در حالی که حاضر بودیم هر کاری که چاری می گوید انجام بدهیم. چاری در کنار چپر اسب را از حرکت بازداشت و سطلی را که از پشتش آویزان بود به طرف من پرتاب کرد و گفت: بگیر.
من دستهایم را باز کردم و طوری که انگار توپ را می گرفتم، سطل را به بغلم کشیدم.
- معلوم است که واقعا می خواهی درس بخوانی.
- زرنگترین ما همین است.
- چه کسی گفته است. شما هم سعی کنید خود را به حد او برسانید.
چاری وقتی دید که من هنوز سطل را در دستم نگه داشته ام، با سر به طرف اصطبل اشاره ای کرد و گفت: برو آویزانش کن.
من سطل را از شاخه درختی که در کنار اصطبل بود آویزان کردم و برگشتم. چاری رو به ما کرد و گفت: گفته بودید که در کارها کمکم می کنید. ها؟
همه گفتیم: بله، بله!
- بسیار خوب، پس بیایید برویم.
او ما را به دنبال خود کشید و درون چیرشان برد و گفت: باید گودال بکنیم.
بیلی را که کنار لاستیک کهنه ماشین افتاده بود، بلند کرد و گفت: من به تنهایی هم می توانم این کار را انجام بدهم، اما چون خودتان داوطلب شدید، به شما زحمت می دهم. چاری با بیل دایره ای روی زمین کشید و جای گودال را مشخص کرد و بعد پرسید:
- ما دو تا بره داریم، به نظر شما آنها اینجا جا می شوند.
- بله جا می شوند.
- شش تا برغاله هم داریم، آنها هم جا می شوند؟
- جا می شوند؟
- خب، حالا بگویید ببینم، اگر روی دو تا بره شش تا بزغاله اضافه کنیم، مجموعا چند تا می شوند؟
بچه ها انگشتهایشان را خم کردند و شروع کردند به شماردن.
- سه، چهار…
من به جای اینکه شش بزغاله را به دو بره اضافه کنم، دوبره را روی شش بزغاله گذاشتم و زود جواب دادم.
- هشت تا!
- درست است!
چاری بیل را در دست من گذاشت و گفت: حالا ببینم بیل زدن هم بلدی یا نه؟
من شروع کردم به بیل زدن. چاری بقیه را هم بیکار نگذاشت و به هریک کاری سپرد. هر وقت سرم را بلند می کردم تا عرقم را پاک کنم می دیدم که موخام و قربان نفس نفس زنان از گودال آب بیرون می کشیدند، دولت خار و خاشاک را بیرون می ربخت. چاری هم دو دستش را به کمر گرفته بود و هی دستور می داد که این کار را بکنید و آن کار را نکنید. یکهو او را دیدم که بالای سر من آمد و گفت: هی، خاکی که بر میداری، دورتر بینداز.
گفتم: خسته شدم.
از گودال بیرون آمدم و بیل را به سمت چاری گرفتم.
- حالا خودت امتحان کن. پشت سر من بقیه هم دست از کار کشیدند و به طرف ما آمدند.
- ما دیگر خسته شدیم.
- این را نگاه کنید.
چاری با دست به سوی من اشاره کرد.
- هنوز نصف گودال را نکنده می گوید خسته شده ام هه…
او بیل را از دستم قاپید و توی گودال پرید. حالا می خواهد درس هم یاد بگیرد.
من از این قدرشناسی چاری عصبانی شدم و جواب دادم: امیدی هم ندارم که به ما درس یاد بدهی.
- چی گفتی؟
- من از نگاه و لحن خشن چاری ترسیدم. گفتم: تو نمی توانی درس بدهی!
- الان کی بود که به تو یاد داد اگر روی شش دو را بگذاری می شود هشت.
- این را که خودم هم می دانستم.
موخام طرف چاری را گرفت و گفت: ولی ما که نمی دانستیم.
بقیه بچه ها هم طرف او را گرفتند و من حالا نمی دانستم چکار کنم و دیگر حرفی نزدم و سکوت کردم. چاری که بچه ها پشتیبانی اش کرده بودند. دور برداشت و گفت: حالا وقت زنگ تفریح است. او محلی را که باید بنشینیم نشانمان داد. ما روی لاستیک کهنه نشستیم. چاری به این سو و آن سو قدم زد.
- وقتی می گویند درس، خیال نکنید که فقط حروف الفبا را باید یاد بگیرید. در مدرسه به شما نوشتن، شمردن و مثل آن دفعه که یادتان دادم حساب کردن هم یاد می دهند.
نجف می گفت: درس سرود هم هست و از ما می خواست سرود بخوانیم.
- بله همین طور است، درس سرود هم هست.
چاری حالا نسبت به قبل جدی تر به نظر می رسید.
شاید شما فکر می کنید من الان درس به شما نداده ام، چرا، اتفاقا من بزرگترین درس را به شما داده ام، می دانید اسم آن چیست؟
- جمع کردن دو با شش.
- به این حساب گفته می شود. نه منظورم این نیست. من حساب را هم به شما خیلی خوب یاد می دهم، اما الان کار کردن را یاد داده ام، این هم خودش یک درس است. این هم اسمی برای خود دارد، اگر بگویید؟
- گودال کندن؟
- نخیر.
- آب بیرون کشیدن؟
- نخیر.
- خاشاک در آوردن؟
- نه.
- پس چی؟
- درس تلاش! بله درس تلاش! قبل از هر چیز باید تلاش را آموخت. اگر تلاش کردن را دوست نداشته باشی و از آن فرار کنی، درسهای دیگر را هم خوب یاد نمی گیری!
من به حرفهای چاری درباره ی فایده های درس تلاش خوب گوش کردم و در دلم گفتم: پس من الان بی خودی عصبانی شده بودم.
- حالا می خواهم به شما حساب یاد بدهم.
- چاری رو به من کرد و گفت: اگر تو بلدی ساکت بنشین و حرف نزن، بگذار بقیه بچه ها هم یاد بگیرند.
- چشم!
یک به اضافه یک می شود دو، بله؟
- ب…ع… له…
- دو به اضافه دو می شود چهار، بله؟
- ب…ع…له…
چاری موخام را از جایش بلند کرد.
- تو هم درست فهمیدی؟
- بله
خیلی ساده است مگرنه؟
- بله خیلی ساده است.
خب بگو ببینم حالا که یک به اضافه یک می شود دو، و دو به اضافه دو می شود چهار.
سه به اضافه سه می شود چند؟
موخام اول گفت: می شود دو
بعد گفت: نه، چهارمی شود.
و باز گفت: این جوری که نمی شود.
- چطور نمی شود.
- آسان هایش را خودت جواب می دهی، سختش را هم از من می پرسی.
من از این که موخام نمی توانست جواب درست را بگوید ناراحت شدم و طاقت نیاوردم و گفتم: شش می شود دیگر، توهم.
موخام به خیال این که خجالتش داده بودم عصبانی شد و گفت: تو که به خودت می بالی، اگر می توانی برو گودال را بکن!
در حالی که بیل به دست به طرف گودال می رفتم با خود اندیشیدم که اگر از عهده کاری برآیی مشکل هم که باشد آسان می شود و اگر از عهده اش برنیایی کار آسان هم مشکل بنظر می رسد. تا من گودال را بکنم، موخام، دولت و قربان به طرف چمنزار رفتند و چند تا بوته چیدند و آوردند. آن وقت من و چاری نیمی از بوته ها را در کف گودال جا دادیم و روی گودال را با شاخه های کاج پوشاندیم و نیم دیگر بوته ها را هم روی شاخه ها گذاشتیم. بعد روی آنها خاک پاشیدیم و بعد از ظهر قرار گذاشتیم به «قوماییرت» برویم و سپس هر یک به سمت خانه ی خود راه افتادیم.
بعد از نهار باز هم جلوی خانه چاری و اینها جمع شدیم. قوماییرت چندان فاصله ای هم با روستا نداشت. دامهای روستا چه وقتی که به صحرا می رفتند و چه وقتی که به روستا باز می گشتند از آنها عبور می کردند. دامهای روستا نیازی به چوپان نداشتند. دامها راه خود را به خوبی می شناختند. در طی راه چاری از ما پرسید: شما تا به حال از سینه ی بز شیر مکیده اید؟ نه!
همان طور که ما از سوال چاری حیرت زده بودیم، انگار چاری هم از جواب ما حیرتش برده بود. او از حرکت باز ماند و گفت: اینها را نگاه!
و بعد باز راه خود را ادامه داد.
- نه اصلا باورم نمی شود.
ما به روی همدیگر نگاه می کردیم و از یکدیگر می پرسیدیم: تو هم نخوردی؟ تو چی؟
یکهو موخام گفت: من که یک بار خوردم.
ما درست نفهمیدیم که موخام این حرف را برای خود شیرینی زد یا نه.
چاری با شنیدن حرف او انگار که همدستی پیدا کرده بود، گفت: اگر مکیده باشی (انگشت شصتش را بالا آورد) بیست است مگر نه؟
منظور چاری این بود که خیلی خوشمزه است. حرکات دهان چاری دهان ما را هم آب انداخت.
- وقتی به قوماییرت رسیدید سریع یکی را بگیرید. یادتان باشد که بز یک بار که از دستتان در برود، دیگر نمی گذارد بگیریدش.
چاری به ما یاد داد که چطوری بز را بگیریم.
به پشمش دست نزنید، فقط پای عقبش را بچسبید!
کاری که چاری می خواست انجام بدهد چندان بر دلم ننشست.اما با این وجود نمی توانستم با او مخالفت کنم. می ترسیدم که اگر زیاد با او بحث کنم نگذارد درس بگیرم. نمی دانم شاید بقیه بچه ها هم این عمل او را نمی پسندیدند.
به قوماییرت که رسیدیم گله بزها را دیدیم که به آن سو می آمدند. پستانهای پر از شیر بزها که در لای پاهایشان نمی گنجید، تا زمین می رسید. من در فرصتی مناسب به سوی یک بز سیاه پریدم و پای عقب او چسبیدم. عجب زوری داشت. مرا به دنبال خود کشید .
- ولش نکن! با هر دو دستت بگیر!
چاری و موخام به کمکم شتافتند. بز بیچاره هر چه خود را به این سو و آن سو زد نتوانست خود را از دست ما رها کند. در آن حال قربان هم رسید و سر بز را به بغلش کشید. موخام شاخهایش را چسبید. من پاهای جلویش را گرفتم، دولت هم پای عقبش را. چاری سرش را به زیر بز برد و آماده مکیدن شد. بز دو پای عقبش را به شدت تکان داد. محکم نگهش دارید!
صدای چاری انگار از زیرزمین برمی خاست. او شروع به مکیدن کرد. چاری پس از لحظاتی خود را از بز جدا کرد و سرش را بالا کشید و شاخهایی را که موخام با دستش گرفته بود چسبید.
- برو حالا نوبت تو است.
موخام تازه مزه شیر بز را مزه مزه کرده بود که چاری جای او را با قربان عوض کرد. بعد هم نوبت دولت رسید. بالاخره نوبت من هم شد. من یکی دو بار مکیدم و بعد گفتم: شیرش تمام شده.
و خودم را از زیر بز بیرون کشیدم. چاری با دستش پستان شل و ول شده بز را فشار داد.
- شیری بیرون نیامد. شیرش تمام شده.
- دفعه دیگر باید دو تا بز بگیریم.
چاری در صحرا هم چیز خاصی به ما یاد نداد.
- باید بروم و برای دوشیدن شیر بزها به مادرم کمک کنم.
چاری این را گفت و به دنبال گله به سوی روستا رفت. فردا زودتر می آییم که به شما درس بدهم.
چاری به اول روستا که رسید با ما خداحافظی کرد.
- هیچ جا از شیرهایی که خوردیم حرف نزنید. اگر بگویید برای خودتان بد می شود چون همه ما شیر بز خوردیم.
فردا باز هم هنگام بازگشت گله به سمت قوماییرت رفتیم. این دفعه همان طور که چاری گفته بود دو تا بز گرفتیم و شیر هر دو را خوردیم و سینه هایشان را خالی کردیم.
آن روز خاله اوغول دوردی به خانه ی ما آمد تا با مادرم بنشیند و گپی بزند.
- امروز بز پیشانی سفید ما با پستان خالی برگشت به خانه، نمی دانم چی شده.
مادرم حیرت کرد و گفت: عجب! اتفاقا همین بلا دیروز سر بز سیاه ما هم آمده بود. من قضیه را به کسی نگفتم و با خود گفتم فردا را هم ببینم چطور می شود. اما امروز شیر بزم بد نبود. احتمالا یک موجودی بزهای ما را شناخته.
- نکند کار موجودی مثل زمزن (2) باشد.
- بعید نیست، آن سال با چشم خودمان دیدیم که زمزن با دمش دو پای عقب بز را می بست و شیرش را می خورد. پس باید مواظبش باشیم. اگر زمزن عادت به خوردن شیر بکند، دیگر دست بردار نیست.
من نتوانستم به حرفهای آنها زیاد گوش بدهم؛ چون هر چه بیشتر حرف می زدند امکان لو رفتن ما هم بیشتر می شد.
گفتم: من می روم پیش دولت.
بلند شدم و رفتم پیش دولت و به او گفتم که مادرهایمان بو برده اند که ما شیر بزها را می مکیم. بعد با هم رفتیم و با قربان و موخام هم صحبت کردیم و سپس همه با هم پیش چاری رفتیم و حرفهایی را که در خانه ما رد و بدل شده بود، به او گفتیم.
چاری با بی خیالی گفت: این که غصه ای ندارد. از فردا نفری یک بز می گیریم و مقداری از شیرش را می خوریم آن وقت کسی متوجه کار ما نمی شود.
من با این تصمیم او مخالفت کردم.
- معلوم است که «دولت» نمی خواهد درس یاد بگیرد!
- من محتاج درس دادن یک زمزن نیستم.
- تو به کی گفتی زمزن؟!
- به تو گفتم.
- حرفهای پرت و پلا نزن. من می دانم کی این را یادت داده، حتما کار نجف است. نجف هیچ چی به من نگفته. پس چطور به من زمزن گفتی؟!
تو شیر بز را می مکی، برای همین گفتم. مگر تو نمکیدی؟
من همه اش یکی دوبار مکیدم، آن هم همه اش سر تو بود من اشتباه کردم زمزن!
بقیه بچه ها هم داد زدند: ما اشتباه کردیم، زمزن، زمزن!
مادر چاری با شنیدن داد و فریاد ما چوب به دست از خانه بیرون آمد.
- الان نشانتان می دهیم که کی زمزن است، وایستید ببینم.
ما پا به فرار گذاشتیم. وقتی کنار خانه نجف و اینها رسیدیم، صدای آشنایی را شنیدیم که می خواست شتری را روی زمین بنشاند: « هی شتر جان بنشین!»
نگاه که کردیم دیدیم که نجف برگشته بود. ما دوان دوان پیشش رفتیم و سلام و حال و احوالپرسی کردیم و کمکش کردیم که وسایل را از روی شتر پایین بیاورد.
- توی این تاریکی از کجا می آیید؟
- از پیش زمزن می آییم.
- منظورتان چاری است؟
- بله.
شما از کجا می دانید به او زمزن می گویند ؟
توی مدرسه همکلاسیهایش این اسم را رویش گذاشته بودند.
- برای چی؟
- چون زود کله اش داغ می کرد.
- اما ما به خاطر چیز دیگری به او زمزن می گوییم.
- ها؟ به خاطر چی؟
- به خاطر این که شیر بزها را می مکد.
ما تمام ماجرایی را که با چاری از سر گذرانده بودیم برای او تعریف کردیم. یکدفعه نفهمیدیم که چاری از کجا پیدایش شد و آمد پیش ما. او حالا به عجز افتاده بود.
- هی بچه ها دیگر به من نگویید زمزن هر چی می خواهید برایتان انجام می دهم، فقط این را نگویید. نجف گفت:
- تو شیر بز هر کس را که خورده باشی باید بروی از او معذرت خواهی کنی. به این صورت بچه ها قول می دهند که به تو زمزن نگویند. گوش کردی؟
من چاری را به دنبال خود کشیدم و نزد اوغول دوردی و مادرم بردم…
آن شب تا وقتی که خوابمان ببرد در خانه نجف و اینها نشستیم و بعد برای فردا قرار گذاشتیم که در خانه نجف جمع شویم و بار دیگر درس را شروع کنیم و با این تصمیم هر یک به خانه ی خود رفتیم.
ما هر چند که نوشتن را به طور کامل یاد نگرفتیم، اما الفبا را از نجف خوب آموختیم و یاد گرفتیم که تا عدد صد بشماریم. حالا می توانستیم اسمهایمان را هم بنویسیم. ما بخاطر اینها قدردان نجف – معلم کوچک بودیم.

سه چهار روز دیگر پاییز از راه می رسید و دروازه ی مدرسه را به روی ما می کرد و تحصیلات شروع می شد و ما با سرویسی که مخصوصا به دنبال ما می آمد باید به دهستان می رفتیم و در کلاس اول درس می خواندیم. ما از حالا چیزهایی را که قرار بود ببریم آماده کرده بودیم. پدر ومادرم برای من کفش و کت و کلاه تازه خریده بودند تا در مدرسه بپوشم.
بالاخره اتوبوس رسید و ما با کلاههایی که به هوا پرتاپ می کردیم، به استقبال اتوبوس رفتیم چمدانهای پر از لباس و کیفهای پر از کتاب ودفتری که از مدرسه برایمان فرستاده بودند. پدر و مادرها و برادرهایمان در حالی که دست تکان می دادند ما را به راه سپردند.
- خداحافظ روستا!
- خداحافظ قوماییرت!
- خداحافظ زمزن!
با دستم به دوش موخام زدم و گفتم: قرار نبود تکرار کنیم.
و او خنده ای کرد و گفت: باشد… خداحافظ بزهای من.
راهی طولانی در پیش روی ما بود. آن راه ما را به سوی مسیری بزرگتر یعنی مسیر مدرسه و مسیر زندگی پیش می برد. مسیری که الفبای آن را با معلم کوچک شروع کرده بودیم.

پی نوشت:
1- شیرینی یا نقل و نبات و امثال آن که به وقت شادی برای جمع اندازند.
2- حیوانی صحرایی کوچک که شیر بزها و گوسفندان را می خورد

نویسنده: قاسم نوربادف
مترجم: ع. دیه جی
برگرفته از وبلاگ پلی بین من و شما

مقالات دیگر در این شاخه در سایت قرار گرفته در تعداد باز دید
یارتئ غـولاق
۱۳۹۱/۹/۲۵
4273
اجـِکه جان
۱۳۹۱/۹/۱۴
3313
آلدانان مؤجک
۱۳۹۱/۷/۲۸
2708
آق پامیق
۱۳۹۰/۱/۲۷
9187
رمان چشمانم زنده است
۱۳۸۹/۱۲/۶
5130
پیشکش
۱۳۸۹/۶/۷
3399
برادر کوچک سرباز
۱۳۸۹/۱/۱۶
3549
گلنار (داستانی از فولکلور ترکمن)
۱۳۸۹/۱/۹
7523
روزه
۱۳۸۸/۵/۲۹
2765
معلم کوچک
۱۳۸۸/۵/۱۸
2594
قره گوز مال من است
۱۳۸۸/۴/۲۸
4783
یادت بخیر ادریس آقا! (داستانی بر اساس واقعیت)
۱۳۸۸/۴/۲۴
3078
هفت بند عشق
۱۳۸۸/۴/۱۴
2899
گل تنهای ترکمن
۱۳۸۸/۴/۱۴
3027
حق با کیست؟
۱۳۸۸/۴/۱۲
2439
بچه‌های آغزلی‌ اوبه
۱۳۸۸/۴/۱۲
2193
زیبا، مثل پنجه‌ی آفتاب
۱۳۸۸/۴/۱۱
2200
كمش دپه
۱۳۸۸/۳/۲۸
2879
تـابـوت
۱۳۸۸/۳/۱۲
1751
آی جان
۱۳۸۸/۳/۶
2133
بستنی
۱۳۸۸/۲/۳۱
2233
بی بی جان
۱۳۸۸/۲/۲۷
2392
کش
۱۳۸۸/۲/۲۶
1983
معلم
۱۳۸۸/۲/۲۴
1910
قودا چلیق
۱۳۸۸/۲/۲۴
2338
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
مهمان
فرستاده‌شده در تاریخ: ۱۳۸۹/۲/۹ ۱۱:۳۰  به روز‌شده در تاریخ: ۱۳۸۹/۲/۱۰ ۱۲:۴۱
 پاسخ به: معلم کوچک
یوم المعلم مبارک

نبارك لكم هذا اليوم و كل عام و المدرسين في تألق و ازدهار

الف.. الف مبرك لكل المكرمين والى الأمام دااااااااااااائمآ

الف مباااااااااارك للمجيدين والمجيدات
هكذا انتم شعلة وقاده ,, دمتم برقى وسمو متواصل

سلام و شاد باش به معلم عزیزم

بی انصافیست که تو را به شمع تشبیه کنم زیرا شمع را میسازند تا بسوزد اما تو میسوزی تا بسازی ، با سپاس و عرض تبریک فراوان . . .

ای معلم تو را سپاس : ای آغاز بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس .ای والا مقام ، ای فراتر از کلام، تورا سپاس. ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی

روزت مبارک

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دیروز میگفتم :

مشقهایم را خط بزن … مرا مزن
روی تخته خط بکش … گوشم را مکش
مهر را در دلم جاری بکن … جریمه مکن
هر چه تکلیف میخواهی بگیر … امتحان سخت مگیر
اما کنون ..
مرا بزن … گوشم را بکش .. جریمه بکن .. امتحان سخت بگیر
مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان

نمی دانم کدامین جمله را برای توصیف محبت هایتان بنویسم . نمی دانم چگونه شما را توصیف کنم ، معلمی از جنس بلور ، آسمانی و مهربان ، چقدر زیبا واژه ها را آسمانی می کنید . شاگرد کوچکت…. کاکا بغیازی
پاسخ
فروشگاه آنلاین صنایع دستی ترکمن

فروشگاه آنلاین سایراق به عنوان بخش فروشگاه سایت بایراق فعالیت خود آغاز نمود.


فروشگاه آنلاین چارقد، فرش، زیورآلات ترکمن سایراق

فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک

سایت فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک فعالیت خود را آغاز نمود. این سایت یکی از سایت های زیر مجموعه بایراق می باشد که با تلاش دوستان تصمیم به ایجاد فرهنگ لغت ترکمنی به فارسی و بالعکس گرفتیم که در حال تکمیل شدن می باشد.


www.SOZLUK.ir

آهنگ های پیشواز ترکمنی
برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.