ترکمن آدلری
ورود کاربر
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:


واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟
عضو شوید
SmartSection is developed by The SmartFactory (http://www.smartfactory.ca), a division of INBOX Solutions (http://inboxinternational.com)
پیشکش
نوشته شده توسط MatinGHezeljeh در تاریخ ۱۳۸۹/۶/۷ (3399 بار خوانده شده)
پیشکش
در این هفته دومین بار بود که "تویجی" بنزد سرلشکر می آمد. در چوبی اطاق باز شد.
- "تورکمن فکرهایت را کردی؟" تویجی آرام ایستاده بود.
- "تو زمین نداری، خانه درست و حسابی هم نداری. ما به تو پول می دهیم. خانه می سازی، زمین هم بهت میدیم."
تویجی با سادگی گفت: "من دهقان نبودم. زمین من اسمم است. من "سیس" هستم. بگویید اسبم را بدهند.
سرلشکر خشمش را پنهان کرد و در صندلی راحتی خود جابجا شد.
- "اسب تو خریده می شود و اگر بیش از این هم مخالفت کنی دستور می دهم ببرنت زندان و کتکت بزنند."
بر لبان تویجی بار دیگر قفل سکوت بسته شد. نگاهش را در اطاق به اطراف چرخاند. سرش گویی دوران برداشته بود. خواهش سودی نداشت. در اطاق بیصدا گشوده شد. مردی وارد اطاق شد و در کنار میز جای گرفت. سرلشکر منتظر گزارش او نشد.
- "دیگر وقت را نباید هدر داد. شاهنشاه شاید از شهر هم دیدن کند. شهر با قالی تزئین کنید. وقت را هدر ندهید." سرلشکر سعی داشت خشمش را پنهان کند و از فریاد خشم آلود او مرد تازه وارد نتوانست بپرسد قالیها را از کجا باید گرفت.
- "شهر آسفالت نیست، باید قبل از ورود شاهنشاه راهها را گازوئیل ریخت تا گرد و خاک نشود. از خانه هایی که در خیابان اصلی شهر واقع شده اند قالیها را بگیرید و تزئین را شروع کنید.
مرد برخاست و نگاهی به تویجی انداخت. او هنوز سرپا ایستاده بود. سرلشکر تازه متوجه او شد.
- "تو میتوانی بروی."
تویجی به آرامی بطرف در گام برداشت. سرش سنگینی می کرد و سخت نفس می کشید. نگاهش به تابلوی بزرگ شاه در راهرو افتاد. دلش می خواست فریاد بکشد که اسبش را نگیرند. اسب او همه چیزش است؛ زندگیش و بگذارید که او زندگی کند. شاه در عکس لبخند میزد. گویی میگفت: "تو مگر شاهت را دوست نداری، مگر تو این حیوان چهار پایت را نمی خواهی پیشکش او بکنی؟"
این بار چشمان تویجی به زنش آی سلطان که راهرو انتظارش را می کشید افتاد. خشم و نگرانی صورت رنگ پریده اور را پیرتر نشان می داد.
- "مرد مگر دیوانه شدی. مثل چوب خشک اونجا ایستاده ایی؟"
تویجی آرام و خاموش همراه زنش بسوی در بزرگ راهرو گام برداشت. هنوز خورشید در پشت تپه نمایان بود و گویی زینی بر پشت تپه گذارده، سوار بر تپه در صحرا می تاخت و شروع صبح را اعلام می کرد که تویجی و زنش را بدستور سرلشکر از ده به شهر آورده بودند و اکنون برمیگشتند. آی سلطان بیقرار بود و میخواست بداند که چه روی داده است. تویجی گویی لب از لب نگشود. باد صدایی را در گوش آی سلطان پیچاند: اسبمان را میخواهند. آی سلطان ناباورانه به وی نگریست:
- "چی میگی مرد، عقلت را از دست داده ای؟"
- "شاه به صحرا می آید. اسب آخال را میخواهند."
آی سلطان گویی خشکش زد. او میدانست که اسب برای تویجی همه زندگی است و همه عمر او با اسب سپری شده است. آنها به نزدیکی ده رسیده بودند. درو آغاز شده بود. تویجی گندم را دوست داشت. پدرش قاوشان عاشق اسب بود و او چابک سوار پدرش و زندگی آنها بی زمین گذشته بود. از دریای زمینهای صحرا قطره ای هم نداشتند و زمین و گندم او "آخال" بود، همراه و یارش آخال بود. تویجی آخال را چون تنها پسرش آی خان پرورد. تویجی میدانست که دیگر اسبش را باز نخواهند داد. در ده خبرش پیچیده بود. آخال جای- جای صحرا را با تویجی رفته بود و در هیچ مسابقه اسبدوانی او را سرشکسته نکرده بود. و اکنون آخال او را به پشت کوهها میبردند. وقتی بخانه رسیدند هنوز خستگی راه بر تنشان بود که یارالی پیرمرد همسایه در حالیکه با نوک انگشتانش ریش سفیدش را شانه میزد بنزد آنها آمد و پس از احوالپرسی گفت:
- "اسب از چنگت میرود، بهتر است پولش را بگیری."
- "همه چیز را نمیتوان با پول خرید.
آی سلطان رو به مردش کرد و با دودلی گفت:
- "مرد، آنها اسبت را گرفتن، دیگه حتی نگاهت به او را هم غدغن کردند، چه بهتر که..."
تویجی حرف وی را برید:
- "چه بهتر که پولش را بگیرم. تو میخواهی من اسبم را بفروشم. خودم را بفروشم، کجاست آن وجدان تو؟"
یارالی گویی راهی جسته بود:
- "مرد، تو سواره نیستی، تو اکنون پیاده ای و هر چقدر هم بدوی به مرد سوار که با اسب می تازد نمیرسی. پس بهتر که از خستگی نمیری، بهتر که فکری بکنی." آی سلطان بداخل خانه رفت و یارالی در فکر قانع کردن تویجی بود.
- "تو سیس هستی و اسب تو دلدل علی و یا قیرات گوروغلی نیست. اسب تو آخال است و صدها اسب مثل او را میتوانی پرورش بدهی."
تویجی تاب سخنان یارالی را نداشت. حرفهای پیرمرد گویی او را پیر کرده بود. به نظر خسته و شکسته و سرگردان می آمد. چند گامی بسوی اصطبل رفت. چشمش به زین و توبره آخال افتاد. ته آخور هنوز کاه بود، در توبره هنوز جو مانده بود. بی اختیار بسوی اخور رفت، ته مانده کاه را از آخور در آورد. زین و توبره را بداخل اطاق برد و برگشت و مهمیز را به دستش گرفت و اندیشناک در کنار اصطبل نشست. باران غم هیچوقت در صحرای تویجی نباریده بود. اما اینک باد تندی دریاچه اشک او را به موج انداخته بود. صدای آی سلطان از درون خانه می آمد:
- "دنیا را آب برده، ترا خواب برده، آفتاب زده برخیز."
لذت خواب هنوز در آی خان مانع برخاستن او از خواب شده بود. غلتی زد و دستانش را به دو طرف دراز کرد و گویی چیزی یکباره به ذهنش خطور کرد، رو به مادرش کرد و گفت:
- "مادر، باهاتان چکار داشتن، آخال را آوردین؟"
مادر پاسخی نداد. آی خان تحمل سکوت مادر را نداشت که در اطاق باز شد و پدر و بدنبالش یارالی با هیکل کمی خمیده و استخوانیش ئارد شدند. آی خان رو پدرش کرد و گفت:
- "آخال را آوردی؟" پدر پاسخی نداد. گویی چیزی نشنید. یارالی گفت: "حرفشان مثل تیری است که از کمان در رود و هیچوقت پس نمیگیرند. پس کمی چاره کرد. اگر هم می گفتند یک پول سیاه هم نمیدیم، چه میتوانستی بکنی، پس تا تنور گرمه نانت را بچسبانی."
حرفهای پیرمرد گویی مذاب داغی بود که بر روی آی خان ریخته میشد. گویی خواب میدید.
- "آنها آخال را گرفتند." و خشمش را فرو نخورد:
- "امروز اسب مردم را میگیرن، فردا ناموسش را میگیرن."
پیرمرد دنباله حرفش را گرفت:
- "از قدیم گفتن از کسیکه میده بگیر، و از کسیکه میزنه فرار کن. راست اینها مثل داس کجه. پدرش که آمده بود مردم را مثل چهارپایان به بیگاری کشید و چقدر ظلم کرد. ما همه جلوشان ایستادیم و روزها و شبهای زیادی را بر روی زین اسبهایمان سپری کردیم. اما زورشان زیاد بود و پشت ما را زدند زمین. بعد از آن هم زمینهایمان را گرفتند و زندگیمان را غارت کردند و چیزی برای قوت لایموتمان نگذاشتند. و این هم پسرش. از قدیم گفتن پسر به پدر دختر به مادر میره."
صدای پیرمرد دیگر بگوش آی خان نمی رسید. نگاه او بجای خالی آخال دوخته شده بود. دنیا گویی برایش تنگ شده بود. حتی صدایی را که از دور مردم را فرامیخواند نمی شنید.
- "اهالی محترم و شاهدوست. اعلیحضرت شاهنشاه اریامهر بزرگ ارتشتاران محمدرضا پهلوی به گارد شاهنشاهی شرفیاب می شوند. فردا صبح ساعت هشت اتوبوس برای بردن اهالی ده خواهد آمد."
صدا قطع شد و ماشین در گرد و خاک پسله خود گم شد. آی خان دست و روی خود را شسته بدرون اطاق رفت و در کنار یارالی نشست. گویی حرفهای پیرمرد تمام شده بود. تویجی آرام و ساکت نشسته بود. آی خان مضطرب بنظر میرسید. او که کودکی خود را پشت آخال سپری کرده بود چگونه بدون او می توانست آرام باشد. نگاه آی خان به پدرش افتاد. گویی او فشرده و فشرده تر میشد. بی سخن چون کودکی آرام نشسته بود.

مقالات دیگر در این شاخه در سایت قرار گرفته در تعداد باز دید
یارتئ غـولاق
۱۳۹۱/۹/۲۵
4273
اجـِکه جان
۱۳۹۱/۹/۱۴
3313
آلدانان مؤجک
۱۳۹۱/۷/۲۸
2708
آق پامیق
۱۳۹۰/۱/۲۷
9187
رمان چشمانم زنده است
۱۳۸۹/۱۲/۶
5130
پیشکش
۱۳۸۹/۶/۷
3400
برادر کوچک سرباز
۱۳۸۹/۱/۱۶
3550
گلنار (داستانی از فولکلور ترکمن)
۱۳۸۹/۱/۹
7524
روزه
۱۳۸۸/۵/۲۹
2766
معلم کوچک
۱۳۸۸/۵/۱۸
2594
قره گوز مال من است
۱۳۸۸/۴/۲۸
4783
یادت بخیر ادریس آقا! (داستانی بر اساس واقعیت)
۱۳۸۸/۴/۲۴
3078
هفت بند عشق
۱۳۸۸/۴/۱۴
2899
گل تنهای ترکمن
۱۳۸۸/۴/۱۴
3027
حق با کیست؟
۱۳۸۸/۴/۱۲
2439
بچه‌های آغزلی‌ اوبه
۱۳۸۸/۴/۱۲
2193
زیبا، مثل پنجه‌ی آفتاب
۱۳۸۸/۴/۱۱
2200
كمش دپه
۱۳۸۸/۳/۲۸
2879
تـابـوت
۱۳۸۸/۳/۱۲
1751
آی جان
۱۳۸۸/۳/۶
2133
بستنی
۱۳۸۸/۲/۳۱
2233
بی بی جان
۱۳۸۸/۲/۲۷
2392
کش
۱۳۸۸/۲/۲۶
1983
معلم
۱۳۸۸/۲/۲۴
1910
قودا چلیق
۱۳۸۸/۲/۲۴
2338
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه
فروشگاه آنلاین صنایع دستی ترکمن

فروشگاه آنلاین سایراق به عنوان بخش فروشگاه سایت بایراق فعالیت خود آغاز نمود.


فروشگاه آنلاین چارقد، فرش، زیورآلات ترکمن سایراق

فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک

سایت فرهنگ لغت ترکمن سؤزلوک فعالیت خود را آغاز نمود. این سایت یکی از سایت های زیر مجموعه بایراق می باشد که با تلاش دوستان تصمیم به ایجاد فرهنگ لغت ترکمنی به فارسی و بالعکس گرفتیم که در حال تکمیل شدن می باشد.


www.SOZLUK.ir

آهنگ های پیشواز ترکمنی
برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.